کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۵ - دعای پادشاه سعید علاء الدین کرپ ارسلان

1

ای دل از این خیال سازی چند

به خیالی خیال بازی چند

2

از سر این خیال درگذرم

دور به ز این خیالها نظرم

3

آنچه مقصود شد در این پرگار

چار فصل است به ز فصل بهار

4

اولین فصل آفرین خدای

کافرینش به فضل اوست به پای

5

واندگر فصل خطبه نبوی

کین کهن سکه زو گرفت نوی

6

فصل دیگر دعای شاه جهان

کان دعا در برآورد ز دهان

7

فصل آخر نصیحت آموزی

پادشه را به فتح و فیروزی

8

پادشاهی که ملک هفت اقلیم

دخل دولت بدو کند تسلیم

9

حجت مملکت به قول و به قهر

آیتی در خدا یگانی دهر

10

خسرو تاج بخش تخت نشان

بر سر تاج و تخت گنج فشان

11

عمده مملکت علاء الدین

حافظ و ناصر زمان و زمین

12

نام او رتبت علا دارد

گر گذشت از فلک روا دارد

13

فلک بی علا چه باشد پست

در علا بی فلک بلندی هست

14

شاه کرپ ارسلان کشور گیر

به ز آلپ ارسلان به تاج و سریر

15

مهدیی کافتاب این مهد است

دولتش ختم آخرین عهد است

16

رستمی کز فلک سواری رخش

هم بزرگ است و هم بزرگی بخش

17

همسر آسمان و هم کف ابر

هم به تن شیر و هم به نام هژبر

18

قفل هستی چو در کلید آمد

عالم از جوهری پدید آمد

19

اوست آن عالمی که از کف خویش

هردم آرد هزار جوهر بیش

20

صحف گردون ز شرح او ورقی

عرق دریا ز فیض او عرقی

21

بحر و بر هردو زیر فرمانش

بری و بحری آفرین خوانش

22

سربلندی چنان بلند سریر

کز بلندیش خرد گشت ضمیر

23

در بزرگی برابر ملک است

وز بلندی برادر فلک است

24

بر تن دشمنان برقع دوز

برق شمشیر اوست برقع سوز

25

نسل اقسنقری موید ازو

اب وجد با کمال ابجد ازو

26

فتح بر خاک پای او زده فرق

فتنه در آب تیغ او شده غرق

27

آب او آتش از اثیر انگیز

خاک او باد را عبیر آمیز

28

در نبردش که شیر خارد دم

اسب دشمن به سر شود نه به سم

29

در صبوحش که خون رز ریزد

زاب یخ بسته آتش انگیزد

30

حربه را چون به حرب تیز کند

روز را روز رستخیز کند

31

چون در کان جود بگشاید

گنج بخشد گناه بخشاید

32

شه چو دریاست بی دروغ و دریغ

جزر و مدش به تازیانه و تیغ

33

هرچه آرد به زخم تیغ فراز

به سر تازیانه بخشد باز

34

مشتری وار بر سپهر بلند

گور کیوان کند به سم سمند

35

گر ندیدی بر اژدها شیری

وافتابی کشیده شمشیری

36

شاه را بین که در مصاف و شکار

اژدها صورتست و شیر سوار

37

ناچخش زیر اژدهای علم

اژدها را چو مار کرده قلم

38

تنگی مطرحش به تیر دو شاخ

کرده بر شیر شرزه گور فراخ

39

نوک تیرش به هر کجا که بتافت

گه جگر دوخت گناه موی شکافت

40

بازی خرس برده از شمشیر

خرس بازی در آوریده به شیر

41

شیرگیری ولیک نز مستی

شیرگیری به اژدها دستی

42

گرگ درنده را به کوه سهند

دست و پائی به یک دو شاخ افکند

43

شه چو از گرگ دست و پا برده

شیر با او به دست و پا مرده

44

تیرش از دست گرگ و پای پلنگ

برسم گور کرده صحرا تنگ

45

صیدگاهش ز خون دریا جوش

گاه گرگینه گه پلنگی پوش

46

بر گرازی که تیغ راند تیز

گیرد از زخم او گراز گریز

47

چون به چرم کمان درآرد زور

چرم را بر گوزن سازد گور

48

کند ارپای در نهد به مصاف

سنگ را چون عقیق زهره شکاف

49

آن نماید به تیغ زهراندود

کاسمان از زمین برآرد دود

50

اوست در بزم ورزم یافته نام

جان ده و جان ستان به تیغ و به جام

51

خاک تیره ز روشنائی او

چشم روشن به آشنائی او

52

ناف خلقش چو کلک رسامان

مشک در جیب و لعل در دامان

53

گشته از مشک و لعل او همه جای

مملکت عقد بند و غالیه سای

