کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۳۰ - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم

1

چارشنبه که از شکوفه مهر

گشت پیروزه گون سواد سپهر

2

شاه را شد ز عالم افروزی

جامه پیروزه گون ز پیروزی

3

شد به پیروزه گنبد از سر ناز

روز کوتاه بود و قصه دراز

4

زلف شب چون نقاب مشکین بست

شه ز نقابی نقیبان رست

5

خواست تا بانوی فسانه سرای

آرد آیین بانوانه به جای

6

گوید از راه عشقبازی او

داستانی به دلنوازی او

7

غنچه گل گشاد سرو بلند

بست بر برگ گل شمامه قند

8

گفت کای چرخ بنده فرمانت

واختر فرخ آفرین خوانت

9

من و بهتر ز من هزار کنیز

از زمین بوسی تو گشته عزیز

10

زشت باشد که پیش چشمه نوش

درگشاید دکان سرکه فروش

11

چون ز فرمان شاه نیست گزیر

گویم ار شه بود صداع پذیر

12

بود مردی به مصر ماهان نام

منظری خوبتر ز ماه تمام

13

یوسف مصریان به زیبائی

هندوی او هزار یغمائی

14

جمعی از دوستان و همزادان

گشته هریک به روی او شادان

15

روزکی چند زیر چرخ کبود

دل نهادند بر سماع و سرود

16

هریک از بهر آن خجسته چراغ

کرده مهمانیی به خانه و باغ

17

روزی آزاده ای بزرگ نه خرد

آمد او را به باغ مهمان برد

18

بوستانی لطیف و شیرین کار

دوستان زو لطیف تر صدبار

19

تا شب آنجا نشاط می کردند

گاه می گاه میوه می خوردند

20

هر زمان از نشاط پرورشی

هردم از گونه دگر خورشی

21

شب چو از مشک برکشید علم

نقره را قیر درکشید قلم

22

عیش خوش بودشان در آن بستان

باده در دست و نغمه در دستان

23

هم در آن باغ دل گرو کردند

خرمی تازه عیش نو کردند

24

بود مهتابی آسمان افروز

شبی الحق به روشنائی روز

25

مغز ماهان چو گرم شد ز شراب

تابش ماه دید و گردش آب

26

گرد آن باغ گشت چون مستان

تا رسید از چمن به نخلستان

27

دید شخصی ز دور کامد پیش

خبرش داد از آشنائی خویش

28

چون که بشناختش همالش بود

در تجارت شریک مالش بود

29

گفت چون آمدی بدین هنگام

نه رفیق و نه چاکر و نه غلام

30

گفت کامشب رسیدم از ره دور

دلم از دیدنت نبود صبور

31

سودی آورده ام برون ز قیاس

زان چنان سود هست جای سپاس

32

چون رسیدم به شهر بیگه بود

شهر در بسته خانه بیره بود

33

هم در آن کاروانسرای برون

بر دم آن بار مهر کرده درون

34

چون شنیدم که خواجه مهمانست

آمدم باز رفتن آسانست

35

گر تو آیی به شهر به باشد

داور ده صلاح ده باشد

36

نیز ممکن بود که در شب داج

نیمه سودی نهان کنیم از باج

37

دل ماهان ز شادمانی مال

برگرفت آن شریک را دنبال

38

در گشادند باغ را ز نهفت

چون کسی شان ندید هیچ نگفت

39

هردو در پویه گشته باد خرام

تا ز شب رفت یک دو پاس تمام

40

پیش می شد شریک راه نورد

او به دنبال می دوید چو گرد

41

راه چون از حساب خانه گذشت

تیر اندیشه از نشانه گذشت

42

گفت ماهان ز ما به فرضه نیل

دوری راه نیست جز یک میل

43

چار فرسنگ ره فزون رفتیم

از خط دایره برون رفتیم

44

باز گفتا مگر که من مستم

بر نظر صورتی غلط بستم

45

او که در رهبری مرا یارست

راه دانست و نیز هشیارست

46

همچنان می شدند در تک و تاب

پس رو آهسته پیشرو به شتاب

47

گرچه پس رو ز پیش رو می ماند

پیش رو باز مانده را می خواند

48

کم نکردند هردو زان پرواز

تا بدان گه که مرغ کرد آواز

49

چون پر افشاند مرغ صبحگهی

شد دماغ شب از خیال تهی

50

دیده مردم خیال پرست

از فریب خیال بازی رست

51

شد ز ماهان شریک ناپیدا

ماند ماهان ز گمرهی شیدا

52

مستی و ماندگی دماغش سفت

مانده و مست بود بر جا خفت

53

اشک چون شمع نیم سوز فشاند

خفته تا وقت نیم روز بماند

54

چون ز گرمای آفتاب سرش

گرمتر گشت از آتش جگرش

55

دیده بگشاد بر نظاره راه

گرد بر گرد خویش کرد نگاه

56

باغ گل جست و گل به باغ ندید

