کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۳۵ - شکایت کردن هفت مظلوم

1

اولین شخص گفت با بهرام

کای شده دشمن تو دشمن کام

2

راست روشن به زخمهای درشت

در شکنجه برادرم را کشت

3

وانچه بود از معاش و مرکب و چیز

همه بستد حیات و حشمت نیز

4

هرکس از خوبی و جوانی او

سوخت بر غبن زندگانی او

5

چون من انگیختم خروش و نفیر

زان جنایت مرا گرفت وزیر

6

کو هواخواه دشمنان بود است

تو چنینی و او چنان بود است

7

غوریی تند را اشارت کرد

تا مرا نیز خانه غارت کرد

8

بند بر پای من نهاد به زور

کرد بر من سرای را چون گور

9

آن برادر به جور جان برده

وین برادر به دست وپا مرده

10

کرده زندانیم کنون سالیست

روی شاهم خجسته تر فالیست

11

شاه را چون ز گفت آن مظلوم

آنچه دستور کرد شد معلوم

12

هر چه دستور ازو به غارت برد

جمله با خونبها بدو بسپرد

13

کردش آزاد و دلخوشی دادش

بر سر شغل خود فرستادش

14

کرد شخص دوم دعای دراز

در زمین بوس شاه بنده نواز

15

گفت باغیم در کیائی بود

کاشنائیش روشنائی بود

16

چون بساط بهشت سبز و فراخ

کله بر کله میوه ها بر شاخ

17

در خزان داده نوبهار مرا

وز پدر مانده یادگار مرا

18

روزی از راه آتشین داغی

سوی باغ من آمد آن باغی

19

میهمان کردمش به میوه و می

میهمانی سزای خدمت وی

20

هر چه در باغ بود و در خانه

پیش او ریختم به شکرانه

21

خورد و خندید و خفت و آرامید

وز شراب آنچه خواست آشامید

22

چون زمانی به گرد باغ بگشت

خواست کز عشق باغ گیرد دشت

23

گفت بر من فروش باغت را

تا دهم روشنی چراغت را

24

گفتم این باغ را که جان منست

چون فروشم که عیشدان منست

25

هرکسی را در آتشی داغیست

من بی چاره را همین باغیست

26

باغ پندار کان تست مدام

من ترا باغبان نه بلکه غلام

27

هر گهی کافتدت به باغ شتاب

میوه خور باده نوش بر لب آب

28

و آنچه خیزد ز مطبخ چو منی

پیشت آرم به دست سیم تنی

29

گفت ازین در گذر بهانه مساز

باغ بفروش و رخت وا پرداز

30

جهد بسیار شد به شور و به شر

باغ نفروختم به زور و به زر

31

عاقبت چون ز کینه شد سرمست

تهمتی از دروغ بر من بست

32

تا بدان جرم از جنایت خویش

باغ را بستد از من درویش

33

وز پی آن که در تظلم گاه

این تظلم نیاورم بر شاه

34

کرد زندانیم به رنج وبال

وین سخن را کمینه رفت دو سال

35

شه بدو باغ دادو گشت آباد

خانه و باغ داد چون بغداد

36

گفت زندانی سوم با شاه

کای ترا سوی هرچه خواهی راه

37

بنده بازارگان دریا بود

روزیم زان سفر مهیا بود

38

رفتمی گه گهی به دریا بار

سودها دیدمی در آن بسیار

39

چون شناسا شدم به دانائی

در بدو نیک در دریائی

40

لولوئی چندم اوفتاد به چنگ

شب چراغ سحر به رونق و رنگ

41

آمدم سوی شهر حوصله پر

چشم روشن بدان علاقه در

42

خواستم کان علاقه بفروشم

وزبها گه خورم گهی پوشم

43

چون وزیر ملک خبر بشنید

کان من بود عقد مروارید

44

خواند و از من خرید با صد شرم

در بها داشتم بسی آزرم

45

چونکه وقت بها رسید فراز

گونه گونه بهانه کرد آغاز

46

من بها خواستم به غصه و درد

او نیاورد جز بهانه سرد

47

روزکی چندم از سیاه و سپید

عشوه بر عشوه داد و من به امید

48

واخر الامر خواند پنهانم

کرد با خونیان به زندانم

49

بر گناهم یکی بهانه شمرد

کان بها را بدان بهانه ببرد

50

عوض عقد من که برد از دست

دست و پایم به عقده ها در بست

51

او ز من گوهر آوریده به چنگ

من ازو در شکنجه مانده چو سنگ

52

او درآورده در شکنج کلاه

من صدف وار مانده در بن چاه

53

شد سه سال این زمان که در بندم

روی شه دیده دید و خرسندم

54

شه ز گنج وزیر بد گوهر

گوهرش باز داد و زر بر سر

55

چهارمین شخص با هزار هراس

