کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۴۳ - سگالش خاقان در پاسخ اسکندر

1

بیا ساقی آن باده چون گلاب

بر افشان به من تا درآیم ز خواب

2

گلابی که آب جگرها به دوست

دوای همه درد سرها به دوست

3

رقیب مناخیز و در پیش کن

تو شو نیز و اندیشه خویش کن

4

ز تشویق خاطر جدا کن مرا

به اندیشه خود رها کن مرا

5

ندارم سر گفتگوی کسی

مرا گفتگو هست با خود بسی

6

گرآید خریداری از دوردست

که با کان گوهر شود هم نشست

7

تماشای گنج نظامی کند

به بزم سخن شادکامی کند

8

بگو خواجه خانه در خانه نیست

وگر هست محتاج بیگانه نیست

9

خطا گفتم ای پی خجسته رقیب

که شد دشمنی با غریبان غریب

10

در ما به روی کسی در مبند

که در بستن در بود ناپسند

11

چو ما را سخن نام دریا نهاد

در ما چو دریا بباید گشاد

12

در خانه بگشای و آبی بزن

چو مه خیمه ای در خرابی بزن

13

رها کن که آیند جویندگان

ببینند در شاه گویندگان

14

که فردا چو رخ در نقاب آورم

ز گیله به گیلان شتاب آورم

15

بسا کس که آید خریدار من

نیابد رهی سوی دیدار من

16

مگر نقشی از کلک صورتگری

نگارنده بینند بر دفتری

17

سخن بین کزو دور چون مانده ام

کجا بودم ادهم کجا رانده ام

18

گزارنده گنج آراسته

جواهر چنین داد از آن خواسته

19

که چون وارث ملک افراسیاب

سر از چین برآورد چون آفتاب

20

خبر یافت کامد بدان مرز و بوم

دمنده چنان اژدهائی ز روم

21

همان نامه شاه بر خوانده بود

در آن کار حیران فرو مانده بود

22

به اندیشه پاک و رای درست

سررشته کار خود باز جست

23

نخستین چنان دید رایش صواب

که میثاق شه را نویسد جواب

24

بفرمود تا کاغذ و کلک و ساز

نویسنده چینی آرد فراز

25

جوابی نویسد سزاوار شاه

سخن را در او پایه دارد نگاه

26

ز ناف قلم دست چابک دبیر

پراکند مشک سیه بر حریر

27

سخنهای پرورده دلفریب

که در مغز مردم نماید شکیب

28

خطابی که امیدواری دهد

عتابی که بر صلح یاری دهد

29

فسونی که بندد ره جنگ را

فریبی که نرمی دهد سنگ را

30

زبان بندهائی چو پیکان تیز

دری در تواضع دری در ستیز

31

طراز سر نامه بود از نخست

به نامی کزو نامها شد درست

32

خداوند بی یار و یار همه

به خود زنده و زنده دار همه

33

جهان آفرین ایزد کارساز

توانا کن ناتوانا نواز

34

علم برکش روشنان سپهر

قلم در کش دیو تاریک چهر

35

روش بخش پرگار جنبش پذیر

سکونت ده نقطه جای گیر

36

پدید آور هر چه آمد پدید

رساننده هر چه خواهد رسید

37

ز گویا و خاموش و هشیار و مست

کسی بر اسرار او نیست دست

38

به جز بندگی ناید از هیچکس

خداوندی مطلق اوراست بس

39

بس از آفرین جهان آفرین

کزو شد پدید آسمان و زمین

40

سخن رانده در پوزش شهریار

که باد آفرین بر تو از کردگار

41

ز هر شاه کامد جهانرا پدید

بدست تو داد آفرینش کلید

42

ز دریا به دریا تو گردی نشست

بر ایران و توران تو را بود دست

43

ز پرگار مغرب چو پرداختی

علم بر خط مشرق انداختی

44

گرفتی جهان جمله بالا و زیر

هنوزت نشد دل ز پیگار سیر

45

عنان بازکش کاژدها بر رهست

فسانه دراز است و شب کوتهست

46

سکندر توئی شاه ایران و روم

منم کار فرمای این مرز و بوم

