کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۱۶ - پیکار اسکندر با لشگر زنگبار

1

بیا ساقی آن می که رومی وشست

به من ده که طبعم چو زنگی خوشست

2

مگر با من این بی محابا پلنگ

چو رومی و زنگی نباشد دو رنگ

3

فریبنده راهی شد این راه دور

که بر چرخ هفتم توان دید نور

4

درین ره فرشته زره می رود

که آید یکی دیو و ده می رود

5

به معیار این چارسو رهروی

نسنجد دو جو تا ندزدد جوی

6

قراضه قراضه رباید نخست

ربایند ازو چون که گردد درست

7

بجو می ستاند ز دهقان پیر

به من می فرستند به دیوان میر

8

ز من رخت این همرهان دور باد

زبانم بر این نکته معذور باد

9

از این آشنایان بیگانه خوی

دوروئی نگر یک زبانی مجوی

10

دو سوراخ چون رو به حیله ساز

یکی سوی شهوت یکی سوی آز

11

ولیکن چو کژدم به هنگام هوش

نه سوراخ دیده نه سوراخ گوش

12

گزارش گر رازهای نهفت

ز تاریخ دهقان چنین باز گفت

13

که چون شاه چین زین برابرش نهاد

فلک نعل زنگی بر آتش نهاد

14

سپهر از کمین مهر بیرون جهاند

ستاره ز کف مهره بیرون فشاند

15

جهان از دلیران لشکر شکن

کشیده چو انجم بسی انجمن

16

از آیینه پیل و زنگ شتر

صدف را شبه رست بر جای در

17

ز پویه که پی بر زمین می فشرد

در اندام گاو استخوان گشت خرد

18

شه روم رسم کیان تازه کرد

ز نوبت جهان را پرآوازه کرد

19

بر آراست لشگر به آیین روم

چو آرایش نقش بر مهر موم

20

ز رومی تنی بود بس مهربان

زبان آوری آگه از هر زبان

21

دلیر و سخنگوی و دانش پرست

به تیر و به شمشیر گستاخ دست

22

کشیده دمش طوطیان را به دام

سخن پروری طوطیا نوش نام

23

به شیرین سخن های مردم فریب

ربوده نیوشندگان را شکیب

24

ندیم سکندر به بی گاه و گاه

محاسب در احکام خورشید و ماه

25

سکندر به حکم پیام آوری

بر خویش خواندش به نام آوری

26

بفرمود تا هیچ نارد درنگ

شتابان شود سوی سالار زنگ

27

رساند بدو بیم شمشیر شاه

مگر بشنود باز گردد ز راه

28

به زنگی زبان رهنمونی کند

که آهن در آتش زبونی کند

29

جوانمرد گل چهره چون سرو بن

ز رومی به زنگی رساند این سخن

30

که دارنده تاج و شمشیر و تخت

روان کرد رایت به نیروی بخت

31

جوان دولت و تیز و گردنکشست

گه خشم سوزنده چون آتشست

32

چو بر شاه آهو کشد چرم گور

بدوزد سر مور بر پای مور

33

چنان به که با او مدارا کنی

بنالی و عذر آشکارا کنی

34

نباید که آن آتش آید به تاب

که ننشیند آنگه به دریای آب

35

به مهرش روان باید آراستن

مبارک نشد کین ازو خواستن

36

جهانش گه صلح و جنگ آزمود

ز جنگش زیان دید و از صلح سود

37

شه زنگ چون گوش کرد آن سخن

بپیچید بر خود چو مار کهن

38

دماغش ز گرمی برآمد به جوش

برآورد چون رعد غران خروش

39

بفرمود تا طوطیا نوش را

کشند و برنداز تنش هوش را

40

ربودنش آن دیوساران ز جای

چو که برگ را مهره کهربای

41

بریدند در طشت زرین سرش

به خون غرقه شد نازنین پیکرش

42

چو پرخون شد آن طشت زرین چه کرد

بخوردش چو آبی و آبی نخورد

43

کسانی که بودند با او به راه

شدند آب در دیده نزدیک شاه

44

نمودند کان رومی خوب چهر

چه بد دید از آن زنگی سرد مهر

45

شه از بهر آن سرو شمشاد رنگ

چنان سوخت کز تاب آتش خدنگ

46

به خون ریختن شد دل انگیخته

ز خون چنان بی گنه ریخته

47

شد از رومیان رنگ یکبارگی

که دیدند از آنگونه خونخوارگی

48

سیاهان ازان کار دندان سفید

ز خنده لب رومیان ناامید

49

شب آن به که پوشیده دندان بود