جز دلی با هزار داغ ندید

57

غار بر غار دید منزل خویش

مار هر غار از اژدهائی بیش

58

گرچه طاقت نماند در پایش

هم به رفتن پذیره شد رایش

59

پویه می کرد و زور پایش نه

راه می رفت و رهنمایش نه

60

تا نزد شاه شب سه پایه خویش

بود ترسان دلش ز سایه خویش

61

شب چو نقش سیاه کاری بست

روزگار از سپیدکاری رست

62

بی خود افتاد بر در غاری

هر گیاهی به چشم او ماری

63

او در آن دیوخانه رفته ز هوش

کامد آواز آدمیش به گوش

64

چون نظر برگشاد دید دوتن

زو یکی مرد بود و دیگر زن

65

هردو بر دوش پشتها بسته

می شدند از گرانی آهسته

66

مرد کو را بدید بر ره خویش

ماند زن را به جای و آمد پیش

67

بانگ بر زد برو که هان چه کسی

با که داری چو باد هم نفسی

68

گفت مردی غریب و کارم خام

هست ماهان گوشیارم نام

69

گفت کاینجا چگونه افتادی

کین خرابی ندارد آبادی

70

این بر و بوم جای دیوانست

شیر از آشوبشان غریوانست

71

گفت لله و فی الله ای سره مرد

آن کن از مردمی که شاید کرد

72

که من اینجا به خود نیفتادم

دیو بگذار کادمیزادم

73

دوش بودم به ناز و آسانی

بر بساط ارم به مهمانی

74

مردی آمد که من همال توام

از شریکان ملک و مال توام

75

زان بهشتم بدین خراب افکند

گم شد از من چو روح گشت بلند

76

با من آن یار فارغ از یاری

یا غلط کرد یا غلط کاری

77

مردمی کم تو از برای خدای

راه گم کرده را به من بنمای

78

مرد گفت ای جوان زیباروی

به یکی موی رستی از یک موی

79

دیو بود آنکه مردمش خوانی

نام او هایل بیابانی

80

چون تو صد آدمی زره بر دست

هریکی بر گریوه مردست

81

من و این زن رفیق و یار توایم

هردو امشب نگاهدار توایم

82

دل قوی کن میان ما به خرام

پی ز پی بر مگیرد و گام از گام

83

رفت ماهان میان آن دو دلیل

راه را می نوشت میل به میل

84

تا دم صبح هیچ دم نزدند

جز پی یکدگر قدم نزدند

85

چون دهل بر کشید بانگ خروس

صبح بر ناقه بست زرین کوس

86

آندو زندان که بی کلید شدند

هردو از دیده ناپدید شدند

87

باز ماهان در اوفتاد ز پای

چون فرو ماندگان بماند به جای

88

روز چون عکس روشنائی داد

خاک بر خون شب گوائی داد

89

گشت ماهان در آن گریوه تنگ

کوه بر کوه دید جای پلنگ

90

طاقتش رفت از آنکه خورد نبود

خورشی جز دریغ و درد نبود

91

بیخ و تخم گیا طلب می کرد

اندک اندک به جای نان می خورد

92

باز ماندن ز راه روی نداشت

ره نه و رهروی فرو نگذاشت

93

تا شب آن روز رفت کوه به کوه

آمد از جان و از جهان به ستوه

94

چون جهان سپید گشت سیاه

راهرو نیز باز ماند ز راه

95

در مغاکی خزید و لختی خفت

روی خویش از روند کان نهفت

96

ناگه آواز پای اسب شنید

بر سر راه شد سواری دید

97

مرکب خویش گرم کرده سوار

در دگر دست مرکبی رهوار

98

چون درآمد به نزد ماهان تنگ

پیکری دید در خزیده به سنگ

99

گفت کای ره نشین زرق نمای

چه کسی و چه جای تست اینجای

100

گر خبر باز دادی از رازم

ور نه حالی سرت بیندازم

101

گشت ماهان ز بیم او لرزان

تخمی افشاند چون کشاورزان

102

گفت کای ره نورد خوب خرام

گوش کن سرگذشت بنده تمام

103

وآنچه دانست از آشکار و نهفت

چون نیوشنده گوش کرد بگفت

104

چون سوار آن فسانه زو بشنید

در عجب ماند و پشت دست گزید

105

گفت بردم به خویشتن لاحول

که شدی ایمن از هلاک دو هول

106

نر و ماده و غول چاره گرند

کادمی را ز راه خود ببرند

107

در مغاک افکنند و خون ریزند

چون شود بانگ مرغ بگریزند

108

ماده هیلا و نام نر غیلاست

کارشان کردن بدی و بلاست

109

شکر کن کز هلاکشان رستی

هان سبک باش اگر کسی هستی

110

بر جنیبت نشین عنان درکش

وز همه نیک و بد زبان درکش

111

بر پیم باد پای را میران

در دل خود خدای را می خوان

112

عاجز و یاوه گشت زان در غار

بر پر آن پرنده گشت سوار

113