47

تو را هست چون من بسی سفته گوش

یکی دیگرم من به تندی مکوش

48

من و تو ز خاکیم و خاک از زمی

همان به که خاکی بود آدمی

49

همه سروری تا به خاکست و بس

کسی نیست در خاک بهتر ز کس

50

چو قطره به دریا درانداختند

دگر قطره زو باز نشناختند

51

حضور تو در صوب این سنگلاخ

دیار مرا نعمتی شد فراخ

52

بهر نعمتی مرد ایزد شناس

فزونتر کند نزد ایزد سپاس

53

چو ایزد به من نعمتی بر فزود

سپاس ایزدم چون نباید نمود

54

کنم تا زیم شکر ایزد بسیچ

کزین به ندارد خردمند هیچ

55

شنیدم ز چندین خداوند راز

که هر جا که آری تو لشگر فراز

56

فرستی تنی چند از اهل روم

به بازارگانی بدان مرز و بوم

57

بدان تا خرند آنچه یابند خورد

طعامی که پیش آید از گرم و سرد

58

بسوزند و ریزند یکسر به چاه

ندارند تعظیم نعمت نگاه

59

ذخیره چو زان شهر گردد تهی

تو چون اژدها سر بدانجا نهی

60

ستانی ز بی برگی آن بوم را

چو آتش که عاجز کند موم را

61

من از بهر آن آمدم پیشباز

که گردانم از شهر خود این نیاز

62

اگر چه به زرق و فسون ساختن

نشاید ز چین توشه پرداختن

63

ولیک آشتی ز پرخاش و جنگ

که این داغ و درد آرد آن آب و رنگ

64

مکن کشته چینیان را خراب

که افتد تو را نیز کشتی در آب

65

قوی دل مشو گرچه دستت قویست

که حکم خدا برتر از خسرویست

66

خردمند را نیست کز راه تیز

کند با خداوند قوت ستیز

67

به کار آمده عالمی چون خرد

به حکم تو هر کاری از نیک و بد

68

کسی کو کسی را نیاید به کار

شمارنده زو برنگیرد شمار

69

به اصل از جهان پادشاهی تراست

که فرمان و فر الهی تراست

70

همه چیز را اصل باید نخست

که باشد خلل در بناهای سست

71

زر از نقره کردن عقیق از بلور

رسانیدن میوه باشد به زور

72

کند هر کسی سیب را خانه رس

ولی خوش نباشد به دندان کس

73

تو را ایزد از بهر عدل آفرید

ستم ناید از شاه عادل پدید

74

ستمکارگان را مکن یاوری

که پرسند روزیت ازین داوری

75

نکو رای چون رای را بد کند

خرابی در آبادی خود کند

76

چو گردد جهان گاه گاه از نورد

به گرمای گرم و به سرمای سرد

77

در آن گرم و سردی سلامت مجوی

که گرداند از عادت خویش روی

78

چنان به که هر فصلی از فصل سال

به خاصیت خود نماید خصال

79

ربیع از ربیعی نماید سرشت

تموز از تموز آورد سرنبشت

80

هر آنچ او بگردد ز تدبیر کار

بگردد بر او گردش روز گار

81

سکندر به انصاف نام آورست

وگرنی ز ما هر یک اسکندرست

82

مپندار کز من نیاید نبرد

برارم به یک جنبش از کوه گرد

83

چو بر پشت پیلان نهم تخت عاج

ز هندوستان آورندم خراج

84

هژبر ژیان را درآرم به زیر

زنم طاق خر پشته بر پشت شیر

85

ولیکن به شاهی و نام آوری

نیم با تو در جستن داوری

86

گر از بهر آن کردی این ترکتاز

که چون بندگان پیشت آرم نماز

87

به درگاه تو سر نهم بر زمین

نه من جمله کشور خدایان چین

88

بهر آرزو کاوری در قیاس

به فرمان پذیری پذیرم سپاس

89

در این داوری هیچ بیغاره نیست

ز مهمان پرستی مرا چاره نیست

90

جوابی چنین خوب و خاطر نواز

به قاصد سپردند تا برد باز

91

چو بر خواند پاسخ شه شیر زور

شکیبنده تر شد به نخجیر گور

92