که آن لحظه میرد که خندان بود

50

سکندر به آهستگی یک دو روز

گذشت از سر خشم اندیشه سوز

51

شباهنگ چون برزد از کوه دود

برآهنگ شب مرغ دستان نمود

52

برآویخت هندوی چرخ از کمر

به هارونی شب حرسهای زر

53

جلاجل زنان گفت هارون شاه

که شه تاجور باد و دشمن تباه

54

طلایه برون شد بره داشتن

یتاقی به نوبت نگه داشتن

55

دگر روز کاورد گردون شتاب

برون زد سر از کنج کوه آفتاب

56

بغرید کوس از در شهریار

جهان شد ز بانگ جرس بی قرار

57

تبیره زن از خارش چرم خام

لبیشه درافکند شب را به کام

58

در آمد به شورش دم گاو دم

به خمبک زدن خام روئینه خم

59

ترازوی پولاد سنجان به میل

ز کفه به کفه همی راند سیل

60

سنان سرخشت خفتان شکاف

برون رفت از فلکه پشت و ناف

61

ز قاروره و یاسج و بید برگ

قواره قواره شده درع و ترک

62

زهرین حمله زهرای تیغ

شده آب خون در دل تند میغ

63

چو لشگر به لشگر درآورد روی

مبارز برون آمد از هر دو سوی

64

بسی یک به دیگر درآویختند

بسی خون بناورد گه ریختند

65

سبق برد بر لشگر روم زنگ

چو بر گور پی بر کشیده پلنگ

66

خرابی درآورد زنگی به روم

ز هر بوم افغان برآورد بوم

67

که رومی بترسید از آن پیش خورد

که با طوطیا نوش زنگی چه کرد

68

درافکند خون دلاور به جام

بخورد از سر خامی آن خون خام

69

چو زنگی نمود آنچنان بازیی

ز رومی نیامد عنان تازیی

70

بدانست سالار لشگر شناس

که در رومی از زنگی آمد هراس

71

چو لشگر هراسان شود در ستیز

سگالش نسازد مگر بر گریز

72

وزیر خردمند را خواند پیش

خبر دادش از راز پنهان خویش

73

که بددل شدند این سپاه دلیر

ز شمشیر ناخورده گشتند سیر

74

به لشگر توان کردن این کارزار

به تنها چه برخیزد از یک سوار

75

ز خون خوردن طوطیا نوش گرد

همه لشگر از بیم خواهند مرد

76

کند هر یک آیین ترس آشکار

نیابد ز ترسندگان هیچ کار

77

چو بد دل شد این لشگر جنگجوی

بیار آب و دست از دلیری بشوی

78

همان زنگیان چیره دستی کنند

چو پیلان آشفته مستی کنند

79

چه دستان توان آوریدن به دست

کزان زنگیان را درآید شکست

80

برانداز رایی که یاری دهد

ازین وحشتم رستگاری دهد

81

جهاندیده دستور فریاد رس

گشاد از سر کاردانی نفس

82

که شاها خرد رهنمون تو باد

ظفر یار و دشمن زبون تو باد

83

جهان داور آفرینش پناه

پناه تو باد ای جهانگیر شاه

84

به هر جا که روی آری از کوه و دشت

بهی بادت از چرخ پیروز گشت

85

سیاهان که ماران مردم زنند

نه مردم همانا که اهریمنند

86

اگر رومی اندیشد از جنگ زنگ

عجب نیست کاین ماهیست آن نهنگ

87

ز مردم کشی ترس باشد بسی

ز مردم خوری چون نترسد کسی

88

گر آزرم خواهیم از این سگدلان

نخوانندمان عاقلان عاقلان

89

وگر جای خالی کنیم از نبرد

ز گیتی برآرند یکباره گرد

90

بلی گر زما داشتندی هراس

میانجی برایشان نهادی سپاس

91

میانجی که باشد که بس بیهشند

وگر راست خواهی میانجی کشند

92

یکی چاره باید برانداختن

به تزویر مردم خوری ساختن

93

گرفتن تنی چند زنگی ز راه

گرفتار کردن در این بارگاه

94

نشستن تو را خامش و خشمناک

درانداختن زنگیان را به خاک

95

یکی را سر از تن بریدن به درد

به مطبخ فرستادن از بهر خورد

96

به زنگی زبان گفتن این را بشوی

بپز تا خورد خسرو نامجوی

97

بفرمای تا مطبخی در نهفت

نهد جفته و آن را کند خاک جفت

98

بجوشد سر گوسپندی سیاه

تهی ز استخوان آورد نزد شاه

99

