کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۲۸ - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم

1

چونکه روز دوشنبه آمد شاه

چتر سرسبز برکشید به ماه

2

شد برافروخته چو سبز چراغ

سبز در سبز چون فرشته باغ

3

رخت را سوی سبز گنبد برد

دل به شادی و خرمی بسپرد

4

چون برین سبزه زمردوار

باغ انجم فشاند برگ بهار

5

زان خردمند سرو سبز آرنگ

خواست تا از شکر گشاید تنگ

6

پری آنگه که برده بود نماز

بر سلیمان گشاد پرده راز

7

گفت کایجان ما به جان تو شاد

همه جانها فدای جان تو باد

8

خانه دولتست خرگاهت

تاج و تخت آستان درگاهت

9

تاج را سربلندی از سر تست

بخت را پایگاهی از در تست

10

گوهرت عقد مملکت را تاج

همه عالم به درگهت محتاج

11

چون دعا گفت بر سریر بلند

برگشاد از عقیق چشمه قند

12

گفت شخصی عزیز بود به روم

خوب و خوشدل چو انگبین در موم

13

هرچه باید در آدمی ز هنر

داشت آن جمله نیکوی بر سر

14

با چنان خوبی و خردمندی

بود میلش به پاک پیوندی

15

مردمان در نظر نشاندندش

بشر پرهیزگار خواندندش

16

می خرامید روزی از سر ناز

در رهی خالی از نشیب و فراز

17

بر رهش عشق ترکتازی کرد

فتنه با عقل دست یازی کرد

18

پیکری دید در لفافه خام

چون در ابر سیاه ماه تمام

19

فارغ از بشر می گذشت به راه

باد ناگه ربود برقع ماه

20

فتنه را باد رهنمون آمد

ماه از ابر سیه برون آمد

21

بشر کان دید سست شد پایش

تیر یک زخمه دوخت برجایش

22

صورتی دید کز کرشمه مست

آنچنان صدهزار توبه شکست

23

خرمنی گل ولی به قامت سرو

شسته روئی ولی به خون تذرو

24

خواب غمزش به سحر کاری خویش

بسته خواب هزار عاشق بیش

25

لب چو برگ گلی که تر باشد

برگ آن گل پر از شکر باشد

26

چشم چون نرگسی که خفته بود

فتنه در خواب او نهفته بود

27

عکس رویش به زیر زلف به تاب

چون حواصل به زیر پر عقاب

28

خالی از زلف عنبر افشان تر

چشمی از خال نامسلمان تر

29

با چنان زلف و خال دیده فریب

هیچ دل را نبود جای شکیب

30

آمد از بشر بی خود آوازی

چون ز طفلی که بر گرد گازی

31

ماه تنها خرام از آن آواز

بند برقع بهم کشید فراز

32

پی تعجیل برگرفت به پیش

کرده خونی چنان به گردن خویش

33

بشر چون باز کرد دیده ز خواب

خانه بر رفته دید و خانه خراب

34

گفت اگر بر پیش روم نه رواست

ور شکیبا شوم شکیب کجاست

35

چاره کام هم شکیبائیست

هرچه زین درگذشت رسوائیست

36

شهوتی گر مرا ز راه ببرد

مردم آخر ز غم نخواهم کرد

37

ترک شهوت نشان دین باشد

شرط پرهیزگاری این باشد

38

به که محمل برون برم زین کوی

سوی بین المقدس آرم روی

39

تا خدائی که خیر و شر داند

بر من این کار سهل گرداند

40

رفت از آنجا و برگ راه بساخت

به زیارتگه مقدس تاخت

41

در خداوند خود گریخت ز بیم

کرد خود را به حکم او تسلیم

42

تا چنان داردش ز دیو نگاه

که بدو فتنه را نباشد راه

43

چون بسی سجده زد بران سر خاک

بازگشت از حریم خانه پاک

44

بود همسفره ای دران راهش

نیک خواهی به طبع بدخواهش

45

نکته گیری به کار نکته شگفت

بر حدیثی هزار نکته گرفت

46

بشر با او چو نیک و بد گفتی

او بهر نکته ای برآشفتی

47

کاین چنین باید آن چنان شاید

کس زبان بر گزاف نگشاید

48

بشر گوینده را ز خاموشی

داده بد داروی فراموشی

49

گفت نام تو چیست تا دانم

پس ازینت به نام خود خوانم

50

پاسخش داد و گفت نام رهی

بشر شد تا تو خود چه نام نهی

51

گفت بشری تو ننگ آدمیان