گفت کای درخور هزار سپاس

56

مطربی عاشقم غریب و جوان

بربطی خوش زنم چو آب روان

57

مهربان داشتم نوآیینی

چینیی بلکه درد بر چینی

58

مهرش از ماه روشنی برده

روز چون شب برابرش مرده

59

هیچ را نام کرده کین دهنست

نوش در خنده کین شکر شکنست

60

خوبیش از بهار زیبا روی

خانه و باغ برده رویاروی

61

گله گیلی کشان به دامانش

سرو را لوح در دبستانش

62

در ولایت درم خریده من

وز ولینعمتان دیده من

63

برده رونق به تیز بازاری

تار زلفش ز مشک تاتاری

64

از من آموخته ترنم ساز

زدنش دلفریب و روح نواز

65

هر دو با یکدیگر به یک خانه

گرم صحبت چو شمع و پروانه

66

من بدو زنده دل چو شب به چراغ

او به من شادمان چو سبزه به باغ

67

روشن و راست همچو شمع از نور

راست روشن ز بنده کردش دور

68

شمع را در سرای خویش افروخت

دل پروانه را به آتش سوخت

69

چون بر آشفتم از جدائی او

راه جستم به روشنائی او

70

بند بر من نهاد خنداخند

یعنی آشفته را بباید بند

71

او عروس مرا گرفته به ناز

من به زندان به صد هزار نیاز

72

چار سالست کز ستمگاری

داردم بی گنه بدین خواری

73

شاه حالی بدو سپرد کنیز

نه تهی بلکه با فراوان چیز

74

بر عروسیش داد شیر بها

با عروسش ز بند کرد رها

75

شخص پنجم به شاه انجم گفت

کای فلک با چهار طاق تو جفت

76

من رئیس فلان رصد گاهم

کز مطیعان دولت شاهم

77

شده شغلم به کشور آرائی

حلقه در گوش من به مولائی

78

داده بود ایزدم به دولت شاه

نعمت و حشمتی ز مال و ز جاه

79

از پی جان درازی شه شرق

کردم آفاق را به شادی غرق

80

از دعا زاد راه می کردم

خیری از بهر شاه می کردم

81

خرم و تازه شهر و کوی به من

اهل دانش نهاده روی به من

82

دادم از مملکت فروزی خویش

هر کسی را برات روزی خویش

83

تنگدستان ز من فراخ درم

بیوگان سیر و بیوه زادان هم

84

هر که زر خواست زرپذیر شدم

و آنکه افتاد دستگیر شدم

85

هیچ درمانده در نماند به بند

تا رهائی ندادمش ز گزند

86

هر چه آمد ز دخل دهقانان

صرف می شد به خرج مهمانان

87

دخل و خرجی چنانکه باید بود

خلق راضی ز من خدا خشنود

88

چون وزیر این سخن به گوش آورد

دیگ بیداد را به جوش آورد

89

کد خدائیم را ز دست گشاد

دست بر مال و ملک بنده نهاد

90

گفت کین مال دست رنج تو نیست

بخشش تو به قدر گنج تو نیست

91

یا به اکسیر کوره تافته ای

یا به خروار گنج یافته ای

92

قسمت من چنانکه باید داد

بده ارنه سرت دهم بر باد

93

هر معیشت که بنده داشت تمام

همه بستد بدین بهانه خام

94

و آخر کار دردمندم کرد

بنده خود بدم به بندم کرد

95

پنج سال است تا در این زندان

دورم از خانمان و فرزندان

96

شاه فرمود تا به نعمت و ناز

بر سر ملک خویشتن شد باز

97

چون به شخص ششم رسید شمار

در سر بخت خود شکست خمار

98

کرد بر شه دعای پیروزی

کای ز خلق تو خلق را روزی

99

من یکی کرد زاده لشگریم

کز نیاگان خویش گوهریم

100

بنده هست از سپاهیان سپاه

پدرم بود نیز بنده شاه

101

خدمت شاه می کنم به درست

پدرم نیز کرده بود نخست

102

از پی دشمنان شه پیوست

می دوم جان و تیغ بر کف دست

103

شاه نان پاره ای به منت خویش

بنده را داده بد ز نعمت خویش

104

بنده آن نان به عافیت می خورد

بر در شاه بندگی می کرد

105

خاص کردش وزیر جافی رای

با جفا هیچکس ندارد پای

106

بنده صاحب عیال و مال نداشت

بجز آن مزرعه منال نداشت

107

چند ره پیش او شدم به نفیر

کز برای خدای دستم گیر

108

تا عیاری به عدل بنماید

بر عیالان من ببخشاید

109

یا چو اطلاقیان بی نانم

روزیی نو کند ز دیوانم

110

بانگ برزد به من که خامش باش

رنگ خویش از خدنگ خویش تراش

111

شاه را نیست با کس آزاری

تا کند وحشتی و پیکاری

