کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۳۱ - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم

1

روز پنجشنبه است روزی خوب

وز سعادت به مشتری منسوب

2

چون دم صبح گفت نافه گشای

عود را سوخت خاک صندل سای

3

بر نمودار خاک صندل فام

صندلی کرد شاه جامه و جام

4

آمد از گنبد کبود برون

شد به گنبد سرای صندل گون

5

باده خورشد ز دست لعبت چین

واب کوثر ز دست حورالعین

6

تا شب از دست حور می می خورد

وز می خورده خرمی می کرد

7

صدف این محیط کحلی رنگ

چو برآمود در به کام نهنگ

8

شاه ازان تنگ چشم چین پرورد

خواست کز خاطرش فشاند گرد

9

بانوی چین ز چهره چین بگشاد

وز رطب جوی انگبین بگشاد

10

گفت کای زنده از تو جان جهان

برترین پادشاه پادشهان

11

بیشتر زانکه ریگ در صحراست

سنگ در کوه و آب در دریاست

12

عمر بادت که هست بختت یار

بادی از عمر و بخت برخوردار

13

ای چو خورشید روشنائی بخش

پادشا بلکه پادشائی بخش

14

من خود اندیشناک پیوسته

زین زبان شکسته و بسته

15

و آنگهی پیش راح ریحانی

کرد باید سکاهن افشانی

16

لیک چون شه نشاط جان خواهد

وز پی خنده زعفران خواهد

17

کژ مژی را خریطه بگشایم

خنده ای در نشاطش افزایم

18

گویم ار زانکه دلپذیر آید

در دل شاه جایگیر آید

19

چون دعا کرد ماه مهر پرست

شاه را بوسه داد بر سر دست

20

گفت وقتی ز شهر خود دو جوان

سوی شهری دگر شدند روان

21

هریکی در جوال گوشه خویش

کرده ترتیب راه توشه خویش

22

نام این خیر و نام آن شر بود

فعل هریک به نام درخور بود

23

چون بریدند روزکی دو سه راه

توشه ای را که داشتند نگاه

24

خیر می خورد و شر نگه می داشت

این غله می درود و آن می کاشت

25

تا رسیدند هر دو دوشادوش

به بیابانی از بخار بجوش

26

کوره ای چون تنور از آتش گرم

کاهن از وی چو موم گشتی نرم

27

گرمسیری ز خشک ساری بوم

کرده باد شمال را به سموم

28

شر خبر داشت کان زمین خراب

دوریی درد و ندارد آب

29

مشکی از آب کرده پنهان پر

در خریطه نگاهداشت چو در

30

خیر فارغ که آب در راهست

بی خبر کاب نیست آن چاهست

31

در بیابان گرم و راه دراز

هر دو می تاختند با تک و تاز

32

چون به گرمی شدند روزی هفت

آب شر ماند و آب خیر برفت

33

شر که آن آبرا ز خیر نهفت

با وی از خیر و شر حدیث نگفت

34

خیر چون دید کو ز گوهر بد

دارد آبی در آبگینه خود

35

وقت وقت از رفیق پنهانی

می خورد چون رحیق ریحانی

36

گرچه در تاب تشنگی می سوخت

لب به دندان ز لابه برمی دوخت

37

تشنه در آب او نظر می کرد

آب دندانی از جگر می خورد

38

تا به حدی که خشک شد جگرش

باز ماند از گشادگی نظرش

39

داشت با خود دو لعل آتش رنگ

آب دارنده و آبشان در سنگ

40

می چکید آب ازان دو لعل نهان

آب دیده ولی نه آب دهان

41

حالی آن لعل آبدار گشاد

پیش آن ریگ آبدار نهاد

42

گفت مردم ز تشنگی دریاب

آتشم را بکش به لختی آب

43

شربتی آب از آن زلال چو نوش

یا به همت ببخش یا بفروش

44

این دو گوهر در آب خویش انداز

