کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۳۶ - گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد

1

بیا ساقی آن می که ناز آورد

جوانی دهد عمر باز آورد

2

به من ده که این هر دو گم کرده ام

قناعت به خوناب خم کرده ام

3

کسی کو در نیک نامی زند

در این حلقه لاف غلامی زند

4

به نیکی چنان پرورد نام خویش

کزو نیک یابد سرانجام خویش

5

به دراعه در گریزد تنش

که آن درع باشد نه پیراهنش

6

به از نام نیکو دگر نام نیست

بد آنکس که نیکو سرانجام نیست

7

چو می خواهی ای مرد نیکی پسند

که نامی برآری به نیکی بلند

8

یکی جامه در نیک نامی بپوش

به نیکی دگر جامه ها میفروش

9

نبینی که باشد ز مشگین حریر

فروشنده مشک را ناگزیر

10

گزارنده این نو آیین خیال

دم از نیک نامان زدی ماه و سال

11

سکندر که آن نیکنامی نمود

بران نام نیکو بسی کرد سود

12

همه سوی نیکان نظر داشتی

بدان را بر خویش نگذاشتی

13

ز کشور خدایان و شهزادگان

نظر پیش کردی به افتادگان

14

کجا زاهدی خلوتی یافتی

به خولت گهش زود بشتافتی

15

بهر جا که رزمی برآراستی

از ایشان به همت مدد خواستی

16

همانا کزان بود پیروز جنگ

که پیروزه را فرق کردی ز سنگ

17

سپاهی که با او به جنگ آمدند

از آن پیشه کو داشت تنگ آمدند

18

نمودند کای داور روزگار

به تعلیم تو دولت آموزگار

19

ترا فتح و فیروزی از لشگرست

تو زاهد نوازی سحن دیگرست

20

به شمشیر باید جهان را گشاد

تو از نیک مردان چه آری به یاد

21

چو همت سلاحست در دستبرد

بگو تا کنیم آنچه داریم خرد

22

ازین پس که بر هم نبردان زنیم

در همت نیک مردان زنیم

23

جهاندار ازین داوریهای سخت

نگهداشت پاسخ به نیروی بخت

24

سخن بر بدیهه نیاید صواب

به وقت خودش داد باید جواب

25

چو لشگر سوی کوه البرز راند

بهر ناحیت نایبی را نشاند

26

به دهلیزه رهگذرهای سخت

ز شروان چو شیران همی برد رخت

27

در آن تاختن کارزورمند بود

رهش بر گذرگاه دربند بود

28

نبود آنگه آن شهر آراسته

دزی بود در وی بسی خواسته

29

در آن دز تنی چند ره داشتند

که کس را در آن راه نگذاشتند

30

چو شه را سراپرده آنجا زدند

رقیبان دز خیمه بالا زدند

31

در دز ببستند بر روی شاه

نکردند در تیغ و لشکر نگاه

32

به نوبتگه شاه نشتافتند

سر از خدمت بارگه تافتند

33

اگر خواندشان داور دور گیر

به رفتن نگشتند فرمان پذیر

34

وگر دفتر داوری در نوشت

ندادند راهش بر کوه و دشت

35

همان چاره دید آن خردمند شاه

که بردارد آن بند از بندگاه

36

به لشکر بفرمود تا صد هزار

درآیند پیرامن آن حصار

37

به خرسنگ غضبان خرابش کنند

به سیلاب خون غرق آبش کنند

38

چهل روز لشگر شغب ساختند

کزان دز کلوخی نینداختند

39

ز پرتاب او ناوک افکند بال

کمندی نه کانجا رساند دوال

40

عروسک زنانی چو دیوان شموس

خجل گشته زان قلعه چون عروس

41

نه عراده بر گرد اوره شناس

نه از گردش منجنیقش هراس

42

چو عاجز شدند اندر آن تاختن

وزان جوز بر گنبد انداختن

43

شه کاردان مجلسی نو نهاد

سران را طلب کرد و ابرو گشاد

44

چه گوئید گفتا درین بند کوه

که آورد از اندیشه ما را ستوه

45

ولایت گشایان گردن فراز

نشستند و بردند شه را نماز

46

که ما بندگان تا کمر بسته ایم

بدین روز یک روز ننشسته ایم

47

چهل روز باشد که بیخورد و خواب

ستیزیم با ابرو با آفتاب

48

تو دانی که بر تارک مهر و میغ

نشاید زدن نیزه و تیر و تیغ

49

چو دیوان بسی چاره ها ساختیم

از این دیو خانه نپرداختیم

50

همان به که گردیم ازین راه تنگ

گریوه نوردیم و سائیم سنگ

51

شهنشه چو دانست کان سروران

فرو مانده بودند و عاجز در آن

52

چو در سرمه زد چشم خورشید میل

