کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۲۹ - نشستن بهرام روز سه شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

1

روزی از روزهای دیماهی

چون شب تیر مه به کوتاهی

2

از دگر روز هفته آن به بود

ناف هفته مگر سه شنبه بود

3

روز بهرام و رنگ بهرامی

شاه با هردو کرده هم نامی

4

سرخ در سرخ زیوری بر ساخت

صبحگه سوی سرخ گنبد تاخت

5

بانوی سرخ روی سقلابی

آن به رنگ آتشی به لطف آبی

6

به پرستاریش میان در بست

خوش بود ماه آفتاب پرست

7

شب چو منجوق برکشید بلند

طاق خورشید را درید پرند

8

شاه از آن سرخ سیب شهدآمیز

خواست افسانه ای نشاط انگیز

9

نازنین سر نتافت از رایش

در فشاند از عقیق در پایش

10

کای فلک آستان درگه تو

قرص خورشید ماه خرگه تو

11

برتر از هر دری که بتوان سفت

بهتر از هر سخن که بتوان گفت

12

کس به گردت رسید نتواند

کور باد آنکه دید نتواند

13

چون دعائی چنین به پایان برد

لعل کان را به کان لعل سپرد

14

گفت کز جمله ولایت روس

بود شهری به نیکوی چو عروس

15

پادشاهی درو عمارت ساز

دختری داشت پروریده به ناز

16

دلفریبی به غمزه جادو بند

گلرخی قامتش چو سرو بلند

17

رخ به خوبی ز ماه دلکش تر

لب به شیرینی از شکر خوشتر

18

زهره ای دل ز مشتری برده

شکر و شمع پیش او مرده

19

تنگ شکر ز تنگی شکرش

تنگدل تر ز حلقه کمرش

20

مشک با زلف او جگرخواری

گل ز ریحان باغ او خاری

21

قدی افراخته چو سرو به باغ

روئی افروخته چو شمع و چراغ

22

تازه روئیش تازه تر ز بهار

خوب رنگیش خوبتر ز نگار

23

خواب نرگس خمار دیده او

ناز نسرین درم خریده او

24

آب گل خاک ره پرستانش

گل کمر بند زیر دستانش

25

به جز از خوبی و شکر خندی

داشت پیرایه هنرمندی

26

دانش آموخته ز هر نسقی

در نبشته ز هر فنی ورقی

27

خوانده نیرنگ نامهای جهان

جادوئیها و چیزهای نهان

28

درکشیده نقاب زلف بروی

سرکشیده ز بارنامه شوی

29

آنکه در دور خویش طاق بود

سوی جفتش کی اتفاق بود

30

چون شد آوازه در جهان مشهور

کامداست از بهشت رضوان حور

31

ماه و خورشید بچه ای زادست

زهره شیر عطاردش دادست

32

رغبت هرکسی بدو شد گرم

آمد از هر سوئی شفاعت نرم

33

این به زور آن به زر همی کوشید

و او زر خود به زور می پوشید

34

پدر از جستجوی ناموران

کان صنم را رضا ندید در آن

35

گشت عاجز که چاره چون سازد

نرد با صد حریف چون بازد

36

دختر خوبروی خلوت ساز

دست خواهندگان چو دید دراز

37

جست کوهی در آن دیار بلند

دور چون دور آسمان ز گزند

38

داد کردن بر او حصاری چست

گفتی از مغز کوه کوهی رست

39

پوزش انگیخت وز پدر درخواست

تا کند برگ راه رفتن راست

40

پدر مهربان از آن دوری

گرچه رنجید داد دستوری

41

تا چو شهدش ز خانه گردد دور

در نیاید ز بام و در زنبور

42

نیز چون در حصار باشد گنج

پاسبان را ز دزد ناید رنج

43

وان عروس حصاری از سر ناز

کرد کار حصار خویش بساز

44

چون بدان محکمی حصاری بست

