کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۲۹ - آگاهی مجنون از شوهر کردن لیلی

1

فرزانه سخن سرای بغداد

از سر سخن چنین خبر داد

2

کان شیفته رسن بریده

دیوانه ماه نو ندیده

3

مجنون جگر کباب گشته

دهقان ده خراب گشته

4

می گشت به هر بسیچ گاهی

مونس نه به جز دریغ و آهی

5

بوئی که ز سوی یارش آمد

خوشبوی تر از بهارش آمد

6

زان بوی خوش دماغ پرور

اعضاش گرفته رنگ عنبر

7

آن عنبرتر ز بهر سودا

می کرد مفرحی مهیا

8

بر خاک فتاده چون ذلیلان

در زیر درختی از مغیلان

9

زانروی که روی کار نشناخت

خار از گل و گل ز خار نشناخت

10

ناگه سیهی شتر سواری

بگذشت بر او چو گرزه ماری

11

چون دید در آن اسیر بی رخت

بگرفت زمام ناقه را سخت

12

غرید به شکل نره دیوی

برداشت چو غافلان غریوی

13

کی بی خبر از حساب هستی

مشغول به کار بت پرستی

14

به گرز بتان عنان بتابی

کز هیچ بتی وفا نیابی

15

این کار که هست نیست با نور

وان یار که نیست هست ازین دور

16

بیکار کسی تو با چنین کار

بی یار بهی تو از چنین یار

17

آن دوست که دل بدو سپردی

بر دشمنیش گمان نبردی

18

شد دشمن تو ز بی وفائی

خود باز برید از آشنائی

19

چون خرمن خود به باد دادت

بد عهد شد و نکرد یادت

20

دادند به شوهری جوانش

کردند عروس در زمانش

21

و او خدمت شوی را بسیچید

پیچید در اوی و سر نه پیچید

22

باشد همه روزه گوش در گوش

با شوهر خویشتن هم آغوش

23

کارش همه بوسه و کنار است

تو در غم کارش این چه کار است

24

چون او ز تو دور شد به فرسنگ

تو نیز بزن قرابه بر سنگ

25

چون ناوردت به سالها یاد

زو یاد مکن چه کارت افتاد

26

زن گر نه یکی هزار باشد

در عهد کم استوار باشد

27

چون نقش وفا و عهد بستند

بر نام زنان قلم شکستند

28

زن دوست بود ولی زمانی

تا جز تو نیافت مهربانی

29

چون در بر دیگری نشیند

خواهد که دگر ترا نه بیند

30

زن میل ز مرد بیش دارد

لیکن سوی کام خویش دارد

31

زن راست نبازد آنچه بازد

جز زرق نسازد آنچه سازد

32

بسیار جفای زن کشیدند

وز هیچ زنی وفا ندیدند

33

مردی که کند زن آزمائی

زن بهتر از او به بی وفائی

34

زن چیست نشانه گاه نیرنگ

در ظاهر صلح و در نهان جنگ

35

در دشمنی آفت جهانست

چون دوست شود هلاک جانست

36

گوئی که بکن نمی نیوشد

گوئی که مکن دو مرده کوشد

37

چون غم خوری او نشاط گیرد

چون شاد شوی ز غم بمیرد

38

این کار زنان راست باز است

افسون زنان بد دراز است

39

مجنون ز گزاف آن سیه کوش

برزد ز دل آتشی جگر جوش

40

از درد دلش که در برافتاد

از پای چو مرغ در سر افتاد

41

چندان سر خود بکوفت بر سنگ

کز خون همه کوه گشت گلرنگ

42

افتاد میان سنگ خاره

جان پاره و جامه پاره پاره

43

آن دیو که آن فسون بر او خواند

از گفته خویشتن خجل ماند

44

چندان نگذشت از آن بلندی

کان دل شده یافت هوشمندی

45

آمد به هزار عذر در پیش

کای من خجل از حکایت خویش

46

گفتم سخنی دروغ و بد رفت

عفوم کن کانچه رفت خود رفت

47

گر با تو یکی مزاح کردم

بر عذر تو جان مباح کردم

48

آن پرده نشین روی بسته

هست از قبل تو دلشکسته

49

شویش که ورا حریف و جفتست

سر با سر او شبی نخفت ست

50

گرچه دگری نکاح بستش

ار عهد تو دور نیست دستش

51

جز نام تو بر زبان نیارد

غیر تو کس از جهان ندارد

52

یکدم نبود که آن پریزاد

صد بار نیاورد ترا یاد

53

سالیست که شد عروس و بیشست

با مهر تو و به مهر خویشست

54

گر بی تو هزار سال باشد

بر خوردن از او محال باشد

55

مجنون که در آن دروغگوئی

دید آینه ای بدان دوروئی

56

اندک تر از آنچه بود غم خورد

کم مایه از آنچه کرد کم کرد

57

می بود چو مراغ پر شکسته

زان ضربه که خورد سرشکسته

58

از جزع پر آب لعل می سفت

بر عهد شکسته بیت می گفت

59

سامان و سری نداشت کارش

کز وی خبری نداشت یارش

60

مشاطه این عروس نو عهد