54

از قبای چنو کله داری

ز آسمان تا زمین کله واری

55

وز کمان چنو جهان گیری

چرخ نه قبضه کمترین تیری

56

زان بزرگی که در سگالش اوست

چار گوهر چهار بالش اوست

57

دشمنش چون درخت بیخ زده

بر در او به چار میخ زده

58

ز آفتاب جلال اوست چو ماه

روی ما سرخ و روی خصم سیاه

59

چه عجب کافتاب زرین نعل

کوه را سنگ داد و کانرا لعل

60

گوهر کان حرم دریده اوست

کان گوهر درم خریده اوست

61

داد جرعش به کوه و دریا قوت

نام این در نشان آن یاقوت

62

پاس دار دو حکم در دو سرای

ضابط حکم خلق و حکم خدای

63

می پذیرد ز فیض یزدان ساز

می رساند به بندگانش باز

64

چون جهان زو گرفت پیروزی

فرخی بادش از جهان روزی

65

همه روزش خجسته باد به فال

پادشاهیش را مباد زوال

66

نظم اولاد او به سعد نجوم

در بدر باد تا ابد منظوم

67

از فروغ دو صبح زیبا چهر

باد روشن چو آفتاب سپهر

68

دو ملک زاده بلند سریر

این جهان جوی و آن ولایت گیر

69

این فریدون صفت به دانش ورای

وان به کیخسروی رکیب گشای

70

نقش این بر طراز افسروگاه

نصرت الدین ملک محمد شاه

71

نام آن بر فلک ز راه رصد

گشته من بعدی اسمه احمد

72

دایم این را ز نصرتست کلید

وان ز فتح فلک شدست پدید

73

نصرت این را به تربیت کاری

فلک آنرا به تقویت داری

74

این ز نصرت زده سه پایه بخت

فلک آنرا چهار پایه تخت

75

چشم شه زیر چرخ مینائی

باد روشن بدین دو بینائی

76

دور ملکش بدین دو قطب جلال

منتظم باد بر جنوب و شمال

77

دولتش صید و صید فربه باد

روزش از روز و شب به باد

78

باد محجوبه نقاب شبش

نور صبح محمدی نسبش

79

این چو آبادی چرخ باد بجود

وان شده ختم امهات وجود

80

نام این خضر جاودانی باد

حکم آن آب زندگانی باد

81

در حفاظ خط سلیمانی

عرش بلقیس باد نورانی

82

سایه شه که هست چشمه نور

زان گل و گلستان مبادا دور

83

ازلی شد جهان پناهی او

ابدی باد پادشاهی او

84

ای کمر بسته کلاه تو بخت

زنده دار جهان به تاج و به تخت

85

شب به پاس تو هندویست سیاه

بسته بر گرد خود جلاجل ماه

86

صبح مفرد رو حمایل کش

در رکابت نفس برآرد خوش

87

شام دیلم گله که چاکر تست

مشکبو از کیائی در تست

88

روز رومی چو شب شود زنگی

گر برونش کنی ز سرهنگی

89

در همه سفره کاسمان دارد

اجری مملکت دو نان دارد

90

کمتر اجری خور ترا به قیاس

قوت هفت اختر است جرعه کاس

91

خاتم نصرت الهی را

ختم بر تست پادشاهی را

92

آسمان کافتاب ازو اثریست

بر میان تو کمترین کمریست

93

مه که از چرخ تخت زر کرده است

با سریر تو سر به سر کرده است

94

آب باران که اصل پاکی شد

با تو چون چشم شور خاکی شد

95

لعل با تیغ تو خزف رنگی

کوه با حلم تو سبک سنگی

96

پادشاهان که در جهان هستند

هر یک ابری به دست بر بستند

97

جز یک ابر تو کابر نیسانیست

آن دیگر ابرها زمستانیست

98

خوان نهند آنگهی که خون بخورند

نان دهند آنگهی که جان ببرند

99

تو بر آن کس که سایه اندازی

دیر خوانی و زود بنوازی

100

قدر اهل هنر کسی داند

که هنر نامه ها بسی خواند

101

آنکه عیب از هنر نداند باز

زو هنرمند کی پذیرد ساز

102

ملک را ز آفرینشت شرفست

وآفرین نامه ای به هر طرفست

103

در یزک داری ولایت جود

دولت تست پاسدار وجود

104

رونقی کز تو دید دولت و دین

باغ نادیده ز ابر فروردین

105

گر کیان را به طالع فرخ

هفت خوان بود با دوازده رخ

106

آسمان با بروج او به درست

هفت خوان و دوازده رخ تست

107

همه عالم تنست و ایران دل

نیست گوینده زین قیاس خجل

108

چونکه ایران دل زمین باشد