گوهرم را به آب خود بنواز

45

شر که خشم خدای باد بر او

نام خود را ورق گشاد بر او

46

گفت کز سنگ چشمه بر متراش

فارغم زین فریب فارغ باش

47

می دهی گوهرم به ویرانی

تا به آباد شهر بستانی

48

چه حریفم که این فریب خورم

من ز دیو آدمی فریب ترم

49

نرسد وقت چاره سازی من

مهره تو به حقه بازی من

50

صد هزاران چنین فسون و فریب

کرده ام از مقامری به شکیب

51

نگذارم که آب من بخوری

چون به شهر آیی آب من ببری

52

آن گهر چون ستانم از تو به راز

کز منش عاقبت ستانی باز

53

گهری بایدم که نتوانی

کز منش هیچ گونه بستانی

54

خبر گفت آن چه گوهر است بگوی

تا سپارم به دست گوهرجوی

55

گفت شر آن دو گوهر بصرست

کاین ازان آن از این عزیزترست

56

چشمها را به من فروش به آب

ور نه زین آبخورد روی بتاب

57

خیر گفت از خدا نداری شرم

کاب سردم دهی به آتش گرم

58

چشمه گیرم که خوشگوار بود

چشم کندن بگو چه کار بود

59

چون من از چشم خود شوم درویش

چشمه گر صد شود چه سود از بیش

60

چشم دادن ز بهر چشمه نوش

چون توان؟ آب را به زر بفروش

61

لعل بستان و آنچه دارم چیز

بدهم خط بدانچه دارم نیز

62

به خدای جهان خورم سوگند

که بدین داوری شوم خرسند

63

چشم بگذار بر من ای سره مرد

سرد مهری مکن به آبی سرد

64

گفت شر کاین سخن فسانه بود

تشنه را زین بسی بهانه بود

65

چشم باید گهر ندارد سود

کین گهر بیش از این تواند بود

66

خیر در کار خویش خیره بماند

آب چشمی بر آب چشمه فشاند

67

دید کز تشنگی بخواهد مرد

جان ازان جایگه نخواهد برد

68

دل گرمش به آب سرد فریفت

تشنه ای کو کز آب سرد شکیفت

69

گفت برخیز تیغ و دشنه بیار

شربتی آب سوی تشنه بیار

70

دیده آتشین من برکش

واتشم را بکش به آبی خوش

71

ظن چنین برد کز چنان تسلیم

یابد امیدواری از پس بیم

72

شر که آن دید دشنه باز گشاد

پیش آن خاک تشنه رفت چو باد

73

در چراغ دو چشم او زد تیغ

نامدش کشتن چراغ دریغ

74

نرگسی را به تیغ گلگون کرد

گوهری را ز تاج بیرون کرد

75

چشم تشنه چو کرده بود تباه

آب ناداده کرد همت راه

76

جامه و رخت و گوهرش برداشت

مرد بی دیده را تهی بگذاشت

77

خیر چون رفته دید شر ز برش

نبد آگاهیی ز خیر و شرش

78

بر سر خون و خاک می غلتید

به که چشمش نبد که خود را دید

79

بود کردی ز مهتران بزرگ

گله ای داشت دور از آفت گرگ

80

چارپایان خوب نیز بسی

کانچنان چارپا نداشت کسی

81

خانه ای هفت و هشت با او خویش

او توانگر بد آن دگر درویش

82

کرد صحرا نشین کوه نورد

چون بیابانیان بیابان گرد

83

از برای علف به صحرا گشت

گله را می چراند دشت به دشت

84

هر کجا دیدی آبخورد و گیاه

کردی آنجا دو هفته منزلگاه

85

چون علف خورد جای را می ماند

گله بر جانب دگر می راند

86

از قضا را دران دو روز نه دیر

پنجه آنجا گشاده بود چو شیر

87

کرد را بود دختری به جمال

لعبتی ترک چشم و هندو خال

88

سروی آب از رگ جگر خورده

نازنینی به ناز پرورده

89

رسن زلف تا به دامن بیش