من ملیخا امام عالمیان

52

هرچه در آسمان و در زمیست

وآنچه در عقل و رای آدمیست

53

همه دانم به عقل خویش تمام

واگهی دارم از حلال و حرام

54

یک تنم بهتر از دوازده تن

یک فنی بوده در دوازده فن

55

کوه و دریا و دشت و بیشه و رود

هرچه هستند زیر چرخ کبود

56

اصل هریک شناختم به درست

کین وجود از چه یافت و آن ز چه رست

57

از فلک نیز و آنچه هست در او

آگهم نارسیده دست بر او

58

در هر اطراف کاوفتد خطری

دانم آنرا به تیزتر نظری

59

گر رسد پادشاهیی به زوال

پیش از آن دانمش به پنجه سال

60

ور درآید به دانه کم بیشی

من به سالی خبر دهم پیشی

61

نبض و قاروره را چنان دانم

کافت تب ز تن بگردانم

62

چون به افسون در آتش آرم نعل

کهربا را کنم به گوهر لعل

63

سنگ از اکسیر من گهر گردد

خاک در دست من به زر گردد

64

باد سحری چو بردمم ز دهن

مار پیسه کنم ز پیسه رسن

65

کان هر گنج کافرید خدای

منم آن گنج را طلسم گشای

66

هرچه پرسند از آسمان و زمین

هم از آن آگهی دهم هم ازین

67

نیست در هیچ دانش آبادی

فحل و داناتر از من استادی

68

چون ازین برشمرد لافی چند

خیره شد بشر از آن گزافی چند

69

ابری از کوه بردمید سیاه

چون ملیخا در ابر کرد نگاه

70

گفت کابری سیه چراست چو قیر

وابر دیگر سپید رنگ چو شیر

71

بشر گفتا که حکم یزدانی

این چنین پر کند تو خود دانی

72

گفت ازین بگذر این بهانه بود

تیر باید که بر نشانه بود

73

ابر تیره دخان محترقست

بر چنین نکته عقل متفقست

74

وابر کو شیرگون و در فامست

در مزاجش رطوبتی خامست

75

جست بادی ز بادهای نهفت

باز بنگر که بوالفضول چه گفت

76

گفت برگو که بادجنبان چیست

خیره چون گاو و خر نباید زیست

77

گفت بشر اینهم از قضای خداست

هیچ بی حکم او نگردد راست

78

گفت در دست حکمت آر عنان

چند گوئی حدیث پیر زنان

79

اصل باد از هوا بود به یقین

که بجنباندش به خار زمین

80

دید کوهی بلند و گفت این کوه

از دگرها چرا بود به شکوه

81

گفت بشر ایزدیست این پیوند

که یکی پست و دیگریست بلند

82

گفت بازم ز حجت افکندی

نقش تا چند بر قلم بندی

83

ابر چون سیل هولناک آرد

کوه را سیل در مغاک آرد

84

وانکه تیغش بر اوج دارد میل

دورتر باشد از گذرگه سیل

85

بشر بانگی بر او زد از سر هوش

گفت با حکم کردگار مکوش

86

من نه کز سر کار بی خبرم

در همه علمی از تو بیشترم

87

لیک علت به خود نشاید گفت

ره بپندار خود نباید رفت

88

ما که در پرده ره نمی دانیم

نقش بیرون پرده می خوانیم

89

پی غلط راندن اجتهادی نیست

بر غلط خواندن اعتمادی نیست

90

ترسم این پرده چون براندازند

با غلط خواندگان غلط بازند

91

به که با این درخت عالی شاخ

نشود دست هرکسی گستاخ

92

این عزیمت که بشر بر وی خواند

هم دران دیو بوالفضولی ماند

93

روزکی چند می شدند بهم

وانفضولی نکرد یک مو کم

94

در بیابان گرم و بی آبی

مغزشان تافته ز بی خوابی

95

می دویدند با نفیر و خروش

تا رسیدند از آن زمین به جوش

96

به درختی سطبر و عالی شاخ

سبز و پاکیزه و بلند و فراخ

97

سبزه در زیر او چو سبز حریر

دیده از دیدنش نشاط پذیر

98

آکنیده خمی سفال درو

آبی الحق خوش و زلال درو

99

چون که دید آن فضول آب زلال

همچو ریحان تر میان سفال

100

گفت با بشر کای خجسته رفیق

باز پرسم بگو که از چه طریق

101

این سفالین خم گشاده دهان

تا به لب هست زیر خاک نهان

102

وآب این خم بگو که تا به کجاست

