کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۳۷ - فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار

1

لعل پیوند این علاقه در

کز گهر کرد گوش گیتی پر

2

گفت چون هفت گنبد از می و جام

آن صدا باز داد با بهرام

3

عقل در گنبد دماغ سرش

داد از ین گنبد روان خبرش

4

کز صنم خانه های گنبد خاک

دور شو کز تو دور باد هلاک

5

گنبد مغز شاه جوش گرفت

کز فسون و فسانه گوش گرفت

6

دید کین گنبد بساط نورد

از همه گنبدی برآرد گرد

7

هفت گنبد بر آسمان بگذاشت

اوره گنبد دیگر برداشت

8

گنبدی کز فنا نگردد پست

تا قیامت برو بخفتد مست

9

هفت موبد بخواند موبد زاد

هفت گنبد به هفت موبد داد

10

در زد آتش به هر یکی ناگاه

معنی آن شد که کردش آتشگاه

11

سرو بن چون به شصت رسید

یاسمن بر سر بنفشه دمید

12

از سر صدق شد خدای پرست

داشت از خویشتن پرستی دست

13

روزی از تخت و تاج کرد کنار

رفت با ویژگان خود به شکار

14

در چنان صید و صید ساختنش

بود بر صید خویش تاختنش

15

لشگر از هر سوئی پراکندند

هر یکی گور و آهو افکندند

16

میل هر یک به گور صحرائی

او طلبکار گور تنهائی

17

گور جست از برای مسکن خویش

آهو افکند لیک از تن خویش

18

گور و آهو مجوی ازین گل شور

کاهوش آهوست و گورش گور

19

عاقبت گوری از کناره دشت

آمد و سوی گورخان بگذشت

20

شاه دانست کان فرشته پناه

سوی مینوش می نماید راه

21

کرد بر گور مرکب انگیزی

داد یکران تند را تیزی

22

از پی صید می نمود شتاب

در بیابان و جایهای خراب

23

پر گرفته نوند چار پرش

وز وشاقان یکی دو بر اثرش

24

بود غاری در آن خرابستان

خوشتر از چاه یخ به تابستان

25

رخنه ژرف داشت چون ماهی

هیچکس را نه بر درش راهی

26

گور در غار شد روان و دلیر

شاه دنبال او گرفته چو شیر

27

اسب در غار ژرف راند سوار

گنج کیخسروی رساند به غار

28

شاه را غار پرده دار شده

و او هم آغوش یار غار شده

29

وان وشاقان به پاسداری شاه

بر در غار کرده منزلگاه

30

نه ره آن که در خزند به غار

نه سرباز پس شدن به شکار

31

دیده بر راه مانده با دم سرد

تاز لشگر کجا برآید گرد

32

چون زمانی بران کشید دراز

لشگر از هر سوئی رسید فراز

33

شاه جستند و غار می دیدند

مهره در مغز مار می دیدند

34

آن وشاقان ز حال شاه جهان

باز گفتند آنچه بود نهان

35

که چو شه بر شکار کرد آهنگ

راند مرکب بدین کریچه تنگ

36

کس بدین داوری نشد یاور

وین سخن را نداشت کس باور

37

همه گفتند کاین خیال بدست

قول نابالغان بی خرد است

38

خسرو پیلتن به نام خدای

کی در این تنگنای گیرد جای

39

و آگهی نه که پیل آن بستان

دید خوابی و شد به هندوستان

40

بند بر پیلتن زمانه نهاد

پیل بند زمانه را که گشاد

41

بر نشان دادن خلیفه تخت

می زدند آن وشاقگان را سخت

42

ز آه آن طفلگان دردآلود

گردی از غار بردمید چو دود

43

بانگی آمد که شاه در غارست

باز گردید شاه را کارست

44

خاصگانی که اهل کار شدند

شاه جویان درون غار شدند

45

غار بن بسته بود و کس نه پدید

عنکبوتیان بسی مگس نه پدید

46

صدره از آب دیده شستندش

بلکه صد باره باز جستندش

47

چون ندیدند شاه را در غار

بر در غار صف زدند چو مار

48

دیدها را به آب تر کردند

مادر شاه را خبر کردند

49

مادر آمد چو سوخته جگری

وز میان گم شده چنان پسری

50

جست شه را نه چون کسان دگر

کو به جان جست و دیگران به نظر

51