سپهدار چین از شبیخون شاه

نبود ایمن از شام تا صبحگاه

93

به روزی که از روزها آفتاب

بهی جلوه تر بود بر خاک و آب

94

سپهدار چین از سر هوش و رای

سگالشگری کرد با رهنمای

95

جهاندیده ای بود دستور او

جهان روشن از رای پر نور او

96

حسابی که خاقان برانداختی

به فرمان او کار او ساختی

97

دران کار از آن کاردان رای جست

که درکارها داشت رای درست

98

که چون دارم این داوری را بسیچ

چگونه دهم چرخ را چرخ پیچ

99

چو مهره برآمایم از مهر و کین

بدین چین که آمد به ابروی چین

100

اگر حرب سازم مخالف قویست

به تارک برش تاج کیخسرویست

101

وگر در ستیزش مدارا کنم

زبونی به خلق آشکارا کنم

102

ندانم که مقصود این شهریار

چه بود از گذر کردن این دیار

103

به خاقان چین گفت فرخ وزیر

که هست از نصیحت تو را ناگزیر

104

براندیشم از تندی رای تو

که تندی شود کارفرمای تو

105

به گنج و به لشگر غرور آیدت

زبون گشتن از کار دور آیدت

106

جهانداری آمد چنین زورمند

در دوستی را بر او در مبند

107

به هر جا که آمد ولایت گرفت

نشاید در این کار ماندن شگفت

108

چه پنداشتی کار بازیست این

همه نکته کار سازیست این

109

بدینگونه کاری خدائی بود

خصومت خدای آزمائی بود

110

نشاید زدن تیغ با آفتاب

نه البرز را کرد شاید خراب

111

پذیره شو ارنی سپهر بلند

به دولت گزایان درآرد گزند

112

نه اقبال را شاید انداختن

نه با مقبلان دشمنی ساختن

113

میاویز در مقبل نیکبخت

که افکندن مقبلانست سخت

114

چو مقبل کمر بست پیش آر کفش

طپانچه نشاید زدن با درفش

115

به یک ماه کم و بیش با او بساز

که بیگانه این جا نماند دراز

116

مزن سنگ بر آبگینه نخست

که چون بشکند دیر گردد درست

117

درستی بود زخمها را ز خون

ولی زخمگه موی نارد برون

118

در آن کوش کین اژدهای سیاه

به آزرم یابد درین بوم راه

119

به چینی بر آن روز نفرین رسید

که این اژدها بر در چین رسید

120

مپندار کز گنبد لاجورد

رسد جامه ای بی کبودی به مرد

121

نوای جهان خارج آهنگیست

خلل در بریشم نه در چنگیست

122

درین پرده گر سازگاری کنی

هماهنگ را به که یاری کنی

123

طرفدار چین چون در آن داوری

به کوشش ندید از فلک یاوری

124

از آن کارها کاختیار آمدش

پرستشگری در شمار آمدش

125

بر آن عزم شد کاورد سر به راه

به رسم رسولان شود نزد شاه

126

ببیند جهانداری شاه را

همان سرفرازان درگاه را

127

سحرگه که زورق کش آفتاب

ز ساحل برافکند زورق بر آب

128

سپهدار چین شهریار ختن

رسولی براراست از خویشتن

129

به لشگرگه شاه عالم شتافت

بدانگونه کان راز کس درنیافت

130

چو آمد به درگاه شاهنشهی

از آن آمدن یافت شاه آگهی

131

که خاقان رسولی فرستاده چست

به دیدن مبارک به گفتن درست

132

بفرمود خسرو که بارش دهند

به جای رسولان قرارش دهند

133

درآمد پیام آور سرفراز

پرستش کنان برد شه را نماز

134

بفرمود شه تا نشیند ز پای

سخنهای فرموده آرد بجای

135

به فرمان شاه آن سخنگوی مرد

نشست و نشاننده را سجده کرد

136

زمانی شد و دیده برهم نزد

به نیک و بد خویشتن دم نزد

137

ز پرگار آن حلقه مدهوش ماند

در آن حلقه چون نقطه خاموش ماند

138