شه آن چرم ناپخته نیم خام

بدرد بخاید به حرصی تمام

100

بگوید که مغزش بیارید نیز

کزین نغزتر کس نخوردست چیز

101

اگر هیچ دانستمی در نخست

که زنگی خوری داردم تندرست

102

اسیران رومی نپروردمی

همه زنگی خوش نمک خوردمی

103

چو آن آدمی خواره یابد خبر

که هست آدمی خواره ای زو بتر

104

بدین ترس بگذارد آن کین گرم

که آهن به آهن توان کرد نرم

105

گر این چاره سازی به دست آوریم

بر آن چیره دستان شکستن آوریم

106

به گرگی ز گرگان توانیم رست

که بر جهل جز جهل نارد شکست

107

بفرمود شه تا دلیران روم

نمایند چالش در آن مرز و بوم

108

کمین بر گذرگاه زنگ آورند

تنی چند زنگی به چنگ آورند

109

شدند آن دلیران فرمان پذیر

گرفتند از آن زنگیی چند اسیر

110

به نوبتگه شاه بردند شان

به سرهنگ نوبت سپردند شان

111

درآوردشان نوبتی دار شاه

قفائی ز خون سرخ و روئی سیاه

112

شه از خشمناکی چو غرنده شیر

که آرد گوزن گران را به زیر

113

یکی را بفرمود تا زان گروه

ببرند سر چون یکی پاره کوه

114

به مطبخ سپردند کین را بگیر

بساز آنچه شه را بود ناگزیر

115

دگرگونه با مطبخی رفته راز

که چون ساز می باید آن ترکتاز

116

دگر زنگیان پیش خسرو به پای

فرومانده عاجز در آن رسم و رای

117

چو فرمود خسرو که خوان آورند

بساط خورش در میان آورند

118

بیاورد خوان زیرک هوشمند

بر او لفچهای سر گوسپند

119

شه از هم درید آنخورش را به زور

چو شیری که او بردرد چرم گور

120

بیایستگی خورد و جنباند سر

که خوردی ندیدم بدین سان دگر

121

چو زنگی بخوردن چنین دلکشست

کبابی دگر خوردنم ناخوشست

122

همه ساق زنگی خورم در شراب

کزان خوش نمک تر نیابم کباب

123

به رغم سیاهان شه پیل بند

مزور همی خورد از آن گوسفند

124

چو ترسنده اژدها کردشان

چو ماران به صحرا رها کردشان

125

شدند آن سیاهان بر شاه زنگ

خبر باز دادند از آن روز تنگ

126

که این اژدها خوی مردم خیال

نهنگی است کاورده بر ما زوال

127

چنان می خورد زنگی خام را

که زنگی خورد مغز بادام را

128

سر لفجنان را که آرد ببند

خورد چون سرو لفجه گوسفند

129

دل زنگیان را درآمد هراس

که از پرنیان سر برون زد پلاس

130

فرو پژمرید آتش انگیزشان

ز گرمی نشست آتش تیزشان

131

چو روز دگر مرغ بگشود بال

تهی شد دماغ سپهر از خیال

132

به غول سیه بانگ برزد خروس

در آمد به غریدن آواز کوس

133

شغبهای شیپور از آهنگ تیز

چو صور اسرافیل در رستخیز

134

ز نعره برآوردن گاو دم

شده ز آسمان زهره گاو گم

135

دهلهای گرگینه چرم از خروش

درآورده مغز جهان را به جوش

136

ز شوریدگی تنبک زخم ریز

دماغ فلک سفته از زخم تیز

137

دل ترکتازان در آن داروگیر

برآورده از نای ترکی نفیر

138

زمین لرزه مقرعه در دماغ

زده آتشین مقرعه چون چراغ

139

روارو زنان تیر پولاد سای

در اندام شیران پولاد خای

140

پلارک چنان تاف از روی تیغ

که در شب ستاره ز تاریک میغ

141

دو لشگر دگر باره برخاستند

دگرگونه صفها برآراستند

142

دو ابر از دو سو در خروش آمدند

دو دریای آتش به جوش آمدند

143

برآمیخته لشگر روم و زنگ

سپید و سیه چون گراز دو رنگ

144

سم باد پایان پولاد نعل

به خون دلیران زمین کرده لعل

145

ترنگ کمانهای بازو شکن

بسی خلق را برده از خویشتن

146

درفشیدن تیغ آیینه تاب

درفشان تر از چشمه آفتاب

147

زده لشگر روم رایت بلند

زمین در کمان آسمان در کمند

148

به قلب اندر اسکندر فیلقوس