کرده مه را رسن به گردن خویش

90

جعد بر جعد چون بنفشه باغ

به سیاهی سیه تر از پر زاغ

91

سحر غمزش که بود از افسون مست

بر فریب زمانه یافته دست

92

خلق از آن سحر بابلی کردن

دلنهاده به بابلی خوردن

93

شب ز خالش سواد یافته بود

مه ز تابندگیش تافته بود

94

تنگی پسته شکر شکنش

بوسه را راه بسته بر دهنش

95

آن خرامنده ماه خرگاهی

شد طلبکار آب چون ماهی

96

خانیی آب بود دور از راه

بود ازان خانی آب آن به نگاه

97

کوزه پر کرد ازاب آن خانی

تا برد سوی خانه پنهانی

98

ناگهان ناله ای شنید از دور

کامد از زخم خورده ای رنجور

99

بر پی ناله شد چو ناله شنید

خسته در خاک و خون جوانی دید

100

دست و پائی ز درد می افشاند

در تضرع خدای را می خواند

101

نازنین را ز سر برون شد ناز

پیش آن زخم خورده رفت فراز

102

گفت ویحک چه کس توانی بود

این چنین خاکسار و خون آلود

103

این ستم بر جوانی تو که کرد

وینچنین زینهار بر تو که خورد

104

خیر گفت ای فرشته فلکی

گر پری زاده ای وگر ملکی

105

کار من طرفه بازیی دارد

قصه من درازیی دارد

106

مردم از تشنگی و بی آبی

تشنه را جهد کن که دریابی

107

آب اگر نیست رو که من مردم

ور یکی قطره هست جان بردم

108

ساقی نوش لب کلید نجات

دادش آبی به لطف آب حیات

109

تشنه گرم دل ز شربت سرد

خورد بر قدر آنکه شاید خورد

110

زنده شد جان پژمریده او

شاد گشت آن چراغ دیده او

111

دیده ای را کنده بود ز جای

درهم افکند و بر نام خدای

112

گر خراشیده شد سپیدی توز

مقله در پیه مانده بود هنوز

113

آنقدر زور دید در پایش

که برانگیخت شاید از جایش

114

پیه در چشم او نهاد و ببست

وز سر مردمی گرفتش دست

115

کرد جهدی تمام تا برخاست

قایدش گشت و برد بر ره راست

116

تا بدانجا که بود بنگه او

مرد بی دیده بود همره او

117

چاکری را که اهل خانه شمرد

دست او را به دست او سپرد

118

گفت آهسته تا نرنجانی

بر در ما برش به آسانی

119

خویشتن رفت پیش مادر زود

سرگذشتی که دید باز نمود

120

گفت مادر چرا رها کردی

کامدی با خودش نیاوردی

121

تا مگر چاره ای نموده شدی

کاندکی راحتش فزوده شدی

122

گفت کاوردم ار به جان برسد

چشم دارم که این زمان برسد

123

چاکری کو به خانه راه آورد

خسته را سوی خوابگاه آورد

124

جای کردند و خوان نهادنش

شوربا و کباب دادندش

125

مرد گرمی رسیده با دم سرد

خورد لختی و سر نهاد به درد

126

کرد کامد شبانگه از صحرا

تا خورد آنچه بشکند صفرا

127

دید چیزی که آن نه عادت بود

جوش صفراش ازان زیادت بود

128

بیهشی خسته دید افتاده

چون کسی زخم خورده جان داده

129

گفت کین شخص ناتوان از کجاست

واینچین ناتوان و خسته چراست

130

آنچه بر وی گذشته بود نخست

کس ندانست شرح آن به درست

131

قصه چشم کندنش گفتند

که به الماس جزع او سفتند

132

کرد چون دیدگان جگر خسته

شد ز بی دیده ای نظر بسته

133

گفت کز شاخ آن درخت بلند

باز بایست کرد برگی چند

134

کوفتن برگ و آب ازو ستدن

سودن آنجا وتاب ازو ستدن

