کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۶ - ستایش سخن و حکمت و اندرز

1

آنچه او هم نوست و هم کهن است

سخن است و در این سخن سخن است

2

ز آفرینش نزاد مادر کن

هیچ فرزند خوبتر ز سخن

3

تا نگوئی سخنوران مردند

سر به آب سخن فرو بردند

4

چون بری نام هر کرا خواهی

سر برآرد ز آب چون ماهی

5

سخنی کو چو روح بی عیب است

خازن گنج خانه غیب است

6

قصه ناشینده او داند

نامه نانبشته او خواند

7

بنگر از هرچه آفرید خدای

تا ازو جز سخن چه ماند به جای

8

یادگاری کز آدمیزاد است

سخن است آن دگر همه باد است

9

جهد کن کز نباتی و کانی

تا به عقلی و تا به حیوانی

10

باز دانی که در وجود آن چیست

کابدالدهر می تواند زیست

11

هر که خود را چنانکه بود شناخت

تا ابد سر به زندگی افراخت

12

فانی آن شد که نقش خویش نخواند

هرکه این نقش خواند باقی ماند

13

چون تو خود را شناختی بدرست

نگذری گرچه بگذری ز نخست

14

وانکسان کز وجود بی خبرند

زین درآیند وزان دگر گذرند

15

روزنه بی غبار و در بی دود

کس نبیند در آفتاب چه سود

16

هست خشنود هر کس از دل خویش

نکند کس عمارت گل خویش

17

هرکسی در بهانه تیز هش است

کس نگوید که دوغ من ترش است

18

بالغانی که بلغه کارند

سر به جذر اصم فرو نارند

19

صاحب مایه دوربین باشد

مایه چون کم بود چنین باشد

20

مرد با مایه را گر آگاهست

شحنه باید که دزد در راهست

21

خواجه چین که نافه بار کند

مشگر از انگژه حصار کند

22

پر هدهد به زیر پر عقاب

گوی برد از پرندگان به شتاب

23

ز آفت ایمن نیند ناموران

بی خطر هست کار بی خطران

24

مرغ زیرک به جستجوی طعام

به دو پای اوفتد همی در دام

25

هرکجا چون زمین شکم خواریست

از زمین خورد او شکم واریست

26

با همه خورد و برد ازین انبار

کم نیاید جوی به آخر کار

27

جو به جو هرچه زوستانی باز

یک به یک هم بدو رسانی باز

28

شمع وارت چو تاج زر باید

گریه از خنده بیشتر باید

29

آن مفرح که لعل دارد و در

خنده کم شد است و گریه پر

30

هر کسی را نهفته یاری هست

دوستی هست و دوستداری هست

31

خرد است آن کز او رسد یاری

همه داری اگر خرد داری

32

هرکه داد خرد نداند داد

آدمی صورتست و دیو نهاد

33

وان فرشته که آدمی لقب است

زیرکانند و زیرکی عجب است

34

در ازل بود آنچه باید بود

جهد امروز ما ندارد سود

35

کار کن زانکه به بود به سرشت

کار و دوزخ ز کاهلی و بهشت

36

هرکه در بند کار خود باشد

با تو گر نیک نیست بد باشد

37

با تن مرد بد کند خویشی

در حق دیگران بداندیشی

38

همتی را که هست نیک اندیش

نیکوئی پیشه نیکی آرد پیش

39

آنچنان زی که گر رسد خاری

نخوری طعن دشمنان باری

40

این نگوید سرآمد آفاتش

وان نخندد که هان مکافاتش

41

گرچه دست تو خود نگیرد کس

پای بر تو فرو نکوبد بس

42

آنکه رفق تواش به یاد بود

به از آن کز غم تو شاد بود

43

نان مخور پیش ناشتا منشان

ور خوری جمله را به خوان بنشان

44

پیش مفلس زر زیاده مسنج

تا نه پیچد چو اژدها بر گنج

45

گر بود باد باد نوروزی

به که پیشش چراغ نفروزی

46

آدمی نز پی علف خواریست

از پی زیرکی و هشیاریست

47

سگ بر آن آدمی شرف دارد

که چو خر دیده بر علف دارد

48

کوش تا خلق را به کار آئی

تا به خلقت جهان بیارائی

49

چون گل آنبه که خوی خوشداری

تا در آفاق بوی خوش داری

50

نشنیدی که آن حکیم چه گفت

خواب خوش دید هرکه او خوش خفت

51

هرکه بدخو بود گه زادن

هم برآن خوست وقت جان دادن

52

وانکه زاده بود به خوش خوئی

مردنش هست هم به خوش روئی

53

سخت گیری مکن که خاک درشت