جناحی بر آراسته چون عروس

149

ز پیش سپه زنگی قیرگون

جناحی برآورده چون بیستون

150

صف زنده پیلان به یک جا گروه

چو گرد گریوه کمرهای کوه

151

مژه چون سنان چشمها چون عقیق

ز خرطوم تا دم در آهن غریق

152

دگرگونه بر هر یکی تخت عاج

برو زنگیی بر سر از مشک تاج

153

چو آواز بر پیل سرکش زدی

زدی آتش ارخود بر آتش زدی

154

ز پس پیل کامد به چالش برون

شد از پای پیلان زمین نیلگون

155

پیاده روان گرد پیل بلند

به هر گوشه ای کرده صد پیل بند

156

چو آیین پیکار شد ساخته

منش ها شد از مهر پرداخته

157

ستمگر سیاهی زراجه بنام

ز لشگر گه زنگ بگشاد گام

158

در آمد چو پیل استخوانی به دست

کزو پیل را استخوان می شکست

159

سیه ماری افسون گرگی در او

سرآماسی از سر بزرگی در او

160

دهانش فراخ و سیه چون لوید

کزو چشم بیننده گشتی سپید

161

خمی از خماهن برانگیخته

به خمها سکاهن برو ریخته

162

برو سینه ای همچو پولاد ترس

حدیث تنومندی آن خود مپرس

163

علم دیده ای پرچمی بر سرش؟

نمی گشت یک موی از آن پیکرش

164

گر آنجا بود طاسکی سرنگون

دو دیده برو همچو دو طاس خون

165

بسی خویشتن را به زنگی ستود

که سوزان تر از آتشم زیر دود

166

زراجه منم پیل پولاد خای

که بر پشت پیلان کشم پیل پای

167

چو در پیل پای قدح می کنم

به یک پیل پا پیل را پی کنم

168

چو در معرکه برکشم تیغ تیز

به کوهه کنم کوه را ریزریز

169

گرم شیر پیش آیدو گر هزبر

براو سیل بارم چو غرنده ابر

170

فرس بفکند جوش من نیل را

رخ من پیاده نهد پیل را

171

سلاح از تنم رسته چو شیر نر

ز پولاد دارم سلاحی دگر

172

چو الماس و آهن رگ تن مرا

چه حاجت به الماس و آهن مرا

173

چو گردن برآرم به گردن کشی

نه زابی هراسم نه از آتشی

174

درم پهلوی پهلوانان به تیغ

خورم گرده گردنان بی دریغ

175

به مردم کشی اژدها پیکرم

نه مردم کشم بلکه مردم خورم

176

مرا در جهان از کسی شرم نیست

ستیزه بسی هست و آزرم نیست

177

ستیزنده را دارد آزرم سست

خر از زیر پالان برآید درست

178

چو من زنگی آنگه که خندان بود

سیه شیری الماس دندان بود

179

بگفت این و برزد به ابرو شکنج

چو ماری که پیچد ز سودای گنج

180

ز رومی سواری توانا و چست

بر آن آتش افکند خود را نخست

181

به آتش کشی باز مالید گوش

چو پروانه ای کایدش خون بجوش

182

درآمد برو زنگی جنگ سود

به یک ضربت از تن سرش را ربود

183

دگر کینه خواهی درآمد به جنگ

فلک هم درآورد پایش به سنگ

184

چنین تا به مقدار هفتاد مرد

به تیغ آمد از رومیان در نبرد

185

دگر هیچکس را نیامد نیاز

که با آن زبانی شود رزم ساز

186

دل از جای شد لشگر روم را

چو از کوره آتشین موم را

187

چو کرد آن زبانی سپه را زبون

نیامد بناورد او کس برون

188

سر گردنان شاه گردون گرای

ز پرگار موکب تهی کرد جای

189

بر آراست بر جنگ زنگی بسیچ

به زنگی کشی نیزه را داد پیچ

190

زده بر میان گوهر آگین کمر

در آورده پولاد هندی به سر

191

به تن بر یکی آسمان گون زره

چو مرغول زنگی گره به گره

192

یمانی یکی تیغ زهر آبجوش

حمایل فروهشته از طرف دوش

193

کمندی چو ابروی طمغاچیان

به خم چون کمان گوشه چاچیان

194

لحیفی برافکنده بر پشت بور

درآمد بزین آن تن پیل زور

195

عنان تکاور به دولت سپرد

نمود آن قوی دست را دستبرد

196

به کبک دری چون درآید عقاب

چگونه جهد بر زمین آفتاب؟

197

از آن تیزتر خسرو پیلتن

به تندی درآمد به آن اهرمن

198