135

گر چنین مرهمی گرفتی ساز

یافتی دیده روشنائی باز

136

رخنه دیده گرچه باشد سخت

به شود زاب آن دو برگ درخت

137

پس نشان داد کاندرخت کجاست

گفت از آن آبخورد که خانی ماست

138

هست رسته کهن درختی نغز

کز نسیمش گشاده گردد مغز

139

ساقش از بیخ برکشیده دو شاخ

دوریی در میان هردو فراخ

140

برگ یک شاخ ازو چو حله حور

دیده رفته را درآرد نور

141

برگ شاخ دگر چو آب حیات

صرعیان را دهد ز صرع نجات

142

چون ز کرد آن شنید دختر کرد

دل به تدبیر آن علاج سپرد

143

لابه ها کرد و از پدر درخواست

تا کند برگ بینوائی راست

144

کرد چون دید لابه کردن سخت

راه برداشت رفت سوی درخت

145

باز کرد از درخت مشتی برگ

نوشداروی خستگان از مرگ

146

آمد آورد نازنین برداشت

کوفت چندانکه مغز باز گذاشت

147

کرد صافی چنانکه درد نماند

در نظرگاه دردمند فشاند

148

دارو و دیده را بهم دربست

خسته از درد ساعتی بنشست

149

دیده بر بخت کارساز نهاد

سر به بالین تخت باز نهاد

150

بود تا پنج روز بسته سرش

و آن طلاها نهاده بر نظرش

151

روز پنجم خلاص دادندش

دارو از دیده برگشادندش

152

چشم از دست رفته گشت درست

شد به عینه چنانکه بود نخست

153

مرد بی دیده برگشاد نظر

چون دو نرگس که بشکفد به سحر

154

خیر کان خیر دید برد سپاس

کز رمد رسته شد چو گاو خراس

155

اهل خانه ز رنج دل رستند

دل گشادند و روی بربستند

156

از بسی رنجها که بر وی برد

مهربان گشته بود دختر کرد

157

چون دو نرگس گشاد سرو بلند

درج گوهر گشاده گشت ز بند

158

مهربان تر شد آن پریزاده

بر جمال جوان آزاده

159

خیر نیز از لطف رسانی او

مهربان شد ز مهربانی او

160

گرچه رویش ندیده بود تمام

دیده بودش به وقت خیز و خرام

161

لفظ شیرین او شنیده بسی

لطف دستش بدو رسیده بسی

162

دل درو بسته بود و آن دلبند

هم درو بسته دل زهی پیوند

163

خیر با کرد پیر هر سحری

بستی از راه چاکری کمری

164

به شتربانی و گله داری

کردی آهستگی و هشیاری

165

از گله دور کردی آفت گرگ

داشتی پاس جمله خرد و بزرگ

166

کرد صحرا رو بیابانی

چون از او یافت آن تن آسانی

167

به تولای خود عزیزش کرد

حاکم خان و مان و چیزش کرد

168

خیر چون شد به خانه در گستاخ

قصه جستجوی گشت فراخ

169

باز جستند حال دیده او

کز که بود آن ستم رسیده او

170

خیر از ایشان حدیث شر ننهفت

هرچه بودش ز خیر و شر همه گفت

171

قصه گوهر و خریدن آب

کاتش تشنگیش کرد کباب

172

وانکه از دیده گوهرش برکند

به دگر گوهرش رساند گزند

173

این گهر سفت و آن گهر برداشت

واب ناداده تشنه را بگذاشت

174

کرد کان داستان شنید ز خیر

روی بر خاک زد چو راهب دیر

175

کانچنان تند باد بی اجلی

نرساند این شکوفه را خللی

176

چون شنیدند کان فرشته سرشت

چه بلا دید ازان زبانی زشت

177

خیر از نام گشت نامی تر

شد بر ایشان ز جان گرامی تر

178

داشتندش چنانکه باید داشت

نازنین خدمتش به کس نگذاشت

179

روی بسته پرستشی می کرد

آب می داد و آتشی می خورد