در جلوه چنان کشیدش از مهد

61

کان مهدنشین عروس جماش

رشگ قلم هزار نقاش

62

چون گشت به شوی پای بسته

بود از پی دوست دل شکسته

63

غمخواره او غمی دگر یافت

کز کردن شوی او خبر یافت

64

گشته خرد فرشته فامش

مجنون تر از آنکه بود نامش

65

افتاده چو مرغ پر فشانده

بیش از نفسی در او نمانده

66

در جستن آب زندگانی

برجست به حالتی که دانی

67

شد سوی دیار آن پریروی

باریک شده ز مویه چون موی

68

با او به زبان باد می گفت

کی جفت نشاط گشته با جفت

69

کو آن دو به دو بهم نشستن

عهدی به هزار عهده بستن

70

کو آن به وصال امید دادن

سر بر خط خاضعی نهادن

71

دعوی کردن به دوستاری

دادن به وفا امیدواری

72

و امروز به ترک عهد گفتن

رخ بی گنهی ز من نهفتن

73

گیرم دلت از سر وفا شد

آن دعوی دوستی کجا شد

74

من با تو به کار جان فروشی

کار تو همه زبان فروشی

75

من مهر ترا به جان خریده

تو مهر کسی دگر گزیده

76

کس عهد کسی چنین گذارد؟

کو را نفسی به یاد نارد؟

77

با یار نو آنچنان شدی شاد

کز یار قدیم ناوری یاد

78

گر با دگری شدی هم آغوش

ما را به زبان مکن فراموش

79

شد در سر باغ تو جوانیم

آوخ همه رنج باغبانیم

80

این فاخته رنج برد در باغ

چون میوه رسید می خورد زاغ

81

خرمای تو گرچه سازگار است

با هر که به جز منست خار است

82

با آه چو من سموم داغی

کس بر نخورد ز چون تو باغی

83

چون سرو روانی ای سمنبر

از سرو نخورده هیچکس بر

84

برداشتی اولم به یاری

بگذاشتی آخرم به خواری

85

آن روز که دل به تو سپردم

هرگز به تو این گمان نبردم

86

بفریفتیم به عهد و سوگند

کان تو شوم به مهر و پیوند

87

سوگند نگر چه راست خوردی!

پیوند نگر چه راست کردی!

88

کردی دل خود به دیگری گرم

وز دیده من نیامدت شرم

89

تنها نه من و توئیم در دور

کازرم یکی کنیم با جور

90

دیگر متعرفان بکارند

کایشان بد و نیکها شمارند

91

بینند که تا غم تو خوردم

با من تو و با تو من چه کردم

92

گیرم که مرا دو دیده بستند

آخر دگران نظاره هستند

93

چون عهده عهد باز جویند

جز عهد شکن ترا چه گویند

94

فرخ نبود شکستن عهد

اندیشه کن از شکستن مهد

95

گل تا نشکست عهد گلزار

نشکست زمانه در دلش خار

96

می تا نشکست روی اوباش

در نام شکستگی نشد فاش

97

شب تا نشکست ماه را جام

با روی سیه نشد سرانجام

98

در تو به چه دل امید بندم

وز تو به چه روی باز خندم

99

کان وعده که پی در او فشردی

عمرم شد و هم به سر نبردی

100

تو آن نکنی که من شوم شاد

وانکس نه منم که نارمت یاد

101

با اینهمه رنج کز تو سنجم

رنجیده شوم گر از تو رنجم

102

غم در دل من چنان نشاندی

کازرم در آن میان نماندی

103

آن روی نه کاشنات خوانم

وان دل نه که بی وفات دانم

104

عاجز شده ام ز خوی خامت

تا خود چه توان نهاد نامت

105

با اینهمه جورها که رانی

هم قوت جسم و قوت جانی

106

بیداد تو گر چه عمر کاهست

زیبائی چهره عذر خواهست

107

آنرا که چنان جمال باشد

خون همه کس حلال باشد

108

روزی تو و من چراغ دل ریش

به زان نبود که می رمت پیش

109

مه گر شکرین بود تو ماهی

شه گر به دو رخ بود تو شاهی

110

گل در قصبی و لاله در خز

شیرین ورزین چو شیره رز

111

گر آتش بیندت بدان نور

آبش به دهان درآید از دور

112

باغ ارچه گل و گلاله دارست

از عکس رخت نواله خوارست

113

اطلس که قبای لعل شاهیست

با قرمزی رخ تو کاهیست

114

ز ابروی تو هر خمی خیالیست

هر یک شب عید را هلالیست

115

گر عود نه صندل سپید است

با سرخ گل تو سرخ بید است

116

سلطان رخت به چتر مشگین

هم ملک حبش گرفت و هم چین

117

از خوبی چهره چنین یار

دشوار توان برید دشوار

118

تدبیر دگر جز این ندانم

کین جان به سر تو برفشانم

119

آزرم وفای تو گزینم

در جور و جفای تو نبینم

120

هم با تو شکیب را دهم ساز

تا عمر کجا عنان کشد باز

متن شعر کپی شد.