چون تو صد را ز بهر نانی کشت

54

خاک پیراستن چه کار بود

حامل خاک خاکسار بود

55

گر کسی پرسدت که دانش پاک

ز آدمی خیزد آدمی از خاک

56

گو گلاب از گل و گل از خارست

نوش در مهره مهره در مارست

57

با جهان کوش تا دغا نزنی

خیمه در کام اژدها نزنی

58

دوستی ز اژدها نشاید جست

کاژدها آدمی خورد به درست

59

گر سگی خود بود مرقع پوش

سگ دلی را کجا کند فرموش

60

دوستانی که با نفاق افتند

دشمنان را هم اتفاق افتند

61

چون مگس بر سیه سپید خزند

هردو را رنگ برخلاف رزند

62

به کز این ره زنان کناره کنی

برخود این چار بند پاره کنی

63

در چنین دور کاهل دین پستند

یوسفان گرگ و زاهدان مستند

64

نتوان برد جان مگر به دو چیز

به بدی و به بد پسندی نیز

65

حاش لله که بندگان خدای

این چنین بند بر نهند به پای

66

از پی دوزخ آتش انگیزند

نفط جویند و طلق را ریزند

67

خیز تا فتنه زیر پای آریم

شرط فرمانبری به جای آریم

68

به جوی زر نیازمندی چند

هفت قفلی و چاربندی چند

69

لاله را بین که باد رخت ربود

از پی یک دو قلب خون آلود

70

چو درمنه درم ندارد هیچ

باد در پیکرش نیارد هیچ

71

گنج بر سر مشو چو ابر سفید

پای بر گنج باش چون خورشید

72

تا زمینی کز ابر تر گردد

از زمین بوش تو به زر گردد

73

کیسه زر بر آفتاب فشان

سنگ در لعل آفتاب نشان

74

تو به زر چشم روشنی و به دست

چشم روشن کن جهان خردست

75

زر دو حرفست هردو بی پیوند

زین پراکنده چند لافی چند

76

دل مکن چون زمین زر آگنده

تا نگردی چو زر پراگنده

77

هر نگاری که زر بود بدنش

لاجوردی رزند پیرهنش

78

هر ترازو که گرد زر گردد

سنگسار هزار در گردد

79

کرده گیرت به هم به بانگی چند

از حلال و حرام دانگی چند

80

آمده لاابالیی برده

سیم کش زنده سیم کش مرده

81

زر به خوردن مفرح طربست

چون نهی رنج و بیم را سبب ست

82

آنکه خود را ز رنج و بیم کشی

زر پرستی بود نه سیم کشی

83

ابلهی بین که از پی سنگی

دوست با دوست می کند جنگی

84

به که دل زان خزانه برداری

که ازو رنج و بیم برداری

85

تشنه را کی نشاط راه افتد

کی زید گر در آب چاه افتد

86

آنچ زو بگذرد و بگذاری

چند بندی و چند برداری

87

خانه دیو شد جهان بشتاب

تا نگردی چو دیو خانه خراب

88

خانه دیو دیو خانه بود

گر خود ایوان خسروانه بود

89

چند حمالی جهان کردن

در زمین حمل زر نهان کردن

90

گر سه حمال کارگر داری

چار حمال خانه برداری

91

خاک و بادی که با تو مختلف ست

خاک بی الف و باد بی الف ست

92

خار کز نخل دور شد تاجش

به که سازند سیخ تتماجش

93

آری آنرا که در شکم دهلست

برگ تتماج به ز برگ گلست

94

به که دندان کنی ز خوردن پر

تا گرامی شوی چو دانه در

95

شانه کو را هزار دندانست

دست در ریش هر کسی زانست

96

تا رسیدن به نوشداروی دهر

خورد باید هزار شربت زهر

97

بر در این دکان قصابی

بی جگر کم نواله ای یابی

98

صد جگر پار شده به هر سوئی

تا در آمد پهی به پهلوئی

99

گردن صد هزار سر بشکست

تا یکی گر دران ز گردن رست

100

آن یکی پا نهاده بر سر گنج

وین ز بهر یکی قراضه برنج

101

نیست چون کار بر مرادکسی

بی مرادی به از مراد بسی

102

هر مرادی که دیر یابد مرد

مژده باشد به عمر دیر نورد

103

دیر زی به که دیر یابد کام

کز تمامیست کار عمر تمام

104

لعل کو دیر زاد دیر بقاست

لاله کامد سبک سبک برخاست

105

چند چون شمع مجلس افروزی

جلوه سازی و خویشتن سوزی

106

پای بگشای ازین بهیمی سم

سر برون آر ازین سفالین خم

107

از سر این شاخ هفت بیخ بزن

وز سم این نعل چار میخ بکن

