کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۱۹ - بر تخت نشستن بهرام به جای پدر

1

طالع تخت و پادشاهی او

فرخ آمد ز نیک خواهی او

2

پیش از آن راصد ستاره شناس

از پی بخت بود داشته پاس

3

اسدی بود کرده طالع تخت

طالعی پایدار و ثابت و سخت

4

آفتابی در اوج خویش بلند

در قران با عطاردش پیوند

5

زهره در ثور و مشتری در قوس

خانه از هردو گشته چون فردوس

6

در دهم ماه و در ششم بهرام

مجلس آراسته به تیغ و به جام

7

دست کیوان شده ترازوسنج

سخته از خاک تا به کیوان گنج

8

چون بدین طالع مبارک فال

رفت بر تخت شاه خوب خصال

9

از بسی لعل ریخت با در

کشتی بخت شد چو دریا پر

10

گنجداران فزون زحد شمار

گنج بر گنج ساختند نثار

11

آنکه اول سریر شاهی داشت

بیعت شهری و سپاهی داشت

12

چونکه دید آن شکوه بهرامی

کافسر و تخت شد بدو نامی

13

اول او گفتش از کهان و مهان

شاه آفاق و شهریار جهان

14

موبدانش شه جهان خواندند

خسروانش خدایگان خواندند

15

همچنین هر که آشکار و نهفت

آفرینی به قدر خود می گفت

16

شاه چون سر بلند عالم گشت

سربلندیش از آسمان بگذشت

17

خطبه عدل خویشتن برخواند

لولوتر ز لعل تازه فشاند

18

گفت کافسر خدای داد به من

این خدا داد شاد باد به من

19

بر خدا خوانم آفرین و سپاس

کافرین باد بر خدای شناس

20

پشت بر نعمت خدا نکنم

شکر نعمت کنم چرا نکنم

21

تاج برداشتن ز کام دو شیر

از خدا دانم آن نه از شمشیر

22

چون رسیدم به تخت و تاج بلند

کارهائی کنم خدای پسند

23

آن کنم گر خدای بگذارد

که زمن هیچکس نیازارد

24

مگر آن کو گناه کار بود

دزد و خونی و راهدار بود

25

با من ای خاصگان درگه من

راست خانه شوید چون ره من

26

از کجی به که روی برتابید

رستگاری به راستی یابید

27

گر نگیرید گوش راست به دست

ای بسا گوش چپ که خواهد خست

28

روزکی چند چون برآسایم

در انصاف و عدل بگشایم

29

آنچه ما را فریضه افتادست

ظلم را ظلم و داد را دادست

30

نیست از هیچ مردمیم هراس

به جز از مردم خدای شناس

31

اعتمادی نمی کنم بر کس

بر خدای اعتماد کردم و بس

32

طاعت هیچکس ندارم دوست

به جز از طاعتی که طاعت اوست

33

تا بماند به جای چرخ کبود

باد بر خفتگان دهر درود

34

بیش از اندازه سیاه و سپید

زندگان را ز ما امان و امید

35

کار من جز درود و داد مباد

هرک ازین شاد نیست شاد مباد

36

چون شه انصاف خویش کرد پدید

سجده شکر کرد هر که شنید

37

یک دو ساعت نشست بر سر تخت

پس به خلوت کشید از آنجا رخت

38

عدل می کرد و داد می فرمود

خلق ازو راضی و خدا خشنود

39

انجمن با بزرگواران کرد

استواری به استواران کرد

40

چون ز بهرام گور تاج و سریر

سازور گشت و شد شکوه پذیر

41

کمر هفت چشمه را در بست

بر سر تخت هفت پایه نشست

42

چینی ئی بر برش چو سینه باز

رومیی بر تنش به رسم طراز

43

واو به خوبی ز روم باج ستان

به نکوئی ز چین خراج ستان

44

چار بالش نهاده چون جمشید