رفت و چون گنج در حصار نشست

45

گنج او چون در استواری شد

نام او بانوی حصاری شد

46

دزد گنج از حصار او عاجز

کاهنین قلعه بد چو رویین دز

47

او در آن دز چو بانوی سقلاب

هیچ دز بانو آن ندیده به خواب

48

راه بربسته راه داران را

دوخته کام کامگاران را

49

در همه کاری آن هنر پیشه

چاره گر بود و چابک اندیشه

50

انجم چرخ را مزاج شناس

طبعها را بهم گرفته قیاس

51

بر طبایع تمام یافته دست

راز روحانی آوریده به شست

52

که ز هر خشک و تر چه شاید کرد

چون شود آب گرم و آتش سرد

53

مردمان را چه می کند مردم

وانجمن را چه می دهد انجم

54

هرچه فرهنگ را به کار آید

وآدیمزاد را بیاراید

55

همه آورده بود زیر نورد

آن بصورت زن و به معنی مرد

56

چون شکیبنده شد در آن باره

دل ز مردم برید یکباره

57

کرد در راه آن حصار بلند

از سر زیرکی طلسمی چند

58

پیکر هر طلسم از آهن و سنگ

هر یکی دهره ای گرفته به چنگ

59

هرکه رفتی بدان گذرگه بیم

گشتی از زخم تیغها به دو نیم

60

جز یکی کو رقیب آن دز بود

هرکه آن راه رفت عاجز بود

61

و آن رقیبی که بود محرم کار

ره نرفتی مگر به گام شمار

62

گر یکی پی غلط شدی ز صدش

اوفتادی سرش ز کالبدش

63

از طلسمی بدو رسیدی تیغ

ماه عمرش نهان شدی در میغ

64

در آن باره کاسمانی بود

چون در آسمان نهانی بود

65

گر دویدی مهندسی یک ماه

بر درش چون فلک نبردی راه

66

آن پری پیکر حصارنشین

بود نقاش کارخانه چین

67

چون قلم را به نقش پیوستی

آب را چون صدف گره بستی

68

از سواد قلم چو طره حور

سایه را نقش برزدی بر نور

69

چون در آن برج شهربندی یافت

برج از آن ماه بهره مندی یافت

70

خامه برداشت پای تا سر خویش

بر پرندی نگاشت پیکر خویش

71

بر سر صورت پرند سرشت

به خطی هرچه خوب تر بنوشت

72

کز جهان هر کرا هوای منست

با چنین قلعه ای که جای منست

73

گو چو پروانه در نظاره نور

پای در نه سخن مگوی از دور

74

بر چنین قلعه مرد باید بار

نیست نامرد را درین دز کار

75

هرکرا این نگار می باید

نه یکی جان هزار می باید

76

همتش سوی راه باید داشت

چار شرطش نگاه باید داشت

77

شرط اول درین زناشوئی

نیکنامی شدست و نیکوئی

78

دومین شرط آن که از سر رای

گردد این راه را طلسم گشای

79

سومین شرس آنکه از پیوند

چون گشاید طلسمها را بند

80

در ین در نشان دهد که کدام

تا ز در جفت من شود نه ز بام

81

چارمین شرط اگر به جای آرد

ره سوی شهر زیرپای آرد

82

تا من آیم به بارگاه پدر

پرسم از وی حدیثهای هنر

83

گر جوابم دهد چنانکه سزاست

خواهم او را چنانکه شرط وفاست

84

شوی من باشد آن گرامی مرد

کانچه گفتم تمام داند کرد

85

وانکه زین شرط بگذرد تن او

خون بی شرط او به گردن او

86

هرکه این شرط را نکو دارد

کیمیای سعادت او دارد

87

وانکه پی بر سخن نداند برد

گر بزرگست زود گردد خرد

88

چون ز ترتیب این ورق پرداخت

پیش آنکس که اهل بود انداخت

89

گفت برخیز و این ورق بردار