آنچنان بر پیش فرس می راند

که ازو باد باز پس می ماند

114

چون قدر مایه راه بنوشتند

وز خطرگاه کوه بگذشتند

115

گشت پیدا ز کوه پایه پست

ساده دشتی چگونه چون کف دست

116

آمد از هر طرف نوازش رود

ناله بربط و نوای سرود

117

بانگ از آن سو که سوی ما به خرام

نعره زین سو که نوش بادت جام

118

همه صحرا به جای سبزه و گل

غول در غول بود و غل در غل

119

کوه و صحرا ز دیو گشته ستوه

کوه صحرا گرفته صحرا کوه

120

بر نشسته هزار دیو به دیو

از در و دشت برکشید غریو

121

همه چون دیو باد خاک انداز

بلکه چون دیو چه سیاه و دراز

122

تا بدانجا رسید کز چپ و راست

های و هوئی بر آسمان برخاست

123

صفق و رقص برکشیده خروش

مغز را در سر آوریده به جوش

124

هر زمان آن خروش می افزود

لحظه تا لحظه بیشتر می بود

125

چون برین ساعتی گذشت ز دور

گشت پیدا هزار مشعل نور

126

ناگه آمد پدید شخصی چند

کالبدهای سهمناک و بلند

127

لفچهائی چو زنگیان سیاه

همه قطران قبا و قیر کلاه

128

همه خرطوم دار و شاخ گرای

گاو و پیلی نموده در یکجای

129

هریکی آتشی گرفته به دست

منکر و زشت چون زبانی مست

130

آتش از حلقشان زبانه زنان

بیت گویان و شاخشانه زنان

131

زان جلاجل که دردم آوردند

رقص در جمله عالم آوردند

132

هم بدان زخمه کان سیاهان داشت

رقص کرد آن فرس که ماهان داشت

133

کرد ماهان در اسب خویش نظر

تا ز پایش چرا برآمد پر

134

زیر خود محنت و بلائی دید

خویشتن را بر اژدهائی دید

135

اژدهائی چهارپای و دو پر

وین عجبتر که هفت بودش سر

136

فلکی کو به گرد ما کمرست

چه عجب کاژدهای هفت سرست

137

او بران اژدهای دوزخ وش

کرده بر گردنش دو پای بکش

138

وآن ستمگاره دیو بازی گر

هر زمانی بازیی نمود دگر

139

پای می کوفت با هزار شکن

پیچ در پیچ تر ز تاب رسن

140

او چو خاشاک سایه پرورده

سیلش از کوه پیش در کرده

141

سو به سو می فکند و می بردش

کرد یکباره خسته و خردش

142

می دواندش ز راه سرمستی

می زدش بر بلندی و پستی

143

گه برانگیختش چو گوی از جای

گه به گردن درآوریدش پای

144

کرد بر وی هزار گونه فسوس

تا به هنگام صبج و بانگ خروس

145

صبح چون زد دم از دهانه شیر

حالی از گردنش فکند به زیر

146

رفت و رفت از جهان نفیر و خروش

دیگهای سیه نشست ز جوش

147

چون ز دیو اوفتاد دیو سوار

رفت چون دیو دیدگان از کار

148

ماند بی خود در آن ره افتاده

چون کسی خسته بلکه جان داده

149

تا نتفسید از آفتاب سرش

نه ز خود بود و نز جهان خبرش

150

چون ز گرمی گرفت مغزش جوش

در تن هوش رفته آمد هوش

151

چشم مالید و از زمین برخاست

ساعتی نیک دید در چپ و راست

152

دید بر گرد خود بیابانی

کز درازی نداشت پایانی

153

ریگ رنگین کشیده نخ بر نخ

سرخ چون خون و گرم چون دوزخ

154

تیغ چون بر سری فراز کشند

ریگ ریزند و نطع باز کشند

155

آن بیابان علم به خون افراخت

ریگ از آن ریخت نطع از آن انداخت

156

مرد محنت کشیده شب دوش

چون تنومند شد به طاقت و هوش

157

یافت از دامگاه آن ددگان

کوچه راهی به کوی غمزدگان

158

راه برداشت می دوید چو دود

سهم زد زان هوای زهرآلود

159

آنچنان شد که تیر در پرتاب

باز ماند از تکش به گاه شتاب

160

چون درآمد به شب سیاهی شام

آن بیابان نوشته بود تمام

161

زمی سبز دید و آب روان

دل پیرش چو بخت گشت جوان

162

خورد از آن آب و خویشتن را شست

وز پی خواب جایگاهی جست

163

گفت به گر به شب برآسایم

کز شب آشفته می شود رایم

164

من خود اندر مزاج سودائی

وین هوا خشک و راه تنهائی

165

چون نباشد خیالهای درشت؟

خاطرم را خیال بازی کشت

166

خسبم امشب ز راه دمسازی

تا نبینم خیال شب بازی

167

پس ز هر منزلی و هر راهی

باز می جست عافیت گاهی

168

تا به بیغوله ای رسید فراز

دید نقیبی درو کشیده دراز