پنج نوبت رسانده بر خورشید

45

رسم انصاف در جهان آورد

عدل را سر بر آسمان آورد

46

کرد با دادپروران یاری

با ستمکارگان ستمکاری

47

قفل غم را درش کلید آمد

کامد او فرخی پدید آمد

48

کار عالم ز نو گرفت نوا

بر نفسها گشاده گشت هوا

49

گاو نازاده گشت زاینده

آب در جویها فزاینده

50

میوه ها بر درخت بار گرفت

سکه ها بر درم قرار گرفت

51

حل و عقل جهان بدو شد راست

دو هوائی ز مملکت برخاست

52

پادشه زادگان به هر طرفی

یافتند از شکوه او شرفی

53

کارداران ز حمل کشور او

حمل ها ریختند بر در او

54

قلعه داران خزینها بردند

قلعه را با کلید بسپردند

55

هرکسی روزنامه نو می کرد

جان به توقیع او گرو می کرد

56

او چو در کار مملکت پرداخت

هرکسی را به قدر پایه نواخت

57

کار بی رونقان بساز آورد

رفتگان را به ملک باز آورد

58

ستم گرگ برگرفت از میش

باز را کرد با کبوتر خویش

59

از سر فتنه برد مستیها

کرد کوته دراز دستیها

60

پایه گاه دشمنان به شکست

بر جهان داد دوستان را دست

61

مردمی کرد در جهان داری

مردمی به ز مردم آزاری

62

خصم را نیز چون ادب کردی

ده بکشتی یکی نیازردی

63

کادمی را به وقت پروردن

کشتن اولی تر است از آزردن

64

مردمی کرد و مردم اندوزی

هیچکس را نماند بی روزی

65

دید کین خیل خانه خاکی

نارد الا غبار غمناکی

66

خویشتن را به عشوه کش می داشت

عیش خود را به عشوه خوش می داشت

67

ملک بی تکیه را شناخته بود

تکیه بر ملک عشق ساخته بود

68

روزی از هفته کار سازی کرد

شش دیگر به عشقبازی کرد

69

نفس از عاشقی برون نزدی

عشق را در زدی و چون نزدی

70

کیست کز عاشقی نشانش نیست

هرکه را عشق نیست جانش نیست

71

سکه عشق شد خلاصه او

عاشقان مونسان خاصه او

72

کار و باری بر آسمان او را

زیر فرمان همه جهان او را

73

او جهان را به خرمی می خورد

داد می داد و خرمی می کرد

74

گنج در حضرتش روانه شده

غارت تیغ و تازیانه شده

75

آوریدی جهان به تیغ فراز

به سر تازیانه دادی باز

76

ملک ازو گرچه سبز شاخی داشت

او چو خورشید پی فراخی داشت

77

مردمان از غرور نعمت و مال

تکیه کردند بر فراخی سال

78

شکر یزدان ز دل رها کردند

شفقت از سینه ها جدا کردند

79

هرگهی کافریدگان خدای

شکر نعمت نیاورند به جای

80

آن فراخی شود بر ایشان تنگ

روزی آرند لیک از آهن و سنگ

81

سالی از دانه بر نرستن شاخ

تنگ شد دانه بر جهان فراخ

82

برخورش تنگی آنچنان زد راه

کادمی چون ستور خورد گیاه

83

تنگدل شد جهان از آن تنگی

یافت نان عزت گران سنگی

84

باز گفتند قصه با بهرام

که در آفاق تنگیی است تمام

85

مردمان همچو گرگ مردم خوار

گاه مردم خورند و گه مردار

86

شاه چون دید قدر دانه بلند

در انبار برگشاد زبند

87

سوی هر شهر نامه ای فرمود

که دراواز ذخیره چیزی بود

88

تا امینان شهر جمع آیند

در انبار بسته بگشایند

89

با توانگر به نرخ در سازند