108

بر چنین چاره بوریا بر سر

مرده چون سنگ و بوریا مگذر

109

زنده چون برق میر تاخندی

جان خدائی به از تنومندی

110

گر مریدی چنانک رانندت

بر رهی رو که پیر خوانندت

111

از مریدان بی مراد مباش

در توکل کم اعتقاد مباش

112

من که مشکل گشای صد گرهم

دهخدای ده و برون دهم

113

گر درآید ز راه مهمانی

کیست کو در میان نهد خوانی

114

عقل داند که من چه می گویم

زین اشارت که شد چه می جویم

115

نیست از نیستی شکست مرا

گله زانکس که هست هست مرا

116

ترکیم را در این حبش نخرند

لاجرم دو غبای خوش نخورند

117

تا در این کوره طبیعت پز

خامیی داشتم چو میوه رز

118

روزگارم به حصر می می خورد

تو تیاهای حصر می می کرد

119

چون رسیدم به حد انگوری

می خورم نیشهای زنبوری

120

می که جز جرعه زمین نبود

قدر انگور بیش ازین نبود

121

بر طریقی روم که رانندم

لاجرم آب خفته خوانندم

122

آب گویند چون شود در خواب

چشمه زر بود نه چشمه آب

123

غلطند آب خفته باشد سیم

یخ گواهی دهد بر این تسلیم

124

سیم را کی بود مثابت زر

فرق باشد ز شمس تا به قمر

125

سیم بی یا ز مس نمونه بود

خاصه آنگه که باژگونه بود

126

آهن من که زرنگار آمد

در سخن بین که نقره کار آمد

127

مرد آهن فروش زر پوشد

کاهنی را به نقره بفروشد

128

وای بر زرگری که وقت شمار

زرش از نقره کم بود به عیار

129

از جهان این جنایتم سخت است

کز هنر نیست دولت از بخت است

130

آن مبصر که هست نقدشناس

نیم جو نیستش ز روی قیاس

131

وآنکه او پنبه از کتا نشناخت

آسمان را ز ریسمان نشناخت

132

پر کتان و قصب شد انبارش

زر به صندوق و خز به خروارش

133

چون چنین است کار گوهر و سیم

از فراغت چه برد باید بیم

134

چند تیمار ازین خرابه کشیم

آفتابی در آفتابه کشیم

135

آید آواز هر کس از دهلیز

روزی آواز ما برآید نیز

136

چون من این قصه چند کس گفتند

هم در آن قصه عاقبت خفتند

137

واجب آن شد که کار دریابم

گر نگیرد چو دیگران خوابم

138

راه رو را بسیچ ره شرطست

تیز راندن ز بیمگه شرطست

139

می روم من خرم نمی آید

خود شدن باورم نمی آید

140

آنگه از رفتنم خبر باشد

کاشیانم برون در باشد

141

چند گویای بی خبر بودن

دیده در بسته در بر آمودن

142

یک ره از دیدها فرامش باش

محرم راز باش و خامش باش

143

تا بدانی که هر چه می دانی

غلطی یا غلط همی خوانی

144

پیل بفکن که سیل ره کندست

پیلکیهای چرخ بین چندست

145

خاک را پیل چرخ کرده مغاک

به چنین پیل گل ندارد باک؟

146

بنگر اول که آمدی ز نخست

زآنچه داری چه داشتی به درست

147

آن بری زین دو پیل ناوردی

کاولین روز با خود آوردی

148

وام دریا و کوه در گردن

با فلک رقص چون توان کردن

149

کوش تا وام جمله باز دهی

تا تو مانی و یک ستور تهی

150

چون ز بار جهان نداری جو

در جهان هرکجا که خواهی رو

151

پیش ازانت فکند باید رخت

کافسرت را فرو کشند از تخت

152

روز باشد که صد شکوفه پاک

از غبار حسد فتد بر خاک

153

من که چون گل سلاح ریخته ام

هم ز خار حسد گریخته ام

154

تا مگر دلق پوشی جسدم

طلق ریزد بر آتش حسدم

155

ره در این بیمگاه تا مردن

این چنین می توان به سر بردن

156

چون گذشتم ازین رباط کهن

گو فلک را هرآنچه خواهی کن

157

چند باشی نظامیا دربند

خیز و آوازه ای برآر بلند

158

جان درافکن به حضرت احدی

تا بیابی سعادت ابدی

159

گوش پیچیدگان مکتب کن

چون در آموختند لوح سخن

160

علم را خازن عمل کردند

مشکل کاینات حل کردند

161

هرکسی راه خوابگاهی رفت

چون که هنگام خوابش آمد خفت

متن شعر کپی شد.