فرو رفت گوهر به دریای نیل

53

شه از گنج گوهر به دریا کنار

یکی مجلس آراست چون نوبهار

54

بپرسید چون حلقه گشت انجمن

از آن سرفرازان لشگر شکن

55

که از گوشه داران در این گوشه کیست

که بر ماتم آرزوها گریست

56

یکی گفت کای شاه دانش پرست

پرستشگری در فلان غار هست

57

به کس روی ننماید از هیچ راه

کند بی نیازی به مشتی گیاه

58

شهنشاه برخاست هم در زمان

عنان ناب گشت از بر همدمان

59

ز خاصان تنی چند همراه کرد

نشان جست و آمد بر نیک مرد

60

ره از شب چو روز بداندیش بود

و شاقی و شمعی روان پیش بود

61

چو نزدیک غار آمد از راه دور

به غار اندر افتاد از آن شمع نور

62

پرستنده چون پرتو نور دید

ز تاریکی غار بیرون دوید

63

فرشته وشی دید چون آفتاب

برآورده اقبال را سر ز خواب

64

جهاندیده نزد جهاندار تاخت

به نور جهانداری او را شناخت

65

بدو گفت شخصی بهی پیکری

گمانم چنانست کاسکندری

66

شه از مهربانی بدو داد دست

درون رفت و پیشش به زانو نشست

67

بپرسید از او کاشنای تو کیست

ز دنیا چه پوشی و خورد تو چیست

68

چه دانستی ای زاهد هوشیار

که اسکندرم من درین تنگ غار

69

دعا کرد زاهد که دلشاد باش

ز بند ستمگاری آزاد باش

70

به اقبال باد اخترت خاسته

به نیروی اقبالت آراسته

71

اگر زانکه بشناختم شاه را

شناسد به شب هر کسی ماه را

72

نه آیینه تنها تو داری بدست

مرا در دل آیینه ای نیز هست

73

به صد سال کو را ریاضت زدود

یکی صورت آخر تواند نمود

74

دگر آنچه پرسد خداوند رای

که چونست زاهد در این تنگ جای

75

به نیروی تو شادم و تندرست

تنومندتر ز آنچه بودم نخست

76

ز مهر و زکین با کسم یاد نیست

کس از بندگان چون من آزاد نیست

77

جهان را ندیدم وفا داریی

نخواهد کس از بی وفا یاریی

78

چو برسختم اندیشه کار خویش

همین گوشه دیدم سزاوار خویش

79

بریدم ز هر آشنائی شمار

بس است آشنای من آموزگار

80

به بسیار خواری نیارم بسیچ

که پری دهد ناف را پیچ پیچ

81

گیا پوشم و قوت من هم گیا

کنم سنگ را زر بدین کیمیا

82

بود سالها کز سر آیندگان

ندیدم کسی جز تو ز آیندگان

83

سبب چیست کامشب درین کنج غار

به نیک اختری رنجه شد شهریار

84

در غار من وانگهی چون توئی

یکی پاس شه را کم از هندوئی

85

جهاندار گفت ای جهاندیده پیر

از این آمدن داشتم ناگزیز

86

خدای آهنی را بدو نیم کرد

به ما هر دو آن تسلیم کرد

87

کلیدی و تیغی بدینسان نگاشت

کلید آن تو تیغ بر من گذاشت

88

چو من زاهن تیغ گیتی فروز

کنم یاری عدل در نیم روز

89

تو در نیمه شب نیز اگر یاوری

کلیدی بجنبان در این داوری

90

مگر کز کلید تو و تیغ من

گشاده شود کار این انجمن

91

حصاری است بر سفت این تیغ کوه

درو رهزنانند چندین گروه

92

همه روز و شب کاروانها زنند

ز بد گوهری راه جانها زنند

93

در آن جستجویم که بگشایمش

به داد و به دانش بیارایمش

94

تو نیز ار به همت کنی یاریی

در این ره کند بخت بیداریی

95

ز هزن شود راه پرداخته

شور توشه رهروان ساخته

96

چو آگاه شد مرد ایزد شناس

که دزدان بر آن قلعه دارند پاس

97

یکی منجنیق از نفس برگشاد

که بر قلعه آسمان در گشاد

98

چنان زد در آن کوهه منجنیق

که شد کوه در وی چو دریا غریق

99

به شه گفت برخیز و شو باز جای

که آن کوهپایه درآمد ز پای

100

چو شاهنشه آمد سوی بزم خویش

مقیمان مجلس دویدند پیش

101

دگر باره مجلس بیاراستند

به رامش نشستند و می خواستند

102

کس آمد که دژبان این کوهسار

ستاد است بر در به امید بار

103

بفرمود شه تا درآرند زود

درآمد بر شاه و خدمت نمود

104

چو بر شه دعا کرد از اندازه بیش

کلید در دز بینداخت پیش

105

خبر کرد کامشب ز نیروی شاه

خرابی درآمد بیدین قلعه گاه