کوه پایه نه گرد او صحراست

103

گفت بشر از برای مزد کسی

کرده باشد که کرده اند بسی

104

تا نگردد به صدمه ای به دو نیم

در زمین آکنیده اند ز بیم

105

گفت تا پاسخ تو زین نمطست

هرچه گوئی و گفته ای غلطست

106

آری آری کسی ز بهر کسی

کشد آبی به دوش هر نفسی

107

خاصه در وادیی که از تف و تاب

صد در صد درو نیابی آب

108

این وطنگاه دامیارانست

جای صیاد و صید کارانست

109

آب این خم که در نشاخته اند

از پی دام صید ساخته اند

110

تا چو غرم و گوزن و آهو و گور

در بیابان خورند طعمه شور

111

تشنه گردند و قصد آب کنند

سوی این آبخور شتاب کنند

112

مرد صیاد راه بسته بود

با کمان در کمین نشسته بود

113

بزند صید را به خوردن آب

کند از صید زخم خورده کباب

114

بندها را چنین گشای گره

تا نیوشنده بر تو گوید زه

115

بشر گفت ای نهفته گوی جهان

هرکسی را عقیده ایست نهان

116

من و تو زآنچه در نهان داریم

به همه کس ظن آنچنان داریم

117

بد میندیش گفتمت پیشی

عاقبت بد کند بداندیشی

118

چون بران آب سفره بگشادند

نان بخوردند و آب در دادند

119

آبی الحق به تشنگان در خورد

روشن و خوشگوار و صافی و سرد

120

بانگ بر بشر زد ملیخا تیز

که از آنسو ترک نشین برخیز

121

تا در این آب خوشگوار شوم

شویم اندام و بی غبار شوم

122

از عرقهای شور تن فرسای

چرک بر من نشسته سر تا پای

123

چرک تن را ز تن فرو شویم

پاک و پاکیزه سوی ره پویم

124

وانگه این خم به سنگ پاره کنم

صید را از گزند چاره کنم

125

بشر گفت ای سلیم دل برخیز

در چنین خم مباش رنگ آمیز

126

آب او خورده با دل انگیزی

چرک تن را چرا در او ریزی

127

هرکه آبی خورد که بنوازد

در وی آب دهن نیندازد

128

سرکه نتوان بر آینه سودن

صافیی را به درد آلودن

129

تا دگر تشنه چون به تاب رسد

زآب نوشین او به آب رسد

130

مرد بد رای گفت او نشنید

گوهر زشت خویش کرد پدید

131

جامه بر کند و جمله بر هم بست

خویشتن گرد کرد و در خم جست

132

چون درون شد نه خم که چاهی بود

تا بن چه دراز راهی بود

133

با اجل زیرکی به کار نشد

جان بسی کند و رستگار نشد

134

ز آب خوردن تنش به تاب افتاد

عاقبت غرقه شد در آب افتاد

135

بشر از آنسو نشسته دل زده تاب

از پی آب کرده دیده پرآب

136

گفت باز این حرام زاده خام

کرد بر من سلام خویش حرام

137

ترسم این چرگن نمونه خصال

آرد آلودگی به آب زلال

138

آب را چرک او کند به درنگ

وانگهی در سفال دارد سنگ

139

این بداندیشی از بدان آید

نه ز پاکان و بخردان آید

140

هیچکس را چنین رفیق مباد

این چنین سفله جز غریق مباد

141

چون درین گفتگوی زد نفسی

مرد نامد برین گذشت بسی

142

سوی خم شد به جستجوی رفیق

واگهی نه که خواجه گشت غریق

143

غرقه ای دید جان او شده گم

سر چون خم نهاده بر سر خم

144

طرفه در ماند کاین چه شاید بود

چوبی از شاخ آن درخت ربود

145

هم به بالای نیزه ای کم و بیش

ساده کردش به چنگ و ناخن خویش

146

چون مساحت گران دریائی

زد در آن خم به آب پیمائی

147

خم رها کن که دید چاهی ژرف

سر به آجر بر آوریده شگرف

148

نیمه خم نهاده بر سر او

تا دده کم شود شناور او

149

برکشید آن غریق را به شتاب

در چه خاک بردش از چه آب

150

چون در انباشتش به خاک و به سنگ

بر سرینش نشست با دل تنگ

151

گفت کان گربزی ورایت کو

وان درفش گره گشایت کو

152

وانهمه دعویت به چاره گری

با دد و دیو و آدمی و پری

153

وانکه گفتی ز هفت چرخ بلند