بزد بانگ بر وی که ای زاغ پیر

عقاب جوان آمد آرام گیر

199

اگر بر نتابی عنان را ز راه

کنم بر تو عالم چو رویت سیاه

200

سیه روی ازانی که از تیغ تیز

درین حربگه کرد خواهی گریز

201

مرو تا به خون سرخ رویت کنم

مسلسل تر از جعد مویت کنم

202

فتد زنگ بر تیغ آیینه رنگ

من آئینه ام کز من افتاد زنگ

203

سپیده برد روی از چشم درد

برد تیغ من سرخی از روی زرد

204

چه لافی که من دیو مردم خورم

مرا خور که از دیو مردم برم

205

ندانی تو پیگار شمشیر سخت

بیاموزمت من به بازوی بخت

206

گر آیی ز جایی نگهدار جای

و گرنه سرت بسپرم زیر پای

207

من آن روم سالار تازی هشم

که چون دشنه صبح زنگی کشم

208

چو هندی زنم بر سر زنده پیل

زند پیلیان جامه در خم نیل

209

چو ز آهن کنم حلقه در گوش سنگ

به زنگه رود گوش سالار زنگ

210

چو گفت این سخن در رکاب ایستاد

برآورد باز و عنان برگشاد

211

برو حمله ای برد چون شیر مست

یکی گرزه شیر پیکر به دست

212

ز سختی که زد بر سرش گرز را

برافتاد تب لرزه البرز را

213

به یک زخم آن گرز پولاد لخت

ستد جان از آن آبنوسی درخت

214

سرو گردن و سینه و پای و دست

ز پا تا به خرد درهم شکست

215

چو کار زراجه ز راحت برید

یکی محنت دیگر آمد پدید

216

سیاهی به کردار نخل بلند

هراسان ازو دیده نخل بند

217

به خسرو درآمد چو تند اژدها

بر او کرد زخمی چو آتش رها

218

نشد کارگر تیغ بر درع شاه

بغرید زنگی چو ابر سیاه

219

چو دارای روم آن سیه را بدید

نهنگ سیاه از میان برکشید

220

چنان ضربتی زد بر آن نخل بن

که شیر جوان بر گوزن کهن

221

سر زنگی نخل بالا فتاد

چو زنگی که از نخل خرما فتاد

222

دگر زنگیی رفت سوی مصاف

زبان برگشاده به مشتی گزاف

223

که ابری سیاه آمد از کوه زنگ

نبارد مگر اژدها و نهنگ

224

سیه کوله گرد بازو منم

گران کوه را هم ترازو منم

225

ز تن برکنم گردن پیل را

به دم درکشم چشمه نیل را

226

بر آن کس که جانش به آهن گزم

بسی جامها در سکاهن رزم

227

جهان جوی چون دید کان یافه گوی

ز خون ناف خود را کند نافه بوی

228

سر تیغ بر گردن افراختش

در آن یافه گفتن سرانداختنش

229

از آن سهمگن تر سیاهی قوی

عنان راند بر چالش خسروی

230

چنان زد برو تیغ زنگار خورد

که زنگی ز گردش درآمد به گرد

231

سیاهی دگر زین بر ادهم نهاد

به زخمی دگر دیده بر هم نهاد

232

دگر تا شب از نامداران زنگ

نیامد کسی را تمنای جنگ

233

جهاندار با فتح دمساز گشت

شبانگه به آرامگه بازگشت

234

چو گلنارگون کسوت آفتاب

کبودی گرفت از خم نیل آب

235

نگهبان این مار پیکر درفش

زر اندود بر پرنیان بنفش

236

رقیبان لشگر به آیین پاس

نگهبان تر از مرد انجم شناس

237

یزکداری از دیده نگذاشتند

یتاقی که رسمی است می داشتند

238

سحرگه که آمد به نیک اختری

گل سرخ بر طاق نیلوفری

239

سکندر برون آمد از خوابگاه

برآراست بر حرب دشمن سپاه

240

روان کرد رخش عنانتاب را

برانگیخت چون آتش آن آب را

241

به قلب اندرون پای خود را فشرد

بهر پهلوی پهلوی را سپرد

242

چپ و راست را بست از آهن حصار

فرو برد چون کوه بیخ استوار

243

همان لشگر زنگ و خیل حبش

به هر گوشه ای گشته شمشیرکش

244

حبش بریمین بربری بریسار

به قلب اندرون زنگی دیوسار

245

چو نوبت زن شاه زد کوس جنگ

جرس دار زنگی بجنباند زنگ

246

در آمد به غریدن ابر سیاه

ز ماهی تف تیغ برشد به ماه

247

چنان آمد از هر دو لشگر غریو