وین طبق پوش ازین طبق بردار

90

بر در شهر شو به جای بلند

این ورق را به تاج در دربند

91

تا ز شهری و لشگری هرکس

کافتدش بر چو من عروس هوس

92

به چنین شرط راه برگیرد

یا شود میر قلعه یا میرد

93

شد پرستنده وان ورق برداشت

پیچ بر پیچ راه را بگذاشت

94

بر در شهر بست پیکر ماه

تا درو عاشقان کنند نگاه

95

هرکه را رغبت اوفتد خیزد

خون خود را به دست خود ریزد

96

چون به هر تخت گیر و تاجوری

زین حکایت رسیده شد خبری

97

بر تمنای آن حدیث گزاف

سر نهادند مرم از اطراف

98

هرکس از گرمی جوانی خویش

داد بر باد زندگانی خویش

99

هرکه در راه او نهادی گام

گشتی از زخم تیغ دشمن کام

100

هیچ کوشنده ای به چاره و رای

نشد آن قلعه را طلسم گشای

101

وانکه لختی نمود چاره گری

هم فسونش ز چاره شد سپری

102

گرچه بگشاد از آن طلسمی چند

بر دگرها نگشت نیرومند

103

از سر بی خودی و بیرائی

در سر کار شد به رسوائی

104

بی مرادی کزو میسر شد

چند برنای خوب در سر شد

105

کس از آن ره خلاص دیده نبود

همه ره جز سر بریده نبود

106

هر سری کز سران بریدندی

به در شهر برکشیدندی

107

تا ز بس سر که شد بریده به قهر

کله بر کله بسته شد در شهر

108

گرد گیتی چو بنگری همه جای

نبود جز به سور شهر آرای

109

وان پریرخ که شد ستیزه حور

شهری آراسته به سر نه به سور

110

نارسیده به سایه در او

ای بسا سر که رفت در سر او

111

از بزرگان پادشا زاده

بود زیبا جوانی آزاده

112

زیرک و زورمند و خوب و دلیر

صید شمشیر او چه گور و چه شیر

113

روزی از شهر شد به سوی شکار

تا شکفته شود چو تازه بهار

114

دید یک نوش نامه بر در شهر

گرد او صد هزار شیشه زهر

115

پیکری بسته بر سواد پرند

پیکری دلفریب و دیده پسند

116

صورتی کز جمال و زیبائی

برد ازو در زمان شکیبائی

117

آفرین گفت بر چنان قلمی

کاید از نوکش آنچنان رقمی

118

گرد آن صورت جهان آرای

صد سر آویخته ز سر تا پای

119

گفت ازین گوهر نهنگ آویز

چون گریزم که نیست جای گریز

120

زین هوسنامه گر به دارم دست

آورد در تنم شکیب شکست

121

گر دلم زین هوس به در نشود

سر شود وین هوس ز سر نشود

122

بر پرند ارچه صورتی زیباست

مار در حلقه خار در دیباست

123

این همه سر بریده شد باری

هیچکس را به سر نشد کاری

124

سر من نیز رفته گیر چه سود

خاکیی کشته گیر خاک آلود

125

گر نه زین رشته باز دارم دست

سر برین رشته باز باید بست

126

گر دلیری کنم به جان سفتن

چون توانم به ترک جان گفتن

127

باز گفت این پرند را پریان

بسته اند از برای مشتریان

128

پیش افسون آنچنان پریی

نتوان رفت بی فسون گریی

129

تا زبان بند آن پری نکنم

سر درین کار سرسری نکنم

130

چاره ای بایدم نه خرد بزرگ

تا رهد گوسفندم از دم گرگ

131

هرکه در کار سخت گیر شود

نظم کارش خلل پذیر شود

132

در تصرف مباش خرداندیش

تازیانی بزرگ ناید پیش

133

ساز بر پرده جهان می ساز

سست می گیر و سخت می انداز

134