169

چاهساری هزار پایه درو

ناشده کس مگر که سایه درو

170

شد در آن چاهخانه یوسف وار

چون رسن پایش اوفتاده ز کار

171

چون به پایان چاهخانه رسید

مرغ گفتی به آشیانه رسید

172

بی خطر شد از آن حجاب نهفت

بر زمین سر نهاد و لختی خفت

173

چون درامد ز خواب نوشین باز

کرد بالین خوابگه را ساز

174

دیده بگشاد بر حوالی چاه

نقش می بست بر حریر سیاه

175

یک درم وار دید نور سپید

چون سمن بر سواد سایه بید

176

گرد آن روشنائی از چپ و راست

دید تا اصل روشنی ز کجاست

177

رخنه ای دید داده چرخ بلند

نور مهتاب را بدو پیوند

178

چون شد آگه که آن فواره نور

تابد از ماه و ماه از آنجا دور

179

چنگ و ناخن نهاد در سوراخ

تنگیش را به چاره کرد فراخ

180

تا چنان شد که فرق تا گردن

می توانست ازو برون کردن

181

سر برون کرد و باغ و گلشن دید

جایگاهی لطیف و روشن دید

182

رخنه کاوید تا به جهد و فسون

خویشتن را ز رخنه کرد برون

183

دید باغی نه باغ بلکه بهشت

به ز باغ ارم به طبع و سرشت

184

روضه گاهی چو صد نگار درو

سرو و شمشاد بی شمار درو

185

میوه دارانش از برومندی

کرده با خاک سجده پیوندی

186

میوه هائی برون ز اندازه

جان ازو تازه او چو جان تازه

187

سیب چون لعل جام های رحیق

نار بر شکل درجهای عقیق

188

به چه گوئی بر آگنیده به مشک

پسته با خنده تر از لب خشک

189

رنگ شفتالو از شمایل شاخ

کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ

190

موز با لقمه خلیفه به راز

رطبش را سه بوسه برده به گاز

191

شکر امرود در شکر خندی

عقد عناب در گهر بندی

192

شهد انجیر و مغز بادامش

صحن پالوده کرده در جامش

193

تاک انگور کج نهاده کلاه

دیده در حکم خود سپید و سیاه

194

ز آب انگور و نار آتش گون

همچو انگور بسته محضر خون

195

شاخ نارنج و برگ تاره ترنج

نخلبندی نشانده بر هر کنج

196

بوستان چون مشعبد از نیرنگ

خربزه حقه های رنگارنگ

197

میوه بر میوه سیب و سنجد و نار

چون طبرخون ولی طبرزد وار

198

چونکه ماهان چنان بهشتی یافت

دل ز دوزخ سرای دوشین تافت

199

او دران میوه ها عجب مانده

خورده برخی و برخی افشانده

200

ناگه از گوشه نعره ای برخاست

که بگیرید دزد را چپ و راست

201

پیری آمد ز خشم و کیه به جوش

چوبدستی بر آوریده به دوش

202

گفت کای دیومیوه دزد کئی

شب به باغ آمده ز بهر چئی

203

چند سالست تا در این باغم

از شبیخون دزد پی داغم

204

تو چه خلقی چه اصل دانندت

چونی و کیستی که خوانندت

205

چون به ماهان بر این حدیث شمرد

مرد مسکین به دست و پای بمرد

206

گفت مردی غریبم از خانه

دور مانده به جای بیگانه

207

با غریبان رنج دیده به ساز

تا فلک خواندت غریب نواز

208

پیر چون دید عذر سازی او

کرد رغبت به دلنوازی او

209

چوبدستی نهاد زود ز دست

فارغش کرد و پیش او بنشست

210

گفت برگوی سرگذشته خویش

تا چه دیدی ترا چه آمد پیش

211

چه ستم دیده ای ز بی خردان

چه بدی کرده اند با تو بدان

212

چونکه ماهان ز روی دلداری

دید در پیر نرم گفتاری

213

کردش آگه ز سرگذشته خویش

وز بلاها که آمد او را پیش

214

آن ز محنت به محنت افتادن

هر شبی دل به محنتی دادن

215

وان سرانجام ناامید شدن

گه سیاه و گهی سپید شدن

216

تا بدان چاه و آن خجسته چراغ

که ز تاریکیش رساند به باغ

217

قصه خود یکان یکان برگفت

کرد پیدا بر او حدیث نهفت

218

پیرمرد از شگفتی کارش

خیره شد چون شنید گفتارش

219

گفت بر ما فریضه گشت سپاس

کایمنی یافتی ز رنج و هراس

220

زان فرومایه گوهران رستی

به چنین گنج خانه پیوستی

221

چونکه ماهان ز رفق و یاری او

دید بر خود سپاس داری او

222

باز پرسید کان نشیمن شوم

چه زمین است وز کدامین بوم

223

کان قیامت نمود دوش به من

کافرینش نداشت گوش به من

224