180

خیر یکباره دل بدو بسپرد

از وی آن جان که باز یافت نبرد

181

کرد بر یاد آن گرامی در

خدمت گاو و گوسپند و شتر

182

گفت ممکن نشد که این دلبند

با چو من مفلسی کند پیوند

183

دختری را بدین جمال و کمال

نتوان یافت بی خزینه و مال

184

من که نانشان خورم به درویشی

کی نهم چشم خویش بر خویشی

185

به ازان نیست کز چنین خطری

زیرکانه برآورم سفری

186

چون بر این قصه هفته ای بگذشت

شامگاهی به خانه رفت از دشت

187

دل ز تیمار آن عروس به رنج

چون گدائی نشسته بر سر گنج

188

تشنه و در برابر آب زلال

تشنه تر زانکه بود اول حال

189

آنشب از رخنه ای که داشت دلش

ز آب دیده شکوفه کرد گلش

190

گفت با کرد کای غریب نواز

از غریبان بسی کشیدی ناز

191

نور چشمم بنا نهاده تست

دل و جان هر دو باز داده تست

192

چون به خوان ریزه تو پروردم

نعمت از خوان تو بسی خوردم

193

داغ تو برتر از جبین منست

شکر تو بیش از آفرین منست

194

گر بجوئی درون و بیرونم

بوی خوان تو آید از خونم

195

خوان بر سر بر این ندارم دست

سر بر خوان اگر بخواهی هست

196

بیش از این میهمان نشاید بود

نمکی بر جگر نشاید سود

197

بر قیاس نواله خواری تو

ناید از من سپاس داری تو

198

مگرم هم به فضل خویش خدای

دهد آنچه آورم حق تو بجای

199

گرچه تیمار یابم از دوری

خواهم از خدمت تو دستوری

200

دیرگاهست کز ولایت خویش

دورم از کار و از کفایت خویش

201

عزم دارم که بامداد پگاه

سوی خانه کنم عزیمت راه

202

گر به صورت جدا شوم ز برت

نبرد همتم ز خاک درت

203

چشم دارم به چون تو چشمه نور

که ز دوری دلم نداری دور

204

همتم را گشاده بال کنی

وانچه خوردم مرا حلال کنی

205

چون سخن گو سخن به آخر برد

در زد آتش به خیل خانه کرد

206

گریه کردی از میان برخاست

های هائی فتاد در چپ و راست

207

کرد گریان و کرد زاده بتر

مغزها خشک و دیده ها شد تر

208

از پس گریه سر فرو بردند

گوئی آبی بدند کافسردند

209

سر برآورد کرد روشن رای

کرد خالی ز پیشکاران جای

210

گفت با خیر کای جوان به هوش

زیرک و خوب و مهربان و خموش

211

رفته گیرت به شهر خود باری

خورده از همرهی دگر خاری

212

نعمت و ناز و کامگاری هست

بر همه نیک و بد تو داری دست

213

نیک مردان به بد عنان ندهند

دوستان را به دشمنان ندهند

214

جز یکی دختر عزیز مرا

نیست و بسیار هست چیز مرا

215

دختر مهربان خدمت دوست

زشت باشد که گویمش نه نکوست

216

گرچه در نافه است مشک نهان

آشکاراست بوی او به جهان

217

گر نهی دل به ما و دختر ما

هستی از جان عزیزتر بر ما

218

بر چنین دختری به آزادی

اختیارت کنم به دامادی

219

وانچه دارم ز گوسفند و شتر

دهمت تا ز مایه گردی پر

220

من میان شما به نعمت و ناز

می زیم تا رسد رحیل فراز

221

خیر کین خوشدلی شنید ز کرد

سجده ای آنچنانکه شاید برد

222

چون بدین خرمی سخن گفتند

از سر ناز و دلخوشی خفتند

223

صبح هرون صفت چو بست کمر

مرغ نالید چون جلاجل زر

224

از سر طالع همایون بخت