106

دو برج رزین زین دز سنگ بست

ز برج ملک دور درهم شکست

107

ز خشم خدا منجنیقی رسید

دز افتاد و ناگاه درهم درید

108

گرش منجنیق تو کردی خراب

به ذره کجا ریختی آفتاب

109

خرابیش دانم نه زین لشگرست

که این منجنیق از دزی دیگرست

110

چو حکم دز آسمانی تراست

تو دانی و دز حکمرانی تراست

111

نگه کرد شه سوی لشکر کشان

کزین به دعا را چه باشد نشان

112

چهل روز باشد که مردان کار

به شمشیر کوشند با این حصار

113

به چندین سر تیغ الماس رنگ

نسفتند جو سنگی از خاره سنگ

114

به آهی که برداشت بی توشه ای

فرو ریخت از منظرش گوشه ای

115

شما را چه رو مینماید درین

که بی نیک مردان مبادا زمین

116

بزرگان لشکر به عذرآوری

پشیمان شدند از چنان داوری

117

زمین بوسه دادند در بزم شاه

که خالی مباد از تو تخت و کلاه

118

قوی باد در ملک بازوی تو

بقا باد نقد ترازوی تو

119

چنین حرفها را تو دانی شناخت

که یزدان ترا سایه خویش ساخت

120

چو ما نیز از این پرده آگه شدیم

براه آمدیم ارچه از ره شدیم

121

فرستاد شه تا به دز تاختند

از آن رهزنان دز بپرداختند

122

بجای دز اقطاعها داد شان

سوی داده خود فرستادشان

123

در آن سنگ بسته دز اوج سای

عمارتگری کرد بسیار جای

124

خرابیش را یکسر آباد کرد

دز ظلم را خانه داد کرد

125

نواحی نشینان آن کوهسار

تظلم نمودند هنگام بار

126

که ازبیم قفچاق وحشی سرشت

درین مرز تخمی نیاریم کشت

127

چو هر گه کزین سو شتاب آورند

برینش درین کشت و آب آورند

128

ازین روی ما را زیانها رسد

ز نان تنگی آفت به جانها رسد

129

گر آرد ملک هیچ بخشایشی

رساند بدین کشور آسایشی

130

درین پاسگه رخنهائی که هست

عمارت کند تا شود سنگ بست

131

مگر زافت آن بیابانیان

به راحت رسد کار خزرانیان

132

بفرمود شه تاگذرگاه کوه

ببندند خزرانیان هم گروه

133

ز پولاد و ارزیر و از خاره سنگ

برآرند سدی در آن راه تنگ

134

ز خارا تراشان احکام کار

که بر کوه دانند بستن حصار

135

فرستاد خلقی به انبوه را

گذر داد بر بستن آن کوه را

136

چو زابادی رخنه پرداختند

به عزم شدن رایت افراختند

137

شد از زخمه کاسه و زخم کوس

خدنگ اندران بیشه ها آبنوس

138

ملک بارگه سوی صحرا کشید

عنان راه را داد و منزل برید

139

چو سیاره چرخ شبدیز راند

بهر برج کامد سعادت رساند

140

چو زلف شب از حلقه عنبری

سمن ریخت بر طاق نیلوفری

141

شه و لشگر از رنج ره سودگی

رسیدند لختی به آسودگی

142

تنی چند را از رقیبان راه

ز بهر شب افسانه بنشاند شاه

143

از ایشان خبرهای آن کوه و دشت

بپرسید و آگه شد از سرگذشت

144

پس آنگاه از هر نشیب و فراز

به گوش ملک برگشادند راز

145

نمودند کاینجا حصاریست خوب

که دور است ازو تند باد جنوب

146

یکی سنگ مینای مینو سرشت

به زیبائی و خرمی چون بهشت

147

سریر سرافراز شد نام او

درو تخت کیخسرو و جام او

148

چو کیخسرو از ملک پرداخت رخت

نهاد اندران تاجگه جام و تخت

149

همان گور خانه ز غاری گزید

کز آتش در آن غار نتوان خزید

150

هم از تخمه او در آن پیشگاه

ملک زاده ای هست بر جمله شاه

151

پرستش کند جای آن شاه را

نگهدارد آن جام وآن گاه را

152

جهان مرزبان شاه گیتی نورد

برافروخت کاین داستان گوش کرد

153

کجا بستدی فرخ آیین دزی

چه از زورمندی چه از عاجزی

154

اگر آشکارا بدی گر نهان

بر آن دز شدی تاجدار جهان

155

بدیدی دز از دز فرود آمدی

به دزبان بر از وی درود آمدی

156

بنا دیده دیدن هوسناک بود

بهر جا که شد چست و چالاک بود

157

چو آن شب صفتهای آن دز شنید

به دز دیدنش رغبت آمد پدید

158

مگر کز کهن جام کیخسروی

دهد مجلس مملکت را نوی

متن شعر کپی شد.