کزان هول دیوانه شد مغز دیو

248

گره بر گلوها فروبست گرد

ز بی خونی اندامها گشت زرد

249

ز گرز گران سنگ و شمشیر تیز

میانجی همی جست راه گریز

250

ز بس شورش رق روئینه طاس

به گردون گردان در آمد هراس

251

ز خر مهره مغز پرداخته

زمین مغز کوه از سر انداخته

252

ز روئین دز کوس تندر خروش

به دزهای روئین درافتاد جوش

253

ز نای دمیده بر آهنگ دور

گمان بود کامد سرافیل و صور

254

ز بس کوفتن بر زمین گرز و تیغ

ز هر غار بر شد غباری به میغ

255

ز منقار پولاد پران خدنگ

گره بسته خون در دل خاره سنگ

256

کمان کج ابرو به مژگان تیر

ز پستان جوشن برآورده شیر

257

کمند گره داده پیچ پیچ

به جز گرد گردن نمی گشت هیچ

258

چو هندوی بازیگر گرم خیز

معلق زنان هندوی تیغ تیز

259

ز موزونی ضربهای سنان

به رقص آمده اسب زیر عنان

260

به زنبوره تیر زنبور نیش

شده آهن و سنگ را روی ریش

261

زمین خسته از خون انجیدگان

هوا بسته از آه رنجیدگان

262

برآراسته قلب شاه از نبرد

چو کوهی که انباشد از لاجورد

263

همان تیغزن زنگی سخت کوش

برآورده چون زنگ زنگی خروش

264

کفیده دل و بر لب آورده کف

دهن باز کرده چو پشت کشف

265

چو از هر دو سو گشت قلب استوار

ز هر دو سپه رفت بیرون سوار

266

نمودند بسیار مردانگی

هم از زیرکی هم ز دیوانگی

267

برآورد زنگی ز رومی هلاک

که این نازنین بود و آن هولناک

268

شه از نازنین لشگر اندیشه کرد

که از نازنینان نیاید نبرد

269

به دل گفت آن به که شیری کنم

درین ترسناکان دلیری کنم

270

چو لشگر زبون شد در این تاختن

به خود باید این رزم را ساختن

271

برون شد دگر باره چون آفتاب

که آرد به خونریزی شب شتاب

272

تنی چند را زان سپاه درشت

به یک زخم یک زخم چون سگ بکشت

273

کسی کان چنان دید بنیاد او

تهی کرد پهلو ز پولاد او

274

سپهدار رومی چو بی جنگ ماند

تکاور سوی لشگر زنگ راند

275

پلنگر که او بود سالار زنگ

بدانست کامد ز دریا نهنگ

276

به یاران خود گفت کاین صید خام

کجا جان برد چون در آید به دام

277

سلیحی ملک وار ترتیب کرد

به جوشن بر از تیغ ترکیب کرد

278

به پوشید خفتانی از کرگدن

مکوکب به زر زاستین تا بدن

279

یکی خود پولاد آیینه فام

نهاد از بر فرق چون سیم خام

280

درفشان یکی تیغ چون چشم گور

پلارک درو رفته چون پای مور

281

برآهیخت و آمد بر تند شیر

نشاید شدن سوی شیران دلیر

282

بغرید کای شیر صید آزمای

هماوردت آمد مشو باز جای

283

مرو تا نبرد دلیران کنیم

درین رزمگه جنگ شیران کنیم

284

به بینیم کز ما بلندی کراست

درین کار فیروزمندی کراست

285

ز جوشیدن زنگی خامکار

بجوشید خون در دل شهریار

286

چو بدخواه کین در خروش آورد

ستیزنده را خون به جوش آورد

287

سکندر بدو گفت چندین ملاف

مران بیهده پیش مردان گزاف

288

ز مردانگی لاف چندین مزن

هراسان شو از سایه خویشتن

289

بترس ار چه شیری ز شیرافکنان

دلیری مکن با دلیر افکنان

290

تنی را که نتوانی از جای برد

به پرخاش او پی چه خواهی فشرد

291

به پهلوی شیر آنگهی دست کش

که داری به شیر افکنی دستخوش

292

به تاراج خود ترکتازی کنی

که گنجشک باشی و بازی کنی

293

بیا تا بگردیم میدان خوشست

ببینیم کز ما که سختی کشست

294

گرفته مزن در حریف افکنی

گرفته شوی گر گرفته زنی

295

بر آشفت زندگی ز گفتار شاه

به چالش درآمد چو دود سیاه

296

فروهشت بر ترک شه تیغ را

ز برق آتشی کی رسد میغ را

297