112

دشمنی بر درش نیامد تنگ

تا به لشگر نیاز باشد و جنگ

113

پیشه کاهلان مگیر بدست

کار گل کن که تندرستی هست

114

توشه گر نیست بر زیاده مکوش

اسب و زین و سلاح را بفروش

115

گفتم از طبع دیو رای بترس

عجز من بین و از خدای بترس

116

منمای از کمی و کم رختی

من سختی رسیده را سختی

117

تو همه شب کشیده پای به ناز

من به شمشیر کرده دست دراز

118

گر تو در ملک می زنی قلمی

من به شمشیر می زنم قدمی

119

تو قلم می زنی به خون سپاه

من زنم تیغ با مخالف شاه

120

مستان از من آنچه شه فرمود

گرنه فتراک شه بگیرم زود

121

گرم شد کز من این خطاب شنید

بر من بی قلم دوات کشید

122

گفت کز ابلهی و نادانی

چون کلوخم به آب ترسانی

123

گه به زرقم همی کنی تقلید

گه به شاهم همی دهی تهدید

124

شاه را من نشانده ام بر گاه

نیست بی خط من سپید و سیاه

125

سر شاهان به زیر پای منست

همه را زندگی برای منست

126

گر تولا به من نکردندی

کرکسان مغزشان بخوردندی

127

این بگفت و دوات بر من زد

اسب و ساز و سلیح من بستد

128

پس به دژخیم خونیان دادم

سوی زندان خود فرستادم

129

قرب شش سال هست بلکه فزون

تا دلم پر غمست و جان پر خون

130

شاه بنواختش به خلعت و ساز

جاودان باد شاه بنده نواز

131

چون لبش را به لطف خندان کرد

رسم اقطاع او دو چندان کرد

132

هفتمین شخص چون رسید فراز

بر لب از شکر شه کشید طراز

133

گفت منک از جهان کشیدم دست

زاهدی رهروم خدای پرست

134

تنگدستی فراخ دیده چو شمع

خویشتن سوخته برابر جمع

135

عاقبت را جریده بر خوانده

دست بر شغل گیتی افشانده

136

از همه خورد و خواب بی بهرم

قائم اللیل و صائم الدهرم

137

روز ناخورده کاب و نانم نیست

شب نخفته که خان و مانم نیست

138

در پرستش گهی گرفته قرار

نیستم جز خداپرستی کار

139

هر که را بنگرم رضا جویم

هر که یاد آرمش دعا گویم

140

کس فرستاد سوی من دستور

خواند و رفتم مرا نشاند از دور

141

گفت بر تو مرا گمان بدست

گر عذابت کنم بجای خودست

142

گفتم ای سیدی گمان تو چیست

تا به ترتیب تو توانم زیست

143

گفت می ترسم از دعای بدت

مرگ می خواهم از خدای خودت

144

کز سر کین وری و بدخوئی

در حق من دعای بد گوئی

145

زان دعای شبانه شبگیری

ترسم افتد بدین هدف تیری

146

پیشتر زان کز آتش کینت

در من افتد شرار نفرینت

147

دست تو بندم از دعا کردن

دست تنها نه دست با گردن

148

زیر بندم کشید و باک نداشت

غم این جان دردناک نداشت

149

هفت سالم درین خراس افکند

در دو پایم کلید و داس افکند

150

بند بر دست من کمند زده

من بر افلاک دست بند زده

151

او فرو بسته از دعا دستم

من بر او دست مملکت بستم

152

او مرا در حصار کرده به فن

من بر ایوان او حصار شکن

153

چون خدایم به رفق شاه رساند

خوشدلی را دگر بهانه نماند

154

شاه در بر گرفت زاهد را

شیر کافر کش مجاهد را

155

گفت جز نکته ای که ترس خداست

راست روشن نگفت چیزی راست

156

لیک دفع دعا چنان نکنند

حکم زاهد چو رهزنان نکنند

157

آن که آن بد به جای خود می کرد

خویشتن را دعای بد می کرد

158

تا دعای بدش به آخر کار

هم سر از تن ربود و هم دستار

159

از تر و خشک هر چه داشت وزیر

گفت با زاهد آن تست بگیر

160

زاهد آن فرش داده را بنوشت

زد یکی چرخ و چرخ وار به گشت

161

گفت از این نقدها که آزادم

بهترم ده که بهترت دادم

162

رقص برداشت بی مقطع ساز

آن چنان شد که کس ندیدش باز

163

رهروان آنگه آنچنان بودند

کز زمین سر بر آسمان سودند

164

این گروه ار چه آدمی نسبند

همه دیوان آدمی لقبند

165

تا می پخته یافتن در جام

دید باید هزار غوره خام

166

پخته آنست کز چنین خامان

برکشد جیب و درکشد دامان

متن شعر کپی شد.