آتشی برزد از دماغم دود

کانهمه شور یک شراره نمود

225

دیو دیدم ز خود شدم خالی

دیو دیده چنان شود حالی

226

پیشم آمد هزار دیو کده

در یکی صد هزار دیو و دده

227

این کشید آن فکند و آنم زد

دده و دیو هر دو بد در بد

228

تیرگی را ز روشنی است کلید

در سیاهی سپید شاید دید

229

من سیه در سیه چنان دیدم

کز سیاهی دیده ترسیدم

230

ماندم از کار خویش سرگشته

دهنم خشک و دیده تر گشته

231

گاهی از دست دیده نالیدم

گاه بر دیده دست مالیدم

232

می زدم گام و می بریدم راه

این به لاحول و آن بسم الله

233

تا ز رنجم خدای داد نجات

ظلمتم شد بدل به آب حیات

234

یافتم باغی از ارم خوشتر

باغبانی ز باغ دلکش تر

235

ترس دوشینم از کجا برخاست

وامشبم کام ایمنی ز کجاست؟

236

پیر گفت ای ز بند غم رسته

به حریم نجات پیوسته

237

آن بیابان که گرد این طرفست

دیو لاخی مهول و بی علفست

238

وان بیابانیان زنگی سار

دیو مردم شدند و مردم خوار

239

بفریبند مرد را ز نخست

بشکنندش شکستنی به درست

240

راست خوانی کنند و کج بازند

دست گیرند و در چه اندازند

241

مهرشان رهنمای کین باشد

دیو را عادت این چنین باشد

242

آدمی کو فریب ناک بود

هم ز دیوان آن مغاک بود

243

وین چنین دیو در جهان چندند

کابلهند و بر ابلهان خندند

244

گه دروغی به راستی پوشند

گاه زهری در انگبین جوشند

245

در خیال دروغ بی مددیست

راستی حکم نامه ابدیست

246

راستی را بقا کلید آمد

معجز از سحر از آن پدید آمد

247

ساده دل شد در اصل و گوهر تو

کین خیال اوفتاد در سر تو

248

اینچنین بازیی کریه و کلان

ننمایند جز به ساده دلان

249

ترس تو بر تو ترکتازی کرد

با خیالت خیال بازی کرد

250

آن همه بر تو اشتلم کردن

بود تشویش راه گم کردن

251

گر دلت بودی آن زمان بر جای

نشدی خاطرت خیال نمای

252

چون از آن غولخانه جان بردی

صافی آشام تا کی از دردی

253

مادر انگار امشب زادست

و ایزدت زان جهان به ما دادست

254

این گرانمایه باغ مینو رنگ

که به خون دل آمدست به چنگ

255

ملک من شد دران خلافی نیست

در گلی نیست کاعترافی نیست

256

میوه هائیست مهر پرورده

هر درختی ز باغی آورده

257

دخل او آنگهی که کم باشد

زو یکی شهر محتشم باشد

258

بجز اینم سرا و انبارست

زر به خرمن گهر به خروارست

259

این همه هست و نیست فرزندم

که دل خویشتن درو بندم

260

چون ترا دیدم از هنرمندی

در تو دل بسته ام به فرزندی

261

گر بدین شادی ای غلام تو من

کنم این جمله را به نام تو من

262

تا درین باغ تازه می تازی

نعمتی می خوری و می نازی

263

خواهمت آنچنان که رای بود

نو عروسی که دلربای بود

264

دل نهم بر شما و خوش باشم

هرچه خواهید نازکش باشم

265

گر وفا می کنی بدین فرمان

دست عهدی بده بدین پیمان

266

گفت ماهان چه جای این سخنست

خار بن کی سزای سرو بنست

267

چون پذیرفتم به فرزندی

بنده گشتم بدین خداوندی

268

شاد بادی که کردیم شادان

ای به تو خان و مانم آبادان

269

دست او بسه داد شاد بدو

وآنگهی دست خویش داد بدو

270

پیر دستش گرفت زود به دست

عهد و میثاق کرد و پیمان بست

271

گفت برخیز میهمان برخاست

بردش از دست چپ به جانب راست

272

بارگاهی بدو نمود بلند

گسترش های بارگاه پرند

273

صفحه ای تا فلک سر آورده

گیلویی طاق او برآورده

274

همه دیوار و صحن او ز رخام

به فروزندگی چو نقره خام

275

پیشگاهی فراخ و اوجی تنگ

از بسی شاخ سرو و بید و خدنگ

276

درگهی بسته بر جناح درش

کاسمان بوسه داد بر کمرش

277

پیش آن صفه کیانی کاخ

رسته صندل بنی بلند و فراخ

278

شاخ در شاخ زیور افکنده

زیورش در زمین سر افکنده

279

کرده بر وی نشستگاهی چست

تخت بسته به تخته های درست

280

فرشهائی کشیده بر سر تخت

نرم و خوش بو چو برگهای درخت

281