رفت سلطان مشرقی بر تخت

225

کرد خوشدل ز خوابگه برخاست

کرد کار نکاح کردن راست

226

به نکاحی که اصل پیوندست

تخم اولاد ازو برومندست

227

دختر خویش را سپرد به خیر

زهره را داد با عطارد سیر

228

تشنه مرده آب حیوان یافت

نور خورشید بر شکوفه بتافت

229

ساقی نوش لب به تشنه خویش

شربتی داد از آب کوثر بیش

230

اولش گرچه آب خانی داد

آخرش آب زندگانی داد

231

شادمان زیستند هر دو به هم

زآنچه باید نبود چیزی کم

232

عهد پیشینه یاد می کردند

وآنچه شان بود شاد می خوردند

233

کرد هر مایه ای که با خود داشت

بر گرانمایگان خود بگذاشت

234

تا چنان شد که خان و مان و رمه

به سوی خیر بازگشت همه

235

چون از آن مرغزار آب و درخت

برگرفتند سوی صحرا رخت

236

خیر شد زی درخت صندل بوی

که ازو جانش گشت درمان جوی

237

نه ز یک شاخ کز ستون دو شاخ

چید بسیار برگهی فراخ

238

کرد از آن برگها دو انبان پر

تعبیه در میان بار شتر

239

آن یکی بد علاج صرع تمام

وان دگر خود دوای دیده به نام

240

با کس احوال برگ باز نگفت

آن دوا را ز دیده داشت نهفت

241

تا به شهری شتافتند ز راه

که درو صرع داشت دختر شاه

242

گرچه بسیار چاره می کردند

به نمی شد دریغ می خوردند

243

هر پزشگی که بود دانش بهر

آمده بر امید شهر به شهر

244

تا برند از طریق چاره گری

آفت دیو را ز پیش پری

245

پادشه شرط کرده بود نخست

که هرانکو کند علاج درست

246

دختر او را دهم به آزادی

ارجمندش کنم به دامادی

247

وانکه بیند جمال این دختر

نکند چاره سازی درخور

248

بر وی از تیغ ترکتاز کنم

سرش از تن به تیغ باز کنم

249

بی دوائی که دید آن بیمار

کشت چندین پزشک در تیمار

250

سر بریده شده هزار طبیب

چه ز شهری چه مردمان غریب

251

این سخن گشت در ولایت فاش

لیک هر یک به آرزوی معاش

252

سر خود را به باد برمی داد

در پی خون خویش می افتاد

253

خیر کز مردم این سخن بشنید

آن خلل را خلاص با خود دید

254

کس فرستاد و پادشه را گفت

کز ره این خار من توانم رفت

255

نبرم رنج او به فضل خدای

واورم با تو شرط خویش به جای

256

لیک شرط آن بود به دستوری

کز طمع هست بنده را دوری

257

این دوا را که رای خواهم کرد

از برای خدای خواهم کرد

258

تا خدایم به وقت پیروزی

کند اسباب این غرض روزی

259

چونکه پیغام او رسید به شاه

شاه دادش به دست بوسی راه

260

خیر شد خدمتی به واجب کرد

شاه پرسید و گفت کای سره مرد

261

چیست نام تو؟ گفت نامم خیر

کاخترم داد از سعادت سیر

262

شاه نامش خجسته دید به فال

گفت کای خیرمند چاره سگال

263

در چنین شغل نیک فرجامت

عاقبت خیر باد چون نامت

264

وانگه او را به محرمی بسپرد

تا به خلوت سرای دختر برد

265

پیکری دید خیر چون خورشید

سروی ازباد صرع گشته چو بید

266

گاو چشمی چو شیر آشفته

شب نیاسوده روز ناخفته

267

اندکی برگ ازان خجسته درخت

داشت با خود گره برو زده سخت

268

سود و زان سوده شربتی برساخت

سرد و شیرین که تشنه را بنواخت

269

