کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۷ - در شرف این نامه بر دیگر نامه ها

1

بیا ساقی از سر بنه خواب را

می ناب ده عاشق ناب را

2

میی گو چو آب زلال آمده است

بهر چار مذهب حلال آمده است

3

دلا تا بزرگی نیاری به دست

به جای بزرگان نشاید نشست

4

بزرگیت باید در این دسترس

به یاد بزرگان برآور نفس

5

سخن تا نپرسند لب بسته دار

گهر نشکنی تیشه آهسته دار

6

نپرسیده هر کو سخن یاد کرد

همه گفته خویش را باد کرد

7

به بی دیده نتوان نمودن چراغ

که جز دیده را دل نخواهد به باغ

8

سخن گفتن آنگه بود سودمند

کز آن گفتن آوازه گردد بلند

9

چو در خورد گوینده ناید جواب

سخن یاوه کردن نباشد صواب

10

دهن را به مسمار بر دوختن

به از گفتن و گفته را سوختن

11

چه می گویم ای نانیوشنده مرد

ترا گوش بر قصه خواب و خورد

12

چه دانی که من خود چه فن میزنم

دهل بر در خویشتن میزنم

13

متاع گران مایه دارم بسی

نیارم برون تا نخواهد کسی

14

خریدار در چون صدف دیده دوخت

بدین کاسدی در نشاید فروخت

15

مرا با چنین گوهری ارجمند

همی حاجت آید به گوهر پسند

16

نیوشنده ای خواهم از روزگار

که گویم به دور از آموزگار

17

بکاوم به الماس او کان خویش

کنم بسته در جان او جان خویش

18

زمانه چنین پیشه ها پر دهد

یکی درستاند یکی در دهد

19

دلی کو که بی جان خراشی بود

کمندی که بی دور باشی بود

20

مگر مار برد گنج از آن رو نشست

که تا رایگان مهره ناید به دست

21

اگر نخل خرما نباشد بلند

ز تاراج هر طفل یابد گزند

22

به شحنه توان پاس ره داشتن

به خاکستر آتش نگه داشتن

23

ازین خوی خوش کو سرشت منست

بسی رخنه در کار و کشت منست

24

دگر رهروان کاین کمر بسته اند

به خوی بد از رهزنان رسته اند

25

بدان تا گریزند طفلان راه

چو زنگی چرا گشت باید سیاه

26

به راهی که خواهم شدن رخت کش

ره آورد من بس بود خوی خوش

27

به خوی خوش آموده به گوهرم

بدین زیستم هم بدین بگذرم

28

چو از بهر هر کس دری سفتنی است

سرودی هم از بهر خود گفتنی است

29

ز چندین سخن گو سخن یاد دار

سخن را منم در جهان یادگار

30

سخن چون گرفت استقامت به من

قیامت کند تا قیامت به من

31

منم سرو پیرای باغ سخن

به خدمت میان بسته چون سرو بن

32

فلک وار دور از فسوس همه

سرآمد ولی پای بوس همه

33

چو برجیس در جنگ هر بدگمان

کمان دارم و برندارم کمان

34

چو زهره درم در ترازو نهم

ولی چون دهم بی ترازو دهم

35

نخندم بر اندوه کس برق وار

که از برق من در من افتد شرار

36

به هر خار چون گل صلائی زنم

به هر زخم چون نی نوائی زنم

37

مگر کاتش است این دل سوخته

که از خار خوردن شد افروخته

38

چو دریا شوم دشمنی عیب شوی

نه چون آینه دوستی عیب گوی

39

به خواهنده آن به خشم از مال و گنج

که از باز دادن نیایم به رنج

40

نمایم جو و گندم آرم به جای

نه چون جو فروشان گندم نمای

41

پس و پیش چون آفتابم یکیست

فروغم فراوان فریب اند کیست

42

پس هیچ پشتی چنان نگذرم

که در پیش رویش خجالت برم

43

ز بدگوی بد گفته پنهان کنم

به پاداش نیکش پشیمان کنم

44

نگویم بداندیش را نیز بد

کزان گفته باشم بداندیش خود

45

بدین نیکی آرندم از دشت و رود

ز نیکان و از نیکنامان درود

46

وزین حال اگر نیز گردان شوم

زیارتگه نیک مردان شوم

47

شوم بر درم ریز خود در فشان

کنم سرکشی لیک با سرکشان

48

ز بی آلتی وانماندم به کنج

جهان باد و از باد ترسد ترنج

49

ز شاهان گیتی در این غار ژرف

که را بود چون من حریفی شگرف

50

که دید است بر هیچ رنگین گلی

ز من عالی آوازه تر بلبلی

51

به هر دانشی دفتر آراسته

به هر نکته ای خامه ای خواسته

52

پذیرفته از هر فنی روشنی

جداگانه در هر فنی یک فنی

53

شکر دانم از هر لب انگیختن

گلابی ز هر دیده ای ریختن

54

کسی را که در گریه آرم چو آب

بخندانمش باز چون آفتاب

55

به دستم دراز دولت خوش عنان

طبر زد چنین شد طبر خون چنان

56

توانم در زهد بر دوختن

به بزم آمدن مجلس افروختن

57

ولیکن درخت من از گوشه رست

ز جا گر بجنبد شود بیخ سست

58

چهله چهل گشت و خلوت هزار

به بزم آمدن دور باشد ز کار

59

به هنگام سیل آشکارا شدن

نشاید ز ری تا بخارا شدن

60

همان به که با این چنین باد سخت

برون ناورم چون گل از گوشه رخت

61

به خود کم شوم خلق را رهنمای

همایون ز کم دیدن آمد همای

62

سرم پیچد از خفتن و تاختن

ندانم جز این چاره ای ساختن