دل ز تن به بود یقین باشد

109

زان ولایت که مهتران دارند

بهترین جای بهتران دارند

110

دل توئی وین مثل حکایت تست

که دل مملکت ولایت تست

111

ای به خضر و سکندری مشهور

مملکت را ز علم و عدل تو نور

112

ز آهنی گر سکندر آینه ساخت

خضر اگر سوی آب حیوان تاخت

113

گوهر آینه است سینه تو

آب حیوان در آبگینه تو

114

هر ولایت که چون تو شه دارد

ایزد از هر بدش نگه دارد

115

زان سعادت که در سرت دانند

مقبل هفت کشورت خوانند

116

پنجمین کشور از تو آبادان

وز تو شش کشور دیگر شادان

117

همه مرزی ز مهربانی تو

به تمنای مرزبانی تو

118

چار شه داشتند چار طراز

پنجمین شان توئی به عمر دراز

119

داشت اسکندر ارسطاطالیس

کز وی آموخت علمهای نفیس

120

بزم نوشیروان سپهری بود

کز جهانش بزرگمهری بود

121

بود پرویز را چه باربدی

که نوا صد نه صدهزار زدی

122

وان ملک را که بد ملکشه نام

بود دین پروری چو خواجه نظام

123

تو کز ایشان به افسری داری

چون نظامی سخنوری داری

124

ای نظامی بلند نام از تو

یافته کار او نظام از تو

125

خسروان دیگر زکان گزاف

می زنند از خزینه بخشی لاف

126

دانه در خاک شور می ریزند

سرمه در چشم کور می بیزند

127

در گل شوره دانه افشانی

بر نیارد مگر پشیمانی

128

در زمینی درخت باید کشت

کاورد میوه ای چو باغ بهشت

129

باده چون خاک را دهد ساقی

نام دهقان کجا بود باقی

130

جز تو کز داد و دانشت حرمیست

کیست کو را به جای خود کرمیست

131

من که الحق شناختم به قیاس

کاهل فرهنگ را تو داری پاس

132

نخری زرق کیمیاسازان

نپذیری فریب طنازان

133

نقش این کارنامه ابدی

در تو بستم به طالع رصدی

134

مقبل آن کس که دخل دانه او

بر چنین آورد به خانه او

135

کابد الدهر تا بود بر جای

باشد از نام او صحیفه گشای

136

نه چنان کز پس قرانی چند

قلمش درکشد سپهر بلند

137

چونکه پختم به دور هفت هزار

دیگ پختی چنین به هفت افزار

138

نوشش از بهر جان فروزی تست

نوش بادت بخور که روزی تست

139

چاشنی گیریش به جان کردم

وانگهی بر تو جانفشان کردم

140

ای فلکها به خویش تو بلند

هم فلک زاد و هم فلک پیوند

141

بر فلک چون پرم که من زمیم

کی رسم در فرشته کادمیم

142

خواستم تا به نیشکر قلمی

سبزه رویانم از سواد زمی

143

از شکر توشه های راه کنم

تا شکر ریز بزم شاه کنم

144

گز نیم محرم شکر ریزی

پاس دار شهم به شب خیزی

145

آفتابست شاه عالمتاب

دیده من شده برابرش آب

146

آفتاب ار توان بر آب زدن

آب نتوان بر آفتاب زدن

147

چشم با چشمه گر نمی سازد

با خیالش خیال می بازد

148

چیست کان نیست در خزینه شاه

به جز این نقد نو رسیده ز راه

149

دستگاهیش ده به سم سمند

تا شود پایگاهش از تو بلند

150

کشته کوه کابر ساقی اوست

خوردن آب چه ندارد دوست

151

من که محتاج آب آن دستم

از دگر آبها دهان بستم

152

نقص در باشد اربها کنمش

هم به تسلیم شه رها کنمش

153

گر نیوشی چو زهره راه نوم

کنی انگشت کش چو ماه نوم

154

ورنه بینی که نقش بس خردست

باد ازین گونه گل بسی بردست

155

عمر بادت که داد و دین داری

آن دهادت خدا که این داری

156

هرچه نیک اوفتد ز دولت تست

عهد آن چیز باد بر تو درست

157

وآنچه دور افتد از عنایت تو

دور باد از تو و ولایت تو

158

باد تا بر سپهر تابد هور

دوستت دوستکام و دشمن کور

159

دشمنانت چنان که با دل تنگ

سنگ بر سر زنند و سر بر سنگ

160

بیشیت هست بیش دانی باد

وز همه بیش زندگانی باد

161

از حد دولت تو دست زوال

دور و مهجور باد در همه حال

متن شعر کپی شد.