دلم از خاطرم خراب ترست

جگرم از دلم کباب ترست

135

به چنین دل چگونه باشم شاد

وز چنین خاطری چه آرم یاد

136

این سخن گفت و لختی انده خورد

وز نفس برکشید بادی سرد

137

آب در دیده زآن نظاره گذشت

نطع با تیغ دید و سر با طشت

138

این هوس را چنانکه بود نهفت

با کس اندیشه ای که داشت نگفت

139

روز و شب بود با دلی پر سوز

نه شبش شب بد و نه روزش روز

140

هر سحرگه به آرزوی تمام

تا در شهر برگرفتی گام

141

دید آن پیکر نوآیین را

گور فرهاد و قصر شیرین را

142

آن گره را به صد هزار کلید

جست و سررشته ای نگشت پدید

143

رشته ای دید صدهزارش سر

وز سر رشته کس نداد خبر

144

گرچه بسیار تاخت از پس و پیش

نگشاد آن گره ز رشته خویش

145

کبر ازآن کار بر کناره نهاد

روی در جستجوی چاره نهاد

146

چاره سازی هر طرف می جست

که ازو بند سخت گردد سست

147

تا خبر یافت از خردمندی

دیو بندی فرشته پیوندی

148

در همه توسنی کشیده لگام

به همه دانشی رسیده تمام

149

همه همدستی اوفتاده او

همه در بسته ای گشاده او

150

چون جوانمرد ازان جهان هنر

از جهان دیدگان شنید خبر

151

پیش سیمرغ آفتاب شکوه

شد چو مرغ پرنده کوه به کوه

152

یافتش چون شکفته گلزاری

در کجا؟ در خرابتر غاری

153

زد به فتراک او چو سوسن دست

خدمتش را چو گل میان در بست

154

از سر فرخی و فیروزی

کرد از آن خضر دانش آموزی

155

چون از آن چشمه بهره یافت بسی

برزد از راز خویشتن نفسی

156

زان پریروی و آن حصار بلند

وانکه زو خلق را رسید گزند

157

وان طلسمی که بست بر ره خویش

وان فکندن هزار سر در پیش

158

جمله در پیش فیلسوف کهن

گفت و پنهان نداشت هیچ سخن

159

فیلسوف از حسابهای نهفت

هرچه در خورد بود با او گفت

160

چون شد آن چاره جوی چاره شناس

باز پس گشت با هزار سپاس

161

روزکی چند چون گرفت قرار

کرد با خویشتن سگالش کار

162

زالت راه آن گریوه تنگ

هرچه بایستش آورید به چنگ

163

نسبتی باز جست روحانی

کارد از سختیش به آسانی

164

آنچنان کز قیاس او برخاست

کرد ترتیب هر طلسمی راست

165

اول از بهر آن طلبکاری

خواست از تیز همتان یاری

166

جامه را سرخ کرد کاین خونست

وین تظلم ز جور گردونست

167

چون به دریای خون درآمد زود

جامه چون دیده کرد خون آلود

168

آرزوی خود از میان برداشت

بانگ تشنیع از جهان برداشت

169

گفت رنج از برای خود نبرم

بلکه خونخواه صدهزار سرم

170

یا ز سرها گشایم این چنبر

یا سر خویشتن کنم در سر

171

چون بدین شغل جامه در خون زد

تیغ برداشت خیمه بیرون زد

172

هرکه زین شغل یافت آگاهی

کامد آن شیردل به خون خواهی

173

همت کارگر دران در بست

کو بدان کار زود یابد دست

174

همت خلق ورای روشن او

درع پولاد گشت بر تن او

175

وانگهی بر طریق معذوری

خواست از شاه شهر دستوری

176

پس ره آن حصار پیش گرفت

پی تدبیر کار خویش گرفت

177

چون به نزدیک آن طلسم رسید

رخنه ای کرد و رقیه ای بدمید

178

همه نیرنگ آن طلسم بکند

