کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۱۷ - پاسخ دادن بهرام ایرانیان را

1

چونکه خواننده خواند نامه تمام

جوش آتش برآمد از بهرام

2

باز خود را به صد توانائی

داد چون زیرکان شکیبائی

3

با چنان گرمیی نکرد شتاب

بعد از اندیشه باز داد جواب

4

کانچه در نامه کاتبان راندند

گوش کردم چو نامه بر خواندند

5

گرچه کاتب نبوده چابک دست

پند گوینده را عیاری هست

6

آنچه بر گفته شد ز رای بلند

می پسندم که هست جای پسند

7

من که در پیش من چه خاک و چه سیم

سر فرو ناورم به هفت اقلیم

8

لیک ملکی که ماندم از پدران

عیب باشد که هست با دگران

9

گر پدر دعوی خدائی کرد

من خدا دوستم خرد پرورد

10

هست بسیار فرق در رگ و پوست

از خدا دوست تا خدائی دوست

11

من به جرم نکرده معذورم

کز بزهکاری پدر دورم

12

پدرم دیگر است و من دگرم

کان اگر سنگ بود من گهرم

13

صبح روشن ز شب پدید آید

لعل صافی ز سنگ می زاید

14

نتوان بر پدر گوائی داد

که خداتان از او رهائی داد

15

گر بدی کرد چون به نیکی خفت

از پس مرده بد نباید گفت

16

هرکجا عقل پیش رو باشد

بد بد گو ز بد شنو باشد

17

هرکه او در سرشت بد گهرست

گفتنش بد شنیدنش بترست

18

بگذرید از جنایت پدرم

بگذارید از آنچه بی خبرم

19

من اگر چشم بدنگیرد راه

عذر خواهم از آنچ رفت گناه

20

پیش از این گر چو غافلان خفتم

اینک اینک به ترک آن گفتم

21

مقبلی را که بخت یار بود

خفتنش تا به وقت کار بود

22

به که با خواب دیده نستیزد

خسبد اما به وقت برخیزد

23

خواب من گرچه بود خوابی سخت

از سرم هم نبود خالی بخت

24

کرد بیدار بختیم یاری

دادم از خواب سخت بیداری

25

بعد ازین روی در بهی دارم

دل ز هر غفلتی تهی دارم

26

نکنم بی خودی و خودکامی

چون شدم پخته کی کنم خامی

27

مصلحان را نظر نواز شوم

مصلحت را به پیش باز شوم

28

در خطای کسی نظر نکنم

طمع مال و قصد سر نکنم

29

از گناه گذشته نارم یاد

با نمودار وقت باشم شاد

30

باشما آن کنم که باید کرد

وز شما آن خورم که شاید خورد

31

ناورم رخنه در خزینه کس

دل دشمن کنم هزینه و بس

32

نیک رای از درم نباشد دور

بد و بد رای را کنم مهجور

33

جز به نیکان نظر نیفروزم

از بدآموز بدنیاموزم

34

دور دارم ز داوری آزرم

آن کنم کز خدای دارم شرم

35

زن و فرزند و ملک و مال همه

بر من ایمن تر از شبان و رمه

36

نان کس را به زور نگشایم

بلکه نانش به نان بر افزایم

37

نبرد دیو آرزوم از راه

آرزو را گرو کنم به گناه

38

ننمایم به چشم بیننده

آنچه نپسندد آفریننده

39

چون شه این گفت ورایها شد راست

پیرتر موبد از میان برخاست

40

گفت ما را تو از خداوندی

هم خرد بخش و هم خردمندی

41

هرچه گفتی ز رای خوب سرشت

خردش بر نگین دل بنوشت

42

سر تو زیبی که سروری همه را

سر شبان هم تو شایی این رمه را

43

تاجداری سزای گوهر تست

تاج با ماست لیک بر سر تست

44

زند گشتاسبی به جز تو که خواند

زنده دار کیان به جز تو که ماند

45

زند گشتاسبی به جز تو که خواند

زنده دارکیان به جز تو که ماند

46

تخمه بهمنی و دارائی

ازتو می پاید آشکارائی

47

میوه نو توئی سیامک را

یادگار اردشیر بابک را

48

تا کیومرث از سریر و کلاه

می رود نسبت تو شاه به شاه

49

ملک با تو به اختیاری نیست

در جهان جز تو تاجداری نیست

50

موبدان گر نوند و گر کهنند

همه از یک زبان در این سخنند

51

لیک ما بندگان در این بندیم

که گرفتار عهد و سوگندیم

52

با نشیننده ای که دارد تخت

دست عهدی شدست ما را سخت

53

که نخواهیم تاج بی سر او

بر نتابیم چهره از در او

54

حجتی باید استوار کنون

کارد آن عهد را ز عهده برون

55

تا در آیین خود خجل نشویم

نشکند عهد و تنگدل نشویم

56

شاه بهرام کاین جواب شنید

پاسخی دادشان چنانکه سزید

57

گفت عذر از شما روا نبود

عاقل آن به که بی وفا نبود

58

این مخالف که تخت گیر شماست

طفل من شد اگرچه پیر شماست

59

تاجش از سر چنان به زیر آرم

که یکی موی ازو نیازارم

60

گرچه موقوف نیست شاهی من

بر مدارا و عذر خواهی من

61

شاهم و شاهزاده تا جمشید

ملک میراث من سیاه و سپید

62

تاج و تخت آلتست و شاهی نه

آلتی خواه باش و خواهی نه

63

هرکه شد تاجدار و تخت نشین

تاج او آسمان و تخت زمین