گل طلب کرد و خار در بریافت

تا پسر بیش جست کمتر یافت

52

زر فرو ریخت پشته پشته چو کوه

تا کنند آن زمین گروه گروه

53

چاه کند و به کنج راه نیافت

یوسف خویش را به چاه نیافت

54

زان زمینها که رخنه کرد عجوز

مانده آن خاک رخنه رخنه هنوز

55

آن شناسندگان که دانندش

غار بهرام گور خوانندش

56

تا چهل روز خاک می کندند

در جهان گورکن چنین چندند

57

شد زمین کنده تا دهانه آب

کسی آن گنج را ندید به خواب

58

آنکه او را بر آسمان رختست

در زمین باز جستنش سخت

59

در زمین جرم و استخوان باشد

و آسمانی بر آسمان باشد

60

هر جسد را که زیر گردونست

مادری خاک و مادری خونست

61

مادر خون بپرورد در ناز

مادر خاک ازو ستاند باز

62

گرچه بهرام را دو مادر بود

مادر خاک ازو ستاند باز

63

کانچنانش ستد که باز نداد

ساز چاره به چاره ساز نداد

64

مادر خون ز جور مادر خاک

کرد خود را به درد و رنج هلاک

65

چون تبش برزد از دماغش جوش

آمد آواز هاتفیش به گوش

66

کی به غفلت چو دام و دد پویان

شیر مرغان غیب را جویان

67

به تو یزدان ودیعتی بسپرد

چونکه وقت آمد آن ودیعت برد

68

بر وداع ودیعت دگران

خویشتن را مکش چو بی خبران

69

باز پس گرد و کارخویش بساز

دست کوتاه کن ز رنج دراز

70

چون ز هاتف چنین شنید پیام

مهر برداشت مادر از بهرام

71

رفت و آن دل که داشت دربندش

کرد مشغول کار فرزندش

72

تاج و تختش به وارثان بسپرد

هر که زو وارثی بماند نمرد

73

ای ز بهرام گور داده خبر

گور بهرام جوی ازین بگذر

74

نه که بهرام گور باما نیست

گور بهرام نیز پیدا نیست

75

آن چه بینی که وقتی از سر زور

نام داغی نهاد بر تن گور

76

داغ گورش مبین به اول بار

گور داغش نگر به آخر کار

77

گر چه پای هزار گور شکست

آخر از پایمال گور نرست

78

خانه خاکدان دو در دارد

تا یکی را برد یکی آرد

79

ای سه گز خاک و پهنی تو گزی

چار خم در دکان رنگرزی

80

هر نواله که معده تو پزد

خلطی آن را به رنگ خود برزد

81

از سرو پای تا به گردن و گوش

هست ازین چار خلط عاریه پوش

82

بر چنین رنگهی عاریه ساز

چه نهی دل که داد باید باز

83

غایبانی که روی بسته شدند

از چنین رنگ و بوی رسته شدند

84

تا قیامت قیام ننماید

کس رخ بسته باز نگشاید

85

ره ره خوف و شب شب خطرست

شحنه خفتست و دزد بر گذرست

86

خاکساران به خاک سیر شوند

زیر دستان به دست زیر شود

87

چون تو باری ز دست بالایی

زیر هر دست خون چه پالائی

88

آسمان زیر دست خواهی خیز

پای بالا نه از زمین بگریز

89

میرو و هیچگونه باز مبین

تا نیفتی از آسمان به زمین

90

انجم آسمان حمایل تست

چیستند آنهمه وسایل تست

91

تنگی جمله را مجال توئی

تنگلوشای این خیال توئی

92

هر یک از تو گرفته تمثالی

تو چه گیری ز هر یکی فالی

93

آنچه آنهاکند توئی آن نور

وانچه اینها خرد توئی زان دور

94

جز یکی خط که نقطه پرور تست

آن دگر حرفها ز دفتر تست

95

آفرین را توئی فرشته پاس

و آفریننده را دلیل شناس

96

نیک مردی ببین که بد نشوی

با ددانی نگر که دد نشوی

97

آنچه داری حساب نیک و بدست

و آنچه خواهی ولایت خردست

98

یا دری زن که قحط نان نبود

یا چنان شو که کس چنان نبود

99

دیده کو در حجاب نور افتد

ز آسمان و فرشته دور افتد

100

چاشنی گیر آسمان زمیست

میزبان فرشته آدمیست

101

روی ازین چار سوی غم برتاب

چند ازین خاک و باد و آتش و آب

102