برگشاد آن طلسم را پیوند

179

هر طلسمی که دید بر سر راه

همه را چنبر او فکند به چاه

180

چون ز کوه آن طلسمها برداشت

تیغ ها را به تیغ کوه گذاشت

181

بر در حصار شد در حال

دهلی را کشید زیر دوال

182

وان صدا را به گرد بارو جست

کند چون جای کنده بود درست

183

چون صدا رخنه را کلید آمد

از سر رخنه در پدید آمد

184

زین حکایت چو یافت آگاهی

کس فرستاد ماه خرگاهی

185

گفت کای رخنه بنده راه گشای

دولتت بر مراد راهنمای

186

چون گشادی طلسم را ز نخست

در گنجینه یافتی به درست

187

سر سوی شهر کن چو آب روان

صابری کن دو روز اگر بتوان

188

تا من آیم به بارگاه پدر

آزمایش کنم ترا به هنر

189

پرسم از تو چهار چیز نهفت

گر نهفته جواب دانی گفت

190

با توام دوستی یگانه شود

شغل و پیوند بی بهانه شود

191

مرد چون دید کامگاری خویش

روی پس کرد و ره گرفت به پیش

192

چون به شهر آمد از حصار بلند

از در شهر برکشید پرند

193

در نوشت و به چاکری بسپرد

آفرین زنده گشت و آفت مرد

194

جمله سرها که بود بر در شهر

از رسنها فرو گرفت به قهر

195

داد تا بر وی آفرین کردند

با تن کشتگان دفین کردند

196

شد سوی خانه با هزار درود

مطرب آورد و برکشید سرود

197

شهریان بر سرش نثار افشان

همه بام و درش نگار افشان

198

همه خوردند یک به یک سوگند

که اگر شه نخواهد این پیوند

199

شاه را در زمان تباه کنیم

بر خود او را امیر و شاه کنیم

200

کان سرما برید و سردی کرد

وین سرما رهاند و مردی کرد

201

وز دگر سو عروس زیباروی

شادمان شد به خواستاری شوی

202

چون شب از نافه های مشک سیاه

غالیه سود بر عماری ماه

203

در عماری نشست با دل خوش

ماه در موکبش عماری کش

204

سوی کاخ آمد ز گریوه کوه

کاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه

205

پدر از دیدنش چو گل به شکفت

دختر احوال خویش ازو ننهفت

206

هرچه پیش آمدش ز نیک و ز بد

کرد با او همه حکایت خود

207

زان سواران کزو پیاده شدند

چاه کندند و درفتاده شدند

208

زان هزبران که نام او بردند

وز سر عجز پیش او مردند

209

تا بدانجا که آن ملک زاده

بود یکباره دل بدو داده

210

وانکه آمد چو کوه پای فشرد

کرد یک یک طلسمها را خرد

211

وانکه بر قلعه کامگاری یافت

وز سر شرط رفته روی نتافت

212

چون سه شرط از چهار شرط نمود

تا چهارم چگونه خواهد بود

213

شاه گفتا که شرط چارم چیست

پرسم از وی به رهنمونی بخت

214

گر بدو مشکلم گشاده شود

تاج بر تارکش نهاده شود

215

ور درین ره خرش فروماند

خرگه آنجا زند که او داند

216

واجب آن شد که بامداد پگاه

بر سر تخت خود نشیند شاه

217

خواند او را به شرط مهمانی

من شوم زیر پرده پنهانی

218

پرسم او را سوال سربسته

تا جوابم فرستد آهسته

219

شاه گفتا چنین کنیم رواست

هرچه آن کرده ای تو کرده ماست

220

بیشتر زین سخن نیفزودند

در شبستان شدند و آسودند

221

بامدادان که چرخ مینا رنگ

گرد یاقوت بردمید به سنگ