غیب را سر در آورم به کمند

154

کو شد آن دعوی دوازده فن

وانهمه مردی ای نه مرد و نه زن

155

وان نمودن که بنگرم پیشی

کارها را به چابک اندیشی

156

چاهی آنگاه سر گشاده به پیش

چون ندیدی به دور بینی خویش

157

وانکه ما را بر آنچنان آبی

فصلها گفته شد ز هر بابی

158

فصل ما گر به هم شماری داشت

آن نگفتیم کاصل کاری داشت

159

هرچه در آب آن خم افکندیم

آتش اندر خم خود آگندیم

160

نقش آن کارگه دگرگون بود

از حساب من و تو بیرون بود

161

تا فلک رشته را گره دادست

بر سر رشته کس نیفتادست

162

گرچه هرچه اندر آن نمط گفتیم

هردو ز اندیشه غلط گفتیم

163

تو بدان غرقه ای و من رستم

که تو شاکر نه ای و من هستم

164

تو که دام بهایمش خواندی

چون بهایم به دام درماندی

165

من به نیکی بدو گمان بردم

نیک من نیک بود و جان بردم

166

این سخن گفت و از زمین برخاست

رخت او باز جست از چپ و راست

167

رفت و برداشت یک به یک سلبش

دق مصری عمامه قصبش

168

چونکه مهر از نورد بازگشاد

کیسه ای زان میان به زیر افتاد

169

زر مصری درو هزار درست

زان کهن سکه ها که بود نخست

170

مهر بنهاد و مهر ازو برداشت

همچنان سر به مهر خود بگذاشت

171

گفت شرط آن بود که جامه او

با زر و زینت و عمامه او

172

جمله در بندم و نگهدارم

به کسی کاهل اوست بسپارم

173

باز پرسم سرای او به کجاست

برسانم به آنکه اهل سراست

174

چون زمن نامد استعانت او

نکنم غدر در امانت او

175

گر من آن ها کنم که او کردست

هم از آنها خورم که او خوردست

176

همچنان آن نورد را در بست

چونکه در بسته شد گرفت به دست

177

رهروی در گرفت و راه نوشت

سوی شهر آمد از کرانه دشت

178

چون درآسود یک دو روز به شهر

داد ز خواب و خورد خود را بهر

179

آن عمامه به هر کسی بنمود

که خداوند این که شاید بود

180

زاد مردی عمامه را بشناخت

گفت لختی رهت بباید تاخت

181

در فلان کوی چندمین خانه

هست کاخی بلند و شاهانه

182

در بزن کان در آستانه اوست

بی گمان شو که خانه خانه اوست

183

بشر با جامه و عمامه و زر

سوی آن خانه شد که یافت خبر

184

در زد آمد شکر لبی دلبند

باز کرد آن در رواق بلند

185

گفت کاری و حاجتی بنمای

تا بر آرم چنانکه باشد رای

186

بشر گفتا بضاعتی دارم

بانوی خانه کو که بسپارم

187

گر درون آمدن به خانه رواست

تا درآیم سخن بگویم راست

188

که ملیخای آسمان فرهنگ

از زمانه چو ریو دید و چه رنگ

189

زن درون بردش از برون سرای

بر کنار بساط کردش جای

190

خویشتن روی کرد زیر نقاب

گفت برگو سخن که هست صواب

191

بشر هر قصه ای که بود تمام

گفت با ماهروی سیم اندام

192

آن به هم صحبتی رسیدن او

در هنرها سخن شنیدن او

193

وان برآشفتش چو بد مستان

دعوی انگیختن به هر دستان

194

وان به هر چیز بدگمان بودن

خوبیی را به زشتی آلودن

195

وان چه از بهر دیگران کندن

خویشتن را دران چه افکندن

196

وان شدن چون محیط موج زنش

عاقبت ماندن آب در دهنش

197

چون فرو گفت هرچه دید همه

وآنچه زان بی وفا شنید همه

198

گفت کاو غرقه شد بقای تو باد

جای او خاک خانه جای تو باد

199

جیفه ای کاب شسته بودش پاک

در سپردم به گنج خانه خاک

200

رخت او هرچه بود در بستم

واینک اینک گرفته در دستم

201

جامه و زر نهاد حالی پیش

کرد روشن درست کاری خویش

202

زن زنی بود کاردان و شگرف

آن ورق باز خواند حرف به حرف

203

ساعتی زان سخن پریشان گشت

آبی از چشم ریخت و زآب گذشت