بی درم را دهند و بنوازند

90

وانچه ز انبار خانه ماند باز

پیش مرغان نهند وقت نیاز

91

تا در ایام او ز بی خوردی

کس نمیرد زهی جوانمردی

92

آنچه از دانه بود در بارش

هر کسی می کشید از انبارش

93

اشترانش ز مرز بیگانه

می کشیدند نو به نو دانه

94

جهد می کرد و گنج می پرداخت

چاره کار هرکسی می ساخت

95

لاجرم چارسال بی بر و کشت

روزی خلق بر خزینه نوشت

96

کارش آن بود کان کیائی یافت

از چنان پیشه پادشائی یافت

97

جمله خلق جان ز تنگی برد

جز یکی تن که او به تنگی مرد

98

شاه از آن مرد بینوا مرده

تنگدل شد چو آب افسرده

99

روی از آن رنج در خدای آورد

عذر تقصیر خود به جای آورد

100

گفت کای رزق بخش جانوران

رزق بخشیدنت نه چون دگران

101

به یکی قدرت خدائی خویش

بیش را کم کنی و کم را بیش

102

ناید از من و گرچه کوشم دیر

کاهوئی را کنم به صحرا سیر

103

توئی آن کز برات پیروزی

یک به یک خلق را دهی روزی

104

گر ز تنگی تنی ز جانوران

مرد، جرمی مرا نبود در آن

105

کز حسابش خبر نبود مرا

چونکه مرد او خبر چه سود مرا

106

شاه چون شد چنین تضرع ساز

هاتفی دادش از درون آواز

107

کایزد از بهر نیک رائی تو

برد فترت ز پادشائی تو

108

چون تو در چار سال خرسندی

مرده ای را ز فاقه نپسندی

109

چار سالت نوشته شد منشور

کز دیار تو مرگ باشد دور

110

از بزرگان ملک او تا خرد

کس شنیدم که چارسال نمرد

111

فرخ آن شه که او به نعمت و ناز

مرگ را داشت از رعیت باز

112

هرکه میزاد در جهان میزیست

دخل بی خرج شد ازین به چیست

113

از خلایق که گشته بود انبوه

بی عمارت نه دشت ماند و نه کوه

114

از صفاهان شنیده ام تا ری

خانه بر خانه شد تنیده چونی

115

بام بر بام اگر شدی خواهان

کوری از ری شدی به اسپاهان

116

گر ترا این حدیث روشن نیست

عهده بر روایست بر من نیست

117

بود نعمت خورندگان بسیار

لیک نعمت فزون ز نعمت خوار

118

مردم ایمن شده به دشت و به کوه

ناز و عشرت کنان گروه گروه

119

بر کشیده صفی دو فرسنگی

بربطی و ربابی و چنگی

120

حوضه می به گرد هر جوئی

مجلسی در میان هر کوئی

121

هرکسی می خرید و تیغ فروخت

درع آهن درید و زرکش دوخت

122

خلق یکبارگی سلاح نهاد

همه را تیغ و تیر رفت از یاد

123

هر کرا بود برگ عشرت ساز

عیش می کرد با تنعم و ناز

124

وانکه برگش نبود شه فرمود

او ز بخت و جهان از او خشنود

125

هرکسی را گماشت بر کاری

دادش از عیش روز بازاری

126

روز فرمود تا دو قسمت کرد

نیمه ای کسب و نیمه ای می خورد

127

هفت سال از جهان خراج افکند

بیخ هفتاد ساله غم برکند

128

شش هزار اوستاد دستان ساز

مطرب و پای کوب و لعبت باز

129

گرد کرد از سواد هر شهری

داد هر بقعه را ازان بهری

130

تا به هرجا که رخت کش باشند

خلق را خوش کنند و خوش باشند

131

داشت دور زمانه طالع ثور

صاحبش زهره زهره صاحب دور

132

در چنان دور غم کجا باشد

که درو زهره کدخدا باشد

متن شعر کپی شد.