222

مجلس آراست شه به رسم کیان

بست بر بندگیش بخت میان

223

انجمن ساخت نامداران را

راستگویان و رستگاران را

224

خواند شهزاده را به مهمانی

بر سرش کرد گوهرافشانی

225

خوان زرین نهاده شد در کاخ

تنگ شد بارگه ز برگ فراخ

226

از بسی آرزو که بر خوان بود

آن نه خوان بود کارزودان بود

227

از خورشها که بود بر چپ و راست

هرکس آب خورد کارزو درخواست

228

چون خورش خورده شد به اندازه

شد طبیعت به پرورش تازه

229

شاه فرمود تا به مجلس خاص

بر محکها زنند زر خلاص

230

خود درون رفت و جای خوش بماند

میهمان را به جای خویش نشاند

231

پیش دختر نشست روی به روی

تا چه بازیگری کند با شوی

232

بازی آموز لعبتان طراز

از پس پرده گشت لعبت باز

233

از بناگوش خود دو لولوی خرد

برگشاد و به خازنی بسپرد

234

کین به مهمان ما رسان به شتاب

چون رسانیده شد به یار جواب

235

شد فرستاده پیش مهمان زود

وآنچه آورده بد بدو بنمود

236

مرد لولوی خرد بر سنجید

عیره کردش چنانکه در گنجید

237

زان جوهر که بود در خور آن

سه دیگر نهاد بر سر آن

238

هم بدان پیک نامه ور دادش

سوی آن نامور فرستادش

239

سنگدل چون که دید لولو پنج

سنگ برداشت گشت لولو سنج

240

چون کم و بیش دیدشان به عیار

هم برآن سنگ سودشان چو غبار

241

قبضه واری شکر بران افزود

آن در و آن شکر به یکجا سود

242

داد تا نزد میهمان بشتافت

میهمان باز نکته را دریافت

243

از پرستنده خواست جامی شیر

هردو دروی فشاند و گفت بگیر

244

شد پرستنده سوی بانوی خویش

وان ره آورد را نهاد به پیش

245

بانو آن شیر بر گرفت و بخورد

وآنچه زو مانده بد خمیر بکرد

246

برکشیدش به وزن اول بار

یک سر موی کم نکرد عیار

247

حالی انگشتری گشاد ز دست

داد تا برد پیک راه پرست

248

مرد بخرد ستد ز دست کنیز

پس در انگشت کرد و داشت عزیز

249

داد یکتا دری جهان افروز

شب چراغی به روشنائی روز

250

باز پس شد کنیز حور نژاد

در یکتا به لعل یکتا داد

251

بانو آن در نهاد بر کف دست

عقد خود را ز یک دگر بگسست

252

تا دری یافت هم طویله آن

شبچراغی هم از قبیله آن

253

هردو در رشته ای کشید بهم

این و آن چون؟ یکی نه بیش و نه کم

254

شد پرستنده در به دریا داد

بلکه خورشید را ثریا داد

255

چون که بخرد نظر بران انداخت

آن دو هم عقد را ز هم نشناخت

256

جز دوئی در میان آن در خوشاب

هیچ فرقی نبد به رونق و آب

257

مهره ای ازرق از غلامان خواست

کان دویم را سوم نیامد راست

258

بر سر در نهاد مهره خرد

داد تا آنکه آورید ببرد

259

مهربانش چو مهره با در دید

مهر بر لب نهاد وخوش خندید

260

ستد آن مهره و در از سر هوش

مهره در دست بست و در در گوش

261

با پدر گفت خیز و کار بساز

بس که بر بخت خویش کردم ناز

262

بخت من بین چگونه یار منست

کاین چنین یاری اختیار منست

263

همسری یافتم که همسر او

نیست کس در دیار و کشور او

264

ما که دانا شدیم و دانا دوست

دانش ما به زیر دانش اوست