داد تا شاهزاده شربت خورد

وز دماغش فرو نشست آن گرد

270

رست ازان ولوله که سودا بود

خوردن و خفتنش به یک جا بود

271

خیر چون دید کان شکفته بهار

خفت و ایمن شد از نهیب غبار

272

شد برون زان سرای مینوفش

سر سوی خانه کرد با دل خوش

273

وان پری رخ سه روز خفته بماند

با پدر حال خود نگفته بماند

274

در سیم روز چونکه سر برداشت

خورد آن چیزها که درخور داشت

275

شه که این مژده اش به گوش رسید

پای بی کفش در سرای دوید

276

دختر خویش را به هوش و به رای

دید بر تخت در میان سرای

277

روی بر خاک زد به دختر گفت

کی به جز عقل کس نیافته جفت

278

چونی از خستگی و رنجوری

کز برت باد فتنه را دوری

279

دختر شرمگین ز حشمت شاه

بر خود آیین شکر داشت نگاه

280

شاه رفت از سرای پرده برون

اندهش کم شد و نشاط فزون

281

داد دختر به محرمی پیغام

تا بگوید به شاه نیکو نام

282

که شنیدم که در جریده جهد

پادشا را درست باشد عهد

283

چون به هنگام تیغ تارک سای

شرط خویش آورید شاه به جای

284

با سری کو به تاج شد در خورد

عهد خود را درست باید کرد

285

تا چو عهدش بود به تیغ درست

به گه تاج هم نباشد سست

286

صد سر ازتیغ یافت گزند

گو یکی سر به تاج باش بلند

287

آنکه زو شد مرا علاج پدید

وز وی این بند بسته یافت کلید

288

کار او را به ترک نتوان گفت

کز جهانم جز او نباشد جفت

289

به که ما دل ز عهد نگشاییم

وز چنین عهده ای برون آییم

290

شاه را نیز رای آن برخاست

که کند عهد خویشتن را راست

291

خیر آزاده را به حضرت شاه

باز جستند و یافتند به راه

292

گوهری یافته شمردندش

در زمان نزد شاه بردندش

293

شاه گفت ای بزرگوار جهان

رخ چه داری ز بخت خویش نهان

294

خلعت خاص دادش از تن خویش

از یکی مملکت به قیمت بیش

295

بجز این چند زینت دگرش

کمر زر حمایل گهرش

296

کله بستند گرد شهر و سرای

شهریان ساختند شهر آرای

297

دختر آمد ز طاق گوشه بام

دید داماد را چو ماه تمام

298

چابک و سرو قد و زیبا روی

غالیه خط جوان مشگین موی

299

به رضای عروس و رای پدر

خیر داماد شد به کوری شر

300

بر در گنج یافت سلطان دست

مهر آنچش درست بود شکست

301

عیش ازان پس به کام دل می راند

نقش خوبی و خوشدلی می خواند

302

شاه را محتشم وزیری بود

خلق را نیک دستگیری بود

303

دختری داشت دلربای و شگرف

چهره چون خون زاغ بر سر برف

304

آفت آبله رسیده به ماه

ز ابله دیده هاش گشته تباه

305

خواست دستوریی در آن دستور

که دهد خیر چشم مه را نور

306

هم به شرطی که شاه کرد نخست

کرد مه را دوای خیر درست

307

وان دگر نیز گشت با او جفت

گوهری بین که چند گوهر سفت

308

یافت خیر از نشاط آن سه عروس

تاج کسری و تخت کیکاوس

309

گاه با دختر وزیر نشست

بر همه کام خویش یافته دست

310

چشم روشن گهی به دختر شاه

کاین چو خورشید بود و آن چون ماه

311

شادمانه گهی به دختر کرد

به سه نرد ازجهان ندب می برد

312

تا چنان شد که نیکخواهی بخت

برساندش به پادشاهی و تخت

313