پیر گفتش برین درخت خرام

ور نیاز آیدت به آب و طعام

282

سفره آویخته است و کوزه فرود

پر زنان سپید و آب کبود

283

من روم تا کنم ز بهر تو ساز

خانه ای خوش کنم ز بهر تو باز

284

تا نیایم صبور باش به جای

هیچ ازین خوابگه فرود میای

285

هرکه پرسد ترا به گردان گوش

در جوابش سخن مگوی و خموش

286

به مدارای هیچکس مفریب

از مراعات هر کسی به شکیب

287

گر من آیم ز من درستی خواه

آنگهی ده مرا به پیشت راه

288

چون میان من وتو از سر عهد

صحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد

289

باغ باغ تو خانه خانه تست

آشیان من آشیانه تست

290

امشب از چشم بد هراسان باش

همه شبهای دیگر آسان باش

291

پیر چون داد یک به یک پندش

داد با پند نیز سوگندش

292

نردبان پایه دوالین بود

کز پی آن بلند بالین بود

293

گفت بر شو دوال سائی کن

یکی امشب دوال پائی کن

294

وز زمین برکش آن دوال دراز

تا نگردد کسی دوالک باز

295

امشب از مار کن کمر سازی

بامدادان به گنج کن بازی

296

گرچه حلوای ما شبانه رسید

زعفرانش به روز باید دید

297

پیر گفت این و رفت سوی سرای

تا بسازد ز بهر مهمان جای

298

رفت ماهان بران درخت بلند

برکشید از زمین دوال کمند

299

بر سریر بلند پایه نشست

زیر پایش همه بلندان پست

300

در چنان خانه معنبر پوش

شد چو باد شمال خانه فروش

301

سفره نان گشاد و لختی خورد

از رقاق سپید و گرده زرد

302

خورد از آن سرد کوزه به آب زلال

پرورش یافته به باد شمال

303

چون بر آن تخت رومی آرایش

یافت از فرش چینی آسایش

304

شاخ صندل شمامه کافور

از دلش کرد رنج سودا دور

305

تکیه زد گرد باغ می نگریست

ناگه از دور تافت شمعی بیست

306

نو عروسان گرفته شمع به دست

شاه نو تخت شد عروس پرست

307

هفده سلطان درآمدند ز راه

هفده خصل تمام برده ز ماه

308

هر یک آرایشی دگر کرده

قصبی بر گل و شکر کرده

309

چون رسیدند پیش صفه باغ

شمع بردست و خویشتن چو چراغ

310

بزمه ای خسروانه بنهادند

پیشگاه بساط بگشادند

311

شمع بر شمع گشت روی بساط

روی در روی شد سرور و نشاط

312

آن پریرخ که بود مهترشان

دره التاج عقد گوهرشان

313

رفت و بر بزمگاه خاص نشست

دیگران را نشاند هم بر دست

314

برکشیدند مرغ وار نوا

درکشیدند مرغ را ز هوا

315

برد آوازشان ز راه فریب

هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب

316

رقص در پایشان به زخمه گری

ضرب در دستشان به خانه بری

317

بادی آمد نمود دستانها

درگشاد از ترنج پستانها

318

در غم آن ترنج طبع گشای

مانده ماهان ز دور صندل سای

319

کرد صد ره که چاره ای سازد

خویشتن زان درخت اندازد

320

با چنان لعبتان حور سرشت

بی قیامت در اوفتد به بهشت

321

باز گفتار پیرش آمد یار

بند بر صرعیان طبع نهاد

322

وان بتان همچنان دران بازی

می نمودند شعبده سازی

323

چون زمانی نشاط بنمودند

خوان نهادند و خورد را بودند

324

خوردهائی ندیده آتش و آب

کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب

325

زیربائی به زعفران و شکر

ناربائی ز زیربا خوشتر

326

بره شیر مست بلغاری

ماهی تازه مرغ پرواری

327

گردهای سپید چون کافور

نرم و نازک چو پشت و سینه حور

328

صحن حلوای پروریده به قند

بیشتر زانکه گفت شاید چند

329

وز کلیچه هزار جنس غریب

پرورش یافته به روغن و طیب

330

چون بدین گونه خوانی آوردند

خوان مخوان بل جهانی آوردند

331

شاه خوبان به نازنینی گفت

طاق ما زود گشت خواهد جفت

332

بوی عود آیدم ز صندل خام

سوی آن عود صندلی به خرام

333

عود بوئی بر اوست عودی پوش

صندل آمیز و صندلی بر دوش

334

شب چو عود سیاه و صندل زرد

عود ما را به صندلش پرورد

335

مغز ما را ز طیب هست نصیب

طیبتی نیز خوش بود با طیب

336

می نماید که آشنا نفسی