برآشفته شد شاه از آن زشت روی

چو تیغ از تنش سر برآورد موی

298

به تندی یکی تیغ زد بر تنش

نشد کارگر زخم بر جوشنش

299

بسی جمله بر یکدیگر ساختند

یکی زخم کاری نینداختند

300

بدینگونه تا شب درآمد بسر

نشد زخم کس در میان کارگر

301

چو زنگی شد از جنگ خسرو ستوه

بدو گفت خورشید شد سوی کوه

302

شب آمد شبیخون رها کردنیست

به میعاد فردا وفا کردنیست

303

سیه کار شب چون شود شحنه سود

برون آید آتش ز گردنده دود

304

کنم با تو کاری در این کارزار

که اندر گریزی به سوراخ مار

305

به شرطی که چون صبح راند سپاه

تو را نیز چون صبح بینم پگاه

306

بگفت این و از حربگه بازگشت

برین داستان شاه دمساز گشت

307

به مهلت ز شب عذر خواه آمدند

ز میدان سوی خوابگاه آمدند

308

چو روز دگر چشمه آفتاب

برانگیخت آتش ز دریای آب

309

دو لشگر به هم برکشیدند کوس

چو شطرنجی از عاج و از آبنوس

310

تذروان رومی و زاغان زنگ

شده سینه باز یعنی دو رنگ

311

سیاهان چو شب رومیان چون چراغ

کم و بیش چون زاغ و چون چشم زاغ

312

برآمد یکی ابر زنگار گون

فرو ریخت از دیده دریای خون

313

در آن سیل کز پای شد تا به فرق

یکی تشنه مانده یکی گشته غرق

314

جهان خسرو آهنگ پیکار کرد

به بدخواه بر چشم بد کار کرد

315

برآراست بازار ناورد را

برانگیخت ز آب روان گرد را

316

کژ اکندی از گور چشمه حریر

بپوشید و فارغ شد از تیغ و تیر

317

یکی درع رخشنده چشمه دار

که در چشم نامد یکی چشمه وار

318

سنان کش یکی نیزه سی ارش

به آب جگر یافته پرورش

319

حمایل یکی تیغ هندی چو آب

به گوهرتر از چشمه آفتاب

320

کلاهی ز پولاد چین بر سرش

که گوهر به رشک آمد از گوهرش

321

برآویخته ناچخی زهردار

به وقت زدن تلخ چون زهر مار

322

نشست از بر باره کوه فش

به دیدن همایون به رفتار خوش

323

روان کرد مرکب به میعادگاه

پذیره که دشمن کی آید ز راه

324

نیامد پلنگر که پژمرده بود

به اندیشه لنگر فرو برده بود

325

دگر زنگیی را چو عفریت مست

فرستاد تا گوهر آرد به دست

326

به یک ناچخ شه که بر وی رسید

ز زنگی رگ زندگانی برید

327

دگر دیوی آمد چو یکپاره کوه

کزو چشم بینندگان شد ستوه

328

همان خورد کان ناسزای دگر

چنین چند را خاک خارید سر

329

سیه روی تر زان یی دیو سار

به پیچش درآمد چو پیچنده مار

330

بر او نیز شه ناچخی راند زود

به زخمی برآورد ازو نیز دود

331

سیاهی دگر زان ستمگاره تر

به حرب آمد از شیر خونخواره تر

332

همان شربت یار پیشینه خورد

زمانه همان کار پیشینه کرد

333

نیامد دگر کس به میدان دلیر

که ترسیده بودند از آن تند شیر

334

عنان داد خسرو سوی خیل زنگ

برون خواست بدخواه خود را به جنگ

335

پلنگر چو دید آن چنان دستبرد

شد اندامش از زخم ناخورده خرد

336

اگر خواست ورنه جنیبت جهاند

سوی حربگه کام و ناکام راند

337

عنان بر شه افکند چالش کنان

به صد خاریش بخت مالش کنان

338

بسی زخمها زد به نیروی سخت

نشد کارگر بر خداوند بخت

339

شه شیر زهره بر آن پیل زور

بجوشید چون شیر بر صید گور

340

پناهنده را یاد کرد از نخست

نیت کرد بر کامگاری درست

341

طریدی بناورد زنگی نمود

که بر نقطه پرگار تنگی نمود

342

به چالشگری سوی او راند رخش

برابر سیه خنده زد چون درخش

343

چنان زد بر او ناچخ نه گره

که هم کالبد سفته شد هم زره

344

به یک باد شد کشتی خصم خرد

فرو ماند لنگر پلنگر به مرد

345

بفرمود شاه از سربارگی

که لشگر بجنبد به یکبارگی