64

تخت جمشید و تاج افریدون

هردو دایم نماند تا اکنون

65

هرکرا مایه بود سر به فراخت

از پی خویش تاج و تختی ساخت

66

من که بر تاج و تخت ره دانم

تیغ دارم به تیغ بستانم

67

جای من گر گرفت غداری

عنکبوتی تنید بر غاری

68

اژدهائی رسید بر در غار

وآنگه از عنکبوت خواهد بار؟

69

مور کی جنس جبرئیل بود

پشه کی مرد پای پیل بود

70

گور چندان زند ترانه دلیر

که ننالند سپید مهره شیر

71

نزد خورشید خاصه برج حمل

این چنین صد چراغ را چه محل

72

خر که با بالغان زبون گردد

چون به طفلان رسد حرون گردد

73

من به سختی به خانه دگران

خانه من به دست خانه بران

74

خورش خصم شهد یا شکر است

خورد من یا دلست یا جگر است

75

تیغ و دشنه به از جگر خوردن

دشنه بر ناف و تیغ برگردن

76

همه ملک عجم خزانه من

در عرب مانده خیلخانه من

77

گاه منذر فرستدم خوانی

گاه نعمان فدا کند جانی

78

نان دهانم بدین کله داری

نان خورانم بدان گنه کاری

79

من چو شیر جوان ولایت گیر

جای من کی رسد به روبه پیر

80

کی منم کی برد مخالف تاج

جز به کی زاده کی دهند خراج

81

هست جای کیان سزای کیان

جز کیان را مباد جای کیان

82

شاه مائیم و دیگران رهیند

ما پریم آن دیگر کسان تهیند

83

شاه باید که لشگر انگیزد

از سواری چه گرد برخیزد

84

می که پیر مغان ز دست نهاد

جز به پور مغان نشاید داد

85

نیک دانید کان چه می گویم

راست کاری و راستی جویم

86

لیک از راه نیک پیمانی

نز سر سرکشی و سلطانی

87

آن کنم من که وفق رای شماست

رای من جستن رضای شماست

88

وانکه گفتید حجتی باید

که بدو عهد بسته بگشاید

89

حجت آنست کز میان دو شیر

بهره آنرا بود که هست دلیر

90

بامدادان دو شیر غرنده

خورشی در شکم نیاکنده

91

وحشی تیز چنگ خشم آلود

کز دم آتشین برآرد دود

92

شیر دار آورد به میدانگاه

گرد بر گرد صف کشند سپاه

93

تاج شاهان ز سر به زیر نهند

در میان دو شرزه شیر نهند

94

هرکه تاج از دو شیر بستاند

خلقش آنروز تاجور داند

95

چون سخن گفته شد به رفق و به راز

سخن دلفریب طبع نواز

96

نامه را مهر خود نهاد بر او

شرح و بسطی تمام داد بر او

97

به پرستندگان خویش سپرد

تا برندش چنانکه باید برد

98

شه پرستان که مهر شه دیدند

وان سخنهای نغز بشنیدند

99

بازگشتند سوی خانه خویش

صورت شاه نو نهاده به پیش

100

گشته هریک ز مهربانی او

عاشق فر خسروانی او

101

همه گفتند شاه بهرامست

که ملک گوهر و ملک نامست

102

نتوان برخلاف او بودن

آفتابی به گل بر اندودن

103

تند شیریست آن نبرده سوار

کاژدها را کند به تیر شکار

104

چون شود تند شیر پنجه گشای

هیچکس پیش او ندارد پای

105

بستاند سریر و تاج به زور

سروران را برد به پای ستور

106

به که گرمی در او نیاموزیم

آتش کشته بر نیفروزیم

107

قصه شیر و برگرفتن تاج

به چنین شرط نیست او محتاج

108

لیکن این شیر حجتی است بزرگ

کاگهی ماندهد ز روبه و گرگ

109

سوی درگه شدند جمله ز راه

باز گفتند شرط شاه به شاه

110

نامه خواندند و حال بنمودند

یک سخن بر شنوده نفزودند

111

پیر تخت آزمای تاج پرست

تاج بنهاد و زیر تخت نشست

112

گفت ازان تاج و تخت بی زارم

که ازو جان به شیر بسپارم

113

به که زنده شوم ز تخت به زیر

تا شوم کشته در میان دو شیر

114

مرد زیرک کجا دلیر خورد

طعمه ای کز دهان شیر خورد

115

وارث مملکت به تیغ و به جام

هیچکس نیست جز ملک بهرام

116

وارث ملک را دهید سریر

صاحب افسر جوان بهست که پیر

117

من ازین شغل درکشیدم دست

نیستم شاه لیک شاه پرست

118

پاسخ آراستند ناموران

کای سر خسروان و تاج سران

119

شرط ما با تو در خداوندی

نیست الا بدین خردمندی

120

چون به فرمان ما شدی بر تخت

هم به فرمان ما رها کن رخت

121

نیست بازی ز شیر بردن تاج

تا چه شب بازی آورد شب داج

122

شرط او را به جای خویش آریم

شیر بندیم و تاج پیش آریم

123

گر بترسد سریر عاج تراست

ور شود کشته نیز تاج تراست

124

گر شود چیر و تاج بردارد

وز ولایت خراج بردارد

125

در خور تخت و آفرین باشد

لیک هیهات اگر چنین باشد

126

ختم قصه بر این شد آخر کار

کانچه شرطست نگذرد ز قرار

127

روز فردا چو در شمار آید

شاه با شیر در شکار آید

متن شعر کپی شد.