اشارت چنان آمد از شهریار

که پیغامی ار نیک داری بیار

139

مه روی پوشیده در زیر میغ

به گوهر زبانی در آمد چو تیغ

140

کز آمد شد شاه ایران و روم

برومند بادا همه مرز و بوم

141

ز چین تا دگر باره اقصای چین

به فرمان او باد یکسر زمین

142

جهان بی دربارگاهش مباد

سریر جهان بی پناهش مباد

143

نهفته سخنهاست دربار من

کز آن در هراسست گفتار من

144

فرستنده من چنان دید رای

که خالی کند شه ز بیگانه جای

145

نباشد کس از خاصگان پیش او

جز او کافرین باد بر کیش او

146

اگر یک تن آنجا بود در نهفت

نباید تو را راز پوشیده گفت

147

شه از خلوتی آنچنان خواستن

شکوهید در خلوت آراستن

148

بفرمود کز زر یکی پای بند

نهادند بر پای سرو بلند

149

همان ساعدش را به زرین کمر

کشیدند در زیر نخجیر زر

150

سرای آنگه از خلق پرداختند

همان خاصگان سوی در تاختند

151

ملک ماند خالی در آن جای خویش

نهاده یکی تیغ الماس پیش

152

فرستاده را گفت خالیست جای

نهفته سخن را گره بر گشای

153

به فرمان شه مرد پوشیده راز

ز راز نهفته گره کرد باز

154

چو برقع ز روی سخن برفکند

سرآغاز آن از دعا درفکند

155

که تا سبزه روینده باشد به باغ

گل سرخ تابد چو روشن چراغ

156

رخت باد چون گل برافروخته

جهان از تو سرسبزی آموخته

157

نگین فلک زیر نام تو باد

همه کار دولت به کام تو باد

158

برآنم که گربنده را شهریار

شناسد نیایش نباید به کار

159

گر از راز پوشیده آگاه نیست

به از راستی پیش او راه نیست

160

من آن قاصد خود فرستاده ام

کزان پیش کافکندی افتاده ام

161

منم شاه خاقان سپهدار چین

که در خدمت شاه بوسم زمین

162

سکندر ز گستاخی کار او

پسندیده نشمرد بازار او

163

به تندی بر او بانگ برزد درشت

که پیدا بود روی دیبا ز پشت

164

شناسم من از باز گنجشک را

همان از جگر نافه مشک را

165

ولیکن نگهدارم آزرم و آب

ز پوشیدگان برندارم نقاب

166

چه گستاخ روئی بر آن داشتت

که در پرده پوشیده نگذاشتت

167

چه بی هیبتی دیدی از شاه روم

که پولاد را نرم دانی چو موم

168

نترسیدی از زور بازوی من

که خاک افکنی در ترازوی من

169

گوزن جوان گر چه باشد دلیر

عنان به که برتابد از راه شیر

170

جوابش چنین داد خاقان چین

که ای درخور صد هزار آفرین

171

بدین بارگه زان گرفتم پناه

که بی زینهاری ندیدم ز شاه

172

چو من ناگرفته درآیم ز در

نبرد مرا هیچ بدخواه سر

173

سیه شیر چندان بود کینه ساز

که از دور دندان نماید گراز

174

چو دندان کنان گردن آرد به زیر

ز گردن کند خون او تند شیر

175

ز من چو دل شاه رنجور نیست

جوانمردی شیر ازو دور نیست

176

مرا بیم شمشیر چندان بود

که شمشیر من تیز دندان بود

177

چو من با سکندر ندارم ستیز

کجا دارم اندیشه تیغ تیز

178

دگر کان خیانت نکردم نخست

که بر من گرفتاری آید درست

179

تو آورده ای سوی من تاختن

مرا با تو کفرست کین ساختن

180

خصومتگری برگرفتم ز راه

بدین اعتماد آمدم نزد شاه

181

چو من مهربانی نمایم بسی

نبرد سر مهربانان کسی

182

وگر نیز کردم گناهی بزرگ

غریبی بود عذرخواهی بزرگ

183

نوازنده تر زان شد انصاف شاه

که رحمت کند خاصه بر بی گناه

184