حجره ای با چهار دود آهنگ

بر دل و دیده چون نباشد تنگ

103

دو دری شد چون کوی طراران

چار بندی چو بند عیاران

104

پیش ازان کت برون کنند ز ده

رخت بر گاو و بار بر خر نه

105

ره به جان رو که کالبد کندست

بار کم کن که بارکی تندست

106

مرده ای را که حال بد باشد

میل جان سوی کالبد باشد

107

وانکه داند که اصل جانش چیست

جان او بی جسد تواند زیست

108

تانپنداری ای بهانه بسیچ

کاین جهان و آن جهان و دیگرهیچ

109

طول و عرض وجود بسیارست

وانچه در غور ماست این غارست

110

هست چند آفریده زینها دور

کاگهی نیستشان ز ظلمت و نور

111

آفرینش بسی است نیست شکی

و آفریننده هست لیک یکی

112

نقش این هفت لوح چار سرشت

ز ابتدا جز یکی قلم ننبشت

113

گر نه هفت ار چهار صد باشد

زیر یک داد و یک ستد باشد

114

اولین نقطه و آخرین پرگار

از یکی و یکی نگردد کار

115

در دویها مبین و در وصلش

در یکی بین و در یکی اصلش

116

هر دوی اول از یکی شد راست

هم یکی ماند چون دوی برخاست

117

هر که آید درین سپنج سرای

بایدش باز رفتن از سرپای

118

در وی آهسته رو که تیز هشست

دیر گیر است لیک زود کشست

119

گر چه در داوری زبونکش نیست

از حسابش کسی فرامش نیست

120

گر کنی صد هزار باز چست

نخوری بیش از آنکه روزی توست

121

حوضه ای دارد آسمان یخ بند

چند ازین یخ فقع گشائی چند

122

در هوائی کزان فسرده شوی

پیش از آن زنده شو که مرده شوی

123

آنکه چون چرخگرد عالم گشت

عاقبت جمله را گذاشت و گذشت

124

عالم هیچکس به هیچش کشت

چرخ پیچان به چرخ پیچش گشت

125

از غرضهای این جهانی خویش

باز برخور به زندگانی خویش

126

تا چو شمشیر و تیر جان آهنج

هرچ ازانت برد نداری رنج

127

از جهان پیش ازانکه در گذری

جان ببر تا ز مرگ جان ببری

128

خانه را خوار کن خورش را خرد

از جهان جان چنین توانی برد

129

در دو چیز است رستگاری مرد

آنکه بسیار داد و اندک خورد

130

هر که در مهتری گذارد گام

زین دو نام آوری برارد نام

131

هیچ بسیار خوار پایه ندید

هیج کم ده به پایگه نرسید

132

دره محتسب که داغ نهست

از پی دوغ کم دهان دهست

133

در چنین ده کسی دها دارد

که بهی را به از بها دارد

134

در جهان خاص و عام هر دو بسیست

نه که خاص این جهان ز بهر کسیست

135

چه توان دل در آن عمل بستن

کو به عزل تو باشد آبستن

136

هر عمارت که زیر افلاکست

خاک بر سر کنش که خود خاکست

137

بگذر از دام اوی و دیر مباش

منبرت دار شد دلیر مباش

138

زنده رفتن به دار بر هوسست

زنده بر دار یک مسیح بست

139

گر زمینی رسد به چرخ برین

هم زمینش فرو کشد به زمین

140

گر کسی بر فلک رساند تاج

هفت کشور کشد به زیر خراج

141

بینیش ناگهان شبی مرده

سر فرو برده درد سر برده

142

خاک بی خسف لاابالی نیست

گنج دانش ز مار خالی نیست

143

رطبی کو که نیستش خاری

یا کجا نوش مهره بی ماری

144

حکم هر نیک و بد که در دهرست

زهر در نوش و نوش در زهرست

145

که خورد؟ نوش پاره ای در پیش

کز پی آن نخورد باید نیش

146

نیش و نوش جهان که پیش و پسست

دردم و در دم یکی مگسست

147

نبود در حجاب ظلمت و نور

مهره خر ز مهر عیسی دور

148

کیست کو بر زمین فرازد تخت

کاخرش هم زمین نگیرد سخت

149

یارب آن ده که آرد آسانی

ناورد عاقبت پشیمانی

150

بر نظامی در کرم بگشای

در پناه تو سازش جای

151

اولش داده ای نکو نامی

آخرش ده نکو سرانجامی

متن شعر کپی شد.