بر درختست و می پزد هوسی

337

زیر خوانش ز روی دمسازی

تا کند با خیال ما بازی

338

گر نیاید بگو که خوان پیشست

مهر آن مهربان ازان بیشست

339

که بخوان دست خویش بگشاید

مگر آنگه که میهمان آید

340

خیز تا برخوری ز پیوندش

خوان نهاده مدار در بندش

341

نازنین رفت سوی صندل شاخ

دهنی تنگ و لابهای فراخ

342

بلبل آسا بر او درود آورد

وز درختش چو گل فرود آورد

343

میهمان خود که جای کش بودش

بر چنان رقص پای خوش بودش

344

شد به دنبال آن میانجی چست

گو بدان کار خود میانجی جست

345

زان جوانی که در سر افتادش

نامد از پند پیر خود یادش

346

چون جوان جوش در نهاد آرد

پند پیران کجا به یاد آرد

347

عشق چون برگرفت شرم از راه

رفت ماهان به میهمانی ماه

348

ماه چون دید روی ماهان را

سجده بردش چو تخت شاهان را

349

با خودش بر بساط خاص نشاند

این شکر ریخت وان گلاب افشاند

350

کرد با او به خورد هم خوانی

کاین چنین است شرط مهمانی

351

وز سر دوستی و اخلاصش

دادهر دم نواله خاصش

352

چون فراغت رسیدشان از خوان

جام یاقوت گشت قوت روان

353

ساغری چند چون ز می خوردند

شرم را از میانه پی کردند

354

چون ز مستی درید پرده شرم

گشت بر ماه مهر ماهان گرم

355

لعبتی دید چون شکفته بهار

نازنینی چو صد هزار نگار

356

نرم و نازک بری چو لور و پنیر

چرب و شیرین تزی ز شکر و شیر

357

رخ چو سیبی که دلپسند بود

در میان گلاب و قند بود

358

تن چو سیماب کاوری در مشت

از لطافت برون رود ز انگشت

359

در کنار آن چنان که گل در باغ

در میان آن چنان که شمع و چراغ

360

زیور مه نثار گشته بر او

مهر ماهان هزار گشته بر او

361

گه گزیدش چو قند را مخمور

گه مزیدش چو شهد را زنبور

362

چونکه ماهان به ماه در پیچید

ماه چهره ز شرم سر پیچید

363

در برآورد لعبت چین را

گل صد برگ و سرو سیمین را

364

لب بران چشمه رحیق نهاد

مهر یاقوت بر عقیق نهاد

365

چون دران نور چشم و چشمه قند

کرد نیکو نظر به چشم پسند

366

دید عفریتی از دهن تا پای

آفریده ز خشمهای خدای

367

گاو میشی گراز دندانی

کاژدها کس ندید چندانی

368

ز اژدها در گذر که اهرمنی

از زمین تا به آسمان دهنی

369

چفته پشتی نغوذ بالله کوز

چون کمانی که برکشند به توز

370

پشت قوسی و روی خرچنگی

بوی گندش هزار فرسنگی

371

بینیی چون تنور خشت پزان

دهنی چون لوید رنگرزان

372

باز کرده لبی چو کام نهنگ

در برآورده میهمان را تنگ

373

بر سر و رویش آشکار و نهفت

بوسه می داد و این سخن می گفت

374

کای به چنگ من اوفتاده سرت

وی به دندان من دریده برت

375

چنگ در من زدی و دندان هم

تا لبم بوسی و زنخدان هم

376

چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنان

چنگ و دندان چنین بود نه چنان

377

آن همه رغبتت چه بود نخست

وین زمان رغبتت چرا شد سست

378

لب همان لب شدست بوسه بخواه

رخ همان رخ نظر مبند ز ماه

379

باده از دست ساقیی مستان

کاورد سیکیی به صد دستان

380

خانه در کوچه ای مگیر به مزد

که دران کوچه شحنه باشد دزد

381

ای چان این چنین همی شاید

تا کنم آنچه با تو می باید

382

گر نسازم چنانکه درخور تست

پس چنانم که دیده ای ز نخست

383

هر دم آشوبی این چنین می کرد

اشتلمهای آتشین می کرد

384

چونکه ماهان بینوا گشته

دید ماهی به اژدها گشته

385

سیم ساقی شده گراز سمی

گاو چشمی شده به گاو دمی

386

زیر آن اژدهای همچون قیر

می شد از زیرش آب معنی گیر

387

نعره ای زد چو طفل زهره شکاف

یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف

388

وان گراز سیه چو دیو سپید

می زد از بوسه آتش اندر بید

389

تا بدانگه که نور صبح دمید

آمد آواز مرغ و دیو رمید

390

پرده ظلمت از جهان برخاست

وان خیالات از میان برخاست

391

آن خزف گوهران لعل نمای