ملک آن شهر در شمار گرفت

پادشاهی برو قرار گرفت

314

از قضا سوی باغ شد روزی

تا کند عیش با دل افروزی

315

شر که همراه بود در سفرش

گشت سر دلش قضای سرش

316

با جهودی معاملت می ساخت

خیر دید آن جهود را بشناخت

317

گفت این شخص را به وقت فراغ

از پس من بیاورید به باغ

318

او سوی باغ رفت و خوش بنشست

کرد پیش ایستاده تیغ به دست

319

شر درآمد فراخ کرده جبین

فارغ از خیر بوسه داد زمین

320

گفت خیرش بگو که نام تو چیست

ایکه خواهد سر تو بر تو گریست

321

گفت نامم مبشر سفری

در همه کارنامه هنری

322

خیر گفتا که نام خویش بگوی

روی خود را به خون خویش بشوی

323

گفت بیرون ازین ندارم نام

خواه تیغم نمای و خواهی جام

324

گفت خیر ای حرامزاده خس

هست خونت حلال بر همه کس

325

شر خلقی که با هزار عذاب

چشم آن تشنه کندی از پی آب

326

وان بتر شد که در چنان تابی

بردی آب وندادیش آبی

327

گوهر چشم و گوهر کمرش

هر دو بردی و سوختی جگرش

328

منم آن تشنه گهر برده

بخت من زنده بخت تو مرده

329

تو مرا کشتی و خدای نکشت

مقبل آن کز خدای گیرد پشت

330

دولتم چون خدا پناهی داد

اینکم تاج و تخت شاهی داد

331

وای بر جان تو که بد گهری

جان بری کرده ای و جان نبری

332

شر که در روی خیر دید شناخت

خویشتن زود بر زمین انداخت

333

گفت زنهار اگرچه بد کردم

در بد من مبین که خود کردم

334

آن نگر کاسمان چابک سیر

نام من شر نهاد و نام تو خیر

335

گر من آن با تو کرده ام ز نخست

کاید از نام چون منی به درست

336

با من آن کن تو در چنین خطری

کاید از نام چون تو ناموری

337

خیرکان نکته رفت بر یادش

کرد حالی ز کشتن آزادش

338

شر چو از تیغ یافت آزادی

می شد و می پرید از شادی

339

کرد خونخواره رفت بر اثرش

تیغ زد وز قفا برید سرش

340

گفت اگرخیر هست خیراندیش

تو شری جز شرت نیاید پیش

341

در تنش جست و یافت آن دو گهر

تعبیه کرده در میان کمر

342

آمد آورد پیش خیر فراز

گفت گوهر به گوهر آمد باز

343

خیر بوسید و پیش او انداخت

گوهری ار به گوهری بنواخت

344

دست بر چشم خود نهاد و بگفت

کز تو دارم من این دو گوهر جفت

345

این دو گوهر بدان شد ارزانی

کاین دو گوهر بدوست نورانی

346

چونکه شد کارهای خیر به کام

خلق ازو دید خیرهای تمام

347

دولت آنجا که راهبر گردد

خار خرما و خاره زر گردد

348

چون سعادت بدو سپرد سریر

آهنش نقره شد پلاس حریر

349

عدل را استوار کاری داد

ملک را بر خود استواری داد

350

برگهائی کزان درخت آورد

راحت رنجهای سخت آورد

351

وقت وقت از برای دفع گزند

تاختی سوی آن درخت بلند

352

آمدی زیر آن درخت فرود

دادی آن بوم را سلام و درود

353

بر هوای درخت صندل بوی

جامه را کرده بود صندل شوی

354

جز به صندل خری نکوشیدی

جامه جز صندلی نپوشیدی

355

صندل سوده درد سر ببرد

تب ز دل تابش از جگر ببرد

356

ترک چینی چو این حکایت چست

به زبان شکسته کرد درست

357

شاه جای از میان جان کردش

یعنی از چشم بد نهان کردش

متن شعر کپی شد.