پناهنده را سر نیارد به بند

ز زنهاریان دور دارد گزند

185

اگر من بدین بارگاه آمدم

به دستوری عدل شاه آمدم

186

که شاه جهان دادگر داورست

خدایش بهر کار از آن یاورست

187

از آن چرب گفتار شیرین زبان

گره بر گشاد از دل مرزبان

188

بدو گفت نیک آمدی شاد باش

چو بخت از گرفتاری آزاد باش

189

حساب تو زین آمدن بر چه بود

چو گستاخی آمد بباید نمود

190

پناهنده گفت ای پناه جهان

ندارم ز تو حاجت خود نهان

191

بدان آمدم سوی درگاه تو

که بینم رضای تو و راه تو

192

کزین آمدن شاه را کام چیست

در این جنبش آغاز و انجام چیست

193

گرم دسترس باشد از روزگار

کنم بر غرض شاه را کامگار

194

گر آن کام نگشاید از دست من

همان تیر دور افتد از شست من

195

زمین را ببوسم به خواهشگری

مگر دور گردد شه از داروی

196

چو من جان ندارم ز خسرو دریغ

چه باید زدن چنگ در تیر و تیغ

197

گهر چون به آسانی آید به چنگ

به سختی چه باید تراشید سنگ

198

مرادی که در صلح گردد تمام

چه باید سوی جنگ دادن لگام

199

اگر تخت چین خواهی و تاج تور

ز فرمانبری نیست این بنده دور

200

وگر بگذری از محابای من

نبخشی به من جای آبای من

201

پذیرنده مهر نامت شوم

درم ناخریده غلامت شوم

202

زیانی ندارد که در ملک شاه

زیاده شود بنده نیکخواه

203

به چین در قبا بسته کین مباش

قبای تو را گو یکی چین مباش

204

ز جعد غلامان کشور بها

بهل بر چو من بنده چینی رها

205

گرفتار چین کی بود روی ماه

ز چین دور به طاق ابروی شاه

206

شهنشاه گفت ای پسندیده رای

سخنها که پرسیدی آرم به جای

207

سپه زان کشیدم به اقصای چین

که آرم به کف ملک توران زمین

208

بداندیش را سر درآرم به خاک

کنم گیتی از کیش بیگانه پاک

209

به فرمان پذیری به هر کشوری

نشانم جداگانه فرمانبری

210

چو تو بی شبیخون شمشیر من

نهادی به تسلیم سر زیر من

211

سرت را سریر بلندی دهم

ز تاج خودت بهره مند دهم

212

نه تاج از تو خواهم نه کشور نه تخت

نگیرم در این کارها بر تو سخت

213

ولیکن به شرطی که از ملک خویش

کشی هفت ساله مرا دخل بیش

214

چو آری به من عبره هفت سال

دگر عبره ها بر تو باشد حلال

215

نیوشنده فرهنگ را ساز داد

جوابی پسندیده تر باز داد

216

که چون خواهد از من خداوند تاج

به عمری چنین هفت ساله خراج

217

چنان به که پاداش مالم دهد

خط عمر تا هفت سالم دهد

218

جهانجوی را پاسخ نغز او

پسند آمد و گرم شد مغز او

219

بدو گفت شش ساله دخل دیار

به پامزد تو دادم ای هوشیار

220

چو دیدم تو را زیرک و هوشمند

به یکساله دخل از تو کردم پسند

221

چو سالار ترکان ز سالار دهر

بدان خرمی گشت پیروز بهر

222

به نوک مژه خاک درگاه رفت

پس از رفتن خاک با شاه گفت

223

که شه گر چه گفتار خود را بجای

بیارد که نیروش باد از خدای

224

مرا با چنین زینهاری نخست

خطی باید از دست خسرو درست

225

که چون من کشم دخل یکساله پیش

شهم برنینگیزد از جای خویش

226

به تعویذ بازو کنم خط شاه

ز بهر سر خویش دارم نگاه

227

دهم خط به خون نیز من شاه را

که جز بر وفا نسپرم راه را

228

برین عهدشان رفت پیمان بسی

که در بیوفائی نکوشد کسی

229

نجویند کین