همه رفتند و کس نماند به جای

392

ماند ماهان فتاده بر در کاخ

تا بدانگه که روز گشت فراخ

393

چون ز ریحان روز تابنده

شد دگر بار هوش یابنده

394

دیده بگشاد دید جائی زشت

دوزخی تافته به جای بهشت

395

نالشی چند مانده نال شده

خاک در دیده خیال شده

396

زان بنا کاصل او خیالی بود

طرفش آمد که طرفه حالی بود

397

باغ را دید جمله خارستان

صفه را صفری از بخارستان

398

سرو و شمشادها همه خس و خار

میوه ها مور و میوه داران مار

399

سینه مرغ و پشت بزغاله

همه مردارهای ده ساله

400

نای و چنگ و رباب کارگران

استخوانهای گور و جانوران

401

وان تتق های گوهر آموده

چرمهای دباغت آلوده

402

حوضهای چو آب در دیده

پارگینهای آب گندیده

403

وانچه او خورده بود و باقی ماند

وانچه از جرعه ریز ساقی ماند

404

بود حاشا ز جنس راحتها

همه پالایش جراحتها

405

وانچه ریحان و راح بود همه

ریزش مستراح بود همه

406

بازماهان به کار خود درماند

بر خود استغفراللهی برخواند

407

پای آن نی که رهگذار شود

روی آن نی که پایدار شود

408

گفت با خویشتن عجب کاریست

این چه پیوند و این چه پرگاریست

409

دوش دیدن شکفته بستانی

دیدن امروز محنتستانی

410

گل نمودن به ما و خار چه بود

حاصل باغ روزگار چه بود

411

واگهی نه که هرچه ما داریم

در نقاب مه اژدها داریم

412

بینی ار پرده را براندازند

کابلهان عشق باچه می بازند

413

این رقمهای رومی و چینی

زنگی زشت شد که می بینی

414

پوستی برکشیده بر سر خون

راح بیرون و مستراح درون

415

گر ز گرمابه برکشند آن پوست

گلخنی را کسی ندارد دوست

416

بس مبصر که مار مهره خرید

مهره پنداشت مار در سله دید

417

بس مغفل در این خریطه خشک

گره عود یافت نافه مشک

418

چونکه ماهان ز چنگ بدخواهان

رست چون من ز قصه ماهان

419

نیت کار خیر پیش گرفت

توبه ها کرد و نذرها پذرفت

420

از دل پاک در خدای گریخت

راه می رفت و خون ز رخ می ریخت

421

تا به آبی رسید روشن و پاک

شست خود را و رخ نهاد به خاک

422

سجده کرد و زمین به خواری رفت

با کس بیکسان به زاری گفت

423

کای گشاینده کار من بگشای

وی نماینده راه من بنمای

424

تو گشائیم کار بسته و بس

تو نمائیم ره نه دیگر کس

425

نه مرا رهنمای تنهائی

کیست کورا تو راه ننمائی

426

ساعتی در خدای خود نالید

روی در سجده گاه خود مالید

427

چونکه سر برگفت در بر خویش

دید شخصی به شکل و پیکر خویش

428

سبز پوشی چو فصل نیسانی

سرخ روئی چو صبح نورانی

429

گفت کای خواجه کیستی به درست

قیمتی گوهرا که گوهر تست

430

گفت من خضرم ای خدای پرست

آمدم تا ترا بگیرم دست

431

نیت نیک تست کامد پیش

می رساند ترا به خانه خویش

432

دست خود را به من ده از سر پای

دیده برهم ببند و باز گشای

433

چونکه ماهان سلام خضر شنید

تشنه بود آب زندگانی دید

434

دست خود را سبک به دستش داد

دیده در بست و در زمان بگشاد

435

دید خود را دران سلامتگاه

کاولش دیو برده بود ز راه

436

باغ را درگشاد و کرد شتاب

سوی مصر آمد از دیار خراب

437

دید یاران خویش را خاموش

هریک از سوگواری ازرق پوش

438

هرچه ز آغاز دید تا فرجام

گفت با دوستان خویش تمام

439

با وی آن دوستان که خو کردند

دید کازرق ز بهر او کردند

440

با همه در موافقت کوشید

ازرقی راست کرد و در پوشید

441

رنگ ازرق برو قرار گرفت

چون فلک رنگ روزگار گرفت

442

ازرق آنست کاسمان بلند

خوشتر از رنگ او نیافت پرند

443

هر که همرنگ آسمان گردد

آفتابش به قرص خوان گردد

444

گل ازرق که آن حساب کند

قرصه از قرص آفتاب کند

445

هر سوئی کافتاب سر دارد

گل ازرق در او نظر دارد

446

لاجرم هر گلی که ازرق هست

خواندش هندو آفتاب پرست

447

قصه چون گفت ماه زیبا چهر

در کنارش گرفت شاه به مهر

متن شعر کپی شد.