346

سپاه از دو سو جنبش انگیختند

شب و روز را درهم آمیختند

347

ز بیم چکاچک که آمد ز تیر

کفن گشت در زیر جوشن حریر

348

ترنگا ترنگ درفشنده تیغ

به مه درقها را برآورده میغ

349

تنوره ز تفتیدن آفتاب

به سوزندگی چون تنوری بتاب

350

ز جوشیدن سر به سرسام تیز

جهان کرده از روشنائی گریز

351

ز بس زنگی کشته بر خاک راه

زمین گشته در آسمان رو سیاه

352

عقیق از شبه آتش افروخته

شبه گشته در آسمان سیه سوخته

353

سبک شد شبه گشت گوهر گران

چنین است خود رسم گوهر گران

354

اسیر سمنبرک شد مشک بید

غراب سی صید باز سپیده

355

سراسیمگی در منش تاخته

ز رخت خرد خانه پرداخته

356

ز دلدادن چاوشان دلیر

دلاور شده گور بر جنگ شیر

357

زگفتن که هوی و دگر باره هان

برآورده سر های و هوی از جهان

358

ستیز دو لشگر چو از حد گذشت

زمانه یکی را ورق در نوشت

359

قوی دست را فتح شد رهنمون

به زنهار خواهی درآمد زبون

360

در آن تاختن لشگر رومیان

به زنگی کشی بسته هر سو میان

361

سکندر به شمشیر بگشاد دست

به بازار زنگی در آمد شکست

362

چو زنگی درآمد به زنگانه رود

ز شهرود رومی برآمد سرود

363

سر رایت شاه بر شد به ماه

ز غوغای زنگی تهی گشت راه

364

فرو ریخت باران رحمت ز میغ

فرو نشست زنگار زنگی ز تیغ

365

ستاده ملک زیر زرین درفش

ز سیفور بر تن قبای بنفش

366

ز هر سو کشان زنگیی چون نهنگ

به گردن در افسار یا پالهنگ

367

کسی را که زیر علم تاختند

به فرمان خسرو سر انداختند

368

در آن وادی از زنگیان کس نماند

وگر ماند جز بخش کرکس نماند

369

گروهی که بر پیل کردند زور

فتادند چون پیله در پای مور

370

کری بنده کو بار مردم کشد

گهی شم کشد گه بریشم کشد

371

چو خصمان گرفتار خواری شدند

حبش در میان زینهاری شدند

372

شه آن وحشیان را که بود از حبش

نفرمود کشتن در آن کشمکش

373

ببخشود بر سختی کارشان

به شمشیر خود داد زنهارشان

374

بفرمود تا داغشان برکشند

حبش زین سبب داغ بر آتشند

375

فروزنده شان کرد از آن گرم داغ

کز آتش فروزنده گردد چراغ

376

ز بس غارت آورردن از بهر شاه

غنیمت نگنجید در عرضگاه

377

چو شاه آن متاع گران سنج دید

چو دریا یکی دشت پر گنج دید

378

به جز گوهرین جام و زرین عمود

به خروار عنبر به انبار عود

379

هم از زر کانی هم از لعل و در

بسی چرم و قنطارها کرده پر

380

ز کافور چون سیم صحرا ستوه

ز سیم چو کافور صدر پاره کوه

381

همان زنده پیلان گنجینه کش

همان تازی اسبان طاووس وش

382

همان برده بومی و بربری

سبق برده بر ماه و بر مشتری

383

ز برگستوانهای گوهر نگار

همان چرم زرافه آبدار

384

همه روی صحرا پر از خواسته

به گنجینه و گوهر آراسته

385

شه از فتح زنگی و تاراج گنج

برآسود ایمن شد از درد و رنج

386

به عبرت در آن کشتگان بنگریست

بخندید پیدا و پنهان گریست

387

که چندین خلایق در این داروگیر

چرا کشت باید به شمشیر و تیر

388

خطا گر بر ایشان نهم نارواست

ور از خود خطا بینم اینهم خطاست

389

فلک را سر انداختن شد سرشت

نشاید کشیدن سر از سرنوشت

390

چو دود از پی لاجوردی نقاب

سر از گنبد لاجوردی متاب

391

فلکها که چون لاجوردی خزند

همه جامه لاجوردی رزند

392

درین پرده کج سرودی مگوی

در این خاک شوریده آبی مجوی

393

که داند که این خاک انگیخته

به خون چه دلهاست آمیخته

394

همه راه اگر نیست بیننده کور

ادیم گوزنست و کیمخت گور

متن شعر کپی شد.