63

گه از هر سخن بر تراشم گلی

بر آن گل زنم ناله چون بلبلی

64

اگر به ز خود گلبنی دیدمی

گل سرخ یا زرد ازو چیدمی

65

چو از ران خود خورد باید کباب

چه گردم به در یوزه چون آفتاب

66

نشینم چو سیمرغ در گوشه ای

دهم گوش را از دهن توشه ای

67

ملالت گرفت از من ایام را

به کنج ارم بردم آرام را

68

در خانه را چون سپهر بلند

زدم بر جهان قفل و بر خلق بند

69

ندانم که دور از چه سان میرود

چه نیک و چه بد در جهان میرود

70

یکی مرده شخصم به مردی روان

نه از کاروانی و در کاروان

71

به صد رنج دل یک نفس می زنم

بدان تا نخسبم جرس می زنم

72

ندانم کسی کو به جان و به تن

مراد و ستر دارد از خویشتن

73

ز مهر کسان روی برتافتم

کس خویش هم خویش را یافتم

74

بر عاشقان نیک اگر بد شوم

همان به که معشوق خود خود شوم

75

گرم نیست روزی ز مهر کسان

خدایست رزاق و روزی رسان

76

در حاجت از خلق بربسته به

ز دربانی آدمی رسته به

77

مرا کاشکی بودی آن دسترس

که نگذارمی حاجت کس به کس

78

در این مندل خاکی از بیم خون

نیارم سر آوردن از خط برون

79

بدین حال و مندل کسی چون بود

که زندانی مبدل خون بود

80

در خلق را گل براندوده ام

درین در بدین دولت آسوده ام

81

چهل روز خود را گرفتم زمام

کادیم از چهل روز گردد تمام

82

چو در چار بالش ندیدم درنگ

نشستم در این چار دیوار تنگ

83

ز هر جو که انداختم در خراس

دری باز دادم به جوهر شناس

84

هزار آفرین بر سخن پروری

که بر سازد از هر جوی جوهری

85

تر و خشکی اشک و رخسار من

به کهگل براندود دیوار من

86

تن اینجا به پست جوین ساختن

دل آنجا به گنجینه پرداختن

87

به بازی نبردم جهان را به سر

که شغلی دگر بود جز خواب و خور

88

نخفتم شبی شاد بر بستری

که نگشادم آن شب ز دانش دری

89

ضمیرم نه زن بلکه آتش زنست

که مریم صفت بکر آبستنست

90

تقاضای آن شوی چون آیدش

که از سنگ و آهن برون آیدش

91

بدین دل فریبی سخن های بکر

به سختی توان زادن از راه فکر

92

سخن گفتن بکر جان سفتن است

نه هر کس سزای سخن گفتن است

93

به دری سفالینه ای سفته گیر

سرودی به گرمابه در گفته گیر

94

بیندیش از آن دشتهای فراخ

کز آواز گردد گلو شاخ شاخ

95

چو بر سکه شاه زر میزنی

چنان زن که گر بشکند نشکنی

96

جهودی مسی را زراندود کرد

دکان غارتیدن بدان سود کرد

97

نه انجیر شد نام هر میوه ای

نه مثل زبیده است هر بیوه ای

98

دو هندو برآید ز هندوستان

یکی دزد باشد دیگر پاسبان

99

من از آب این نقره تابناک

فرو شستم آلودگیهای خاک

100

ازین پیکر آنگه گشایم پرند

که باشد رسیده چو نخل بلند

101

چو در میوه نارسیده رسی

بجنبانیش نارسیده کسی

102

کند سوقیی سیب را خانه رس

ولی خوش نیاید به دندان کس

103

شود نرم از افشردن انجیر خام

ولی چون خوری خون برآید ز کام

104

شکوفه که بیگه نخندد به شاخ

کند میوه را بر درختان فراخ

105

زمینی که دارد بر و بوم سست

اساسی برو بست نتوان درست

106

به رونق توانم من این کار کرد

به بی رونقی کار ناید ز مرد

107

چو در دانه باشد تمنای سود

کدیور در آید به کشت و درود

108

غله چون شود کاسد و کم بها

کند برزگر کار کردن رها

109

ترنم شناسان دستان نیوش

ز بانگ مغنی گرفتند گوش

110

ضرورت شد این شغل را ساختن

چنین نامه نغز پرداختن

111

که چون در کتابت شود جای گیر

نیوشنده را زان بود ناگزیر

112

به نقشی که نزد کلان نیست خرد

نمودم بدین داستان دستبرد

113

از این آشنا روی تر داستان

خنیده نیامد بر راستان

114

دگر نامه ها را که جوئی نخست

به جمهور ملت نباشد درست

115

نباشد چنین نامه تزویر خیز

نبشته به چندین قلمهای تیز

116

به نیروی نوک چنین خامه ها

شرف دارد این بر دگر نامه ها

117

از آن خسروی می که در جام اوست

شرف نامه خسروان نام اوست

118

سخنگوی پیشینه دانای طوس

که آراست روی سخن چون عروس

119

در آن نامه کان گوهر سفته راند

بسی گفتنیهای ناگفته ماند

120

اگر هر چه بشنیدی از باستان

به گفتی دراز آمدی داستان

121

نگفت آنچه رغبت پذیرش نبود

همان گفت کز وی گزیرش نبود

122

دگر از پی دوستان زله کرد

که حلوا به تنها نشایست خورد

123

نظامی که در رشته گوهر کشید

قلم دیده ها را قلم درکشید

124

بناسفته دری که در گنج یافت

ترازوی خود را گهر سنج یافت

125

شرف نامه را فرخ آوازه کرد

حدیث کهن را بدو تازه کرد

متن شعر کپی شد.