265

پدر از لطف آن حکایت خوش

با پری گفت کای فریشته وش

266

آنچه من دیدم از سئوال و جواب

روی پوشیده بود زیر نقاب

267

هرچه رفت از حدیثهای نهفت

یک به یک با منت بیاید گفت

268

نازپرورده هزار نیاز

پرده رمز بر گرفت ز راز

269

گفت اول که تیز کردم هوش

عقد لولو گشادم از بن گوش

270

در نمودار آن دو لولو ناب

عمر گفتم دو روزه شد دریاب

271

او که بر دو سه دیگر بفزود

گفت اگر پنج بگذرد هم زود

272

من که شکر به در درافزودم

وآن در و آن شکر به هم سودم

273

گفتم این عمر شهوت آلوده

چون در و چون شکر بهم سوده

274

به فسون و به کیمیا کردن

که تواند ز هم جدا کردن

275

او که شیری در آن میان انداخت

تا یکی ماند و دیگری بگداخت

276

گفت شکر که با در آمیزد

به یکی قطره شیر برخیزد

277

من که خوردم شکر ز ساغر او

شیر خواری بدم برابر او

278

وانکه انگشتری فرستادم

به نکاح خودش رضا دادم

279

او که داد آن گهر نهانی گفت

که چو گوهر مرا نیابی جفت

280

من که هم عقد گوهرش بستم

وا نمودم که جفت او هستم

281

او که در جستجوی آن دو گهر

سومی در جهان ندید دگر

282

مهره ازرق آورید به دست

وز پی چشم بد در ایشان بست

283

من که مهره به خود برآمودم

سر به مهر رضای او بودم

284

مهره مهر او به سینه من

مهر گنج است بر خزینه من

285

بروی از پنچ راز پنهانی

پنج نوبت زدم به سلطانی

286

شاه چون دید توسنی را رام

رفته خامی به تازیانه خام

287

کرد بر سنت زناشوئی

هرچه باید ز شرط نیکوئی

288

در شکر ریز سور او بنشست

زهره را با سهیل کابین بست

289

بزمی آراست چون بساط بهشت

بزمگه را به مشک و عود سرشت

290

کرد پیرایه عروسی راست

سرو و گل را نشاند و خود برخاست

291

دو سبک روح را به هم بسپرد

خویشتن زان میان گرانی برد

292

کان کن لعل چون رسید به کان

جان کنی را مدد رسید از جان

293

گاه رخ بوسه داد و گاه لبش

گاه نارش گزید و گه رطبش

294

آخر الماس یافت بر در دست

باز بر سینه تذرو نشست

295

مهره خویش دید در دستش

مهر خود در دو نرگس مستش

296

گوهرش را به مهر خود نگذاشت

مهر گوهر ز گنج او برداشت

297

زیست با او به ناز و کامه خویش

چون رخش سرخ کرد جامه خویش

298

کاولین روز بر سپیدی حال

سرخی جامه را گرفت به فال

299

چون بدان سرخی از سیاهی رست

زیور سرخ داشتی پیوست

300

چون به سرخی برات راندندش

ملک سرخ جامه خواندندش

301

سرخی آرایشی نو آیینست

گوهر سرخ را بها زاینست

302

زر که گوگرد سرخ شد لقبش

سرخی آمد نکوترین سلبش

303

خون که آمیزش روان دارد

سرخ ازآن شد که لطف جان دارد

304

در کسانیکه نیکوئی جوئی

سرخ روئیست اصل نیکوئی

305

سرخ گل شاه بوستان نبود

گر ز سرخی درو نشان نبود

306

چون به پایان شد این حکایت نغز

گشت پر سرخ گل هوا را مغز

307

روی بهرام از آن گل افشانی

سرخ شد چون رحیق ریحانی

308

دست بر سرخ گل کشد دراز

در کنارش گرفت و خفت به ناز

متن شعر کپی شد.