204

پاسخش داد کای همیون رای

نیک مردی ز بندگان خدای

205

آفرین بر حلال زادگیت

بر لطیفی و رو گشادگیت

206

که کند هرگز این جوانمردی

که تو در حق بی کسان کردی

207

نیک مردی نه آن بود که کسی

ببرد انگبینی از مگسی

208

نیک مرد آن رود که در کارش

رخنه نارد فریب دینارش

209

شد ملیخا و تن به خاک سپرد

جان به جائی که لایق آمد برد

210

آنچه گفتی ز بد پسندان بود

راست گفتی هزار چندان بود

211

بود کارش همه ستمگاری

بی وفائی و مردم آزاری

212

کرد بسیار جور بر زن و مرد

بر چنانی چنین بود درخورد

213

به عقیدت جهود کینه سرشت

مار نیرنگ و اژدهای کنشت

214

سالها شد که من برنجم ازو

جز بدی هیچ بر نسنجم ازو

215

من به بالین نرم او خفته

او به من بر دروغها گفته

216

من ز بادش سپر فکنده چو میغ

او کشیده چو برق بر من تیغ

217

چون خدا دفع کردش از سر من

رفت غوغای محنت از در من

218

گر بد ار نیک بود روی نهفت

از پس مرده بد نشاید گفت

219

پای او از میانه بیرون شد

حال پیوند ما دگرگون شد

220

تو از آنجا که مرد کار منی

به زناشوئی اختیار منی

221

مایه و ملک هست و ستر و جمال

به ازین کی رسد به جفت حلال

222

به نکاحی که آن خدا فرمود

کار ما را فراهم آور زود

223

من به جفتی ترا پسندیدم

که جوانمردی ترا دیدم

224

تو به من گر ارادتی داری

تا کنم دعوی پرستاری

225

قصه شد گفته حسب حال اینست

مال دارم بسی جمال اینست

226

وانگهی برقع از قمر برداشت

مهر خشک از عقیق تر برداشت

227

بشر چون خوبی و جمالش دید

فتنه چشم و سحر خالش دید

228

آن پری چهره بود کاول روز

دیده بودش چنان جهان افروز

229

نعره ای زد چنانکه رفت از هوش

حلقه در گوش یار حلقه به گوش

230

چون چنان دید نوش لب بشتافت

بوی خوش کرد و جان او دریافت

231

هوش رفته چو هوش یافته شد

سرش از تاب شرم تافته شد

232

گفت اگر شیفتم ز عشق پری

تا به دیوانگی گمان نبری

233

گر بود دیو دیده افتاده

من پری دیدم ای پری زاده

234

وین که بینی نه مهر امروزست

دیر باشد که در من این سوزست

235

که فلان روز در فلان ره تنگ

برقعت را ربود باد از چنگ

236

من ترا دیدم و ز دست شدم

می وصلت نخورده مست شدم

237

سوختم در غم نهانی تو

رفت جانم ز مهربانی تو

238

گرچه یک دم نرفتی از یادم

با کسی راز خویش نگشادم

239

چونکه صبرم در اوفتاد ز پای

رفتم و در گریختم به خدای

240

تا خدایم به فضل و رحمت خویش

آورید آنچه شرط باشد پیش

241

چون نکردم طمع چو بوالهوسان

در حریم جمال و مال کسان

242

دولتی کو جمال و مالم داد

نز حرام اینک از حلالم داد

243

زن چو از رغبت وی آگه شد

رغبتش زآنچه بد یکی ده شد

244

بشر کان حور پیکرش بنواخت

رفت بیرون و کار خویش بساخت

245

گشت با او به شرط کاوین جفت

نعمتی یافت شکر نعمت گفت

246

با پریچهره کام دل می راند

بر خود افسون چشم بد می خواند

247

از جهودی رهاند شاهی را

دور کرد از کسوف ماهی را

248

از پرندش غیار زردی شست

برگ سوسن ز شنبلیدش رست

249

چون ندید از بهشتیان دورش

جامه سبز دوخت چون حورش

250

سبزپوشی به از علامت زرد

سبزی آمد به سرو بن در خورد

251

رنگ سبزی صلاح کشته بود

سبزی آرایش فرشته بود

252

جان به سبزی گراید از همه چیز

چشم روشن به سبزه گردد نیز

253

رستنی را به سبزی آهنگست

همه سر سبزیی بدین رنگست

254

قصه چون گفت ماه بزم آرای

شه در آغوش خویش کردش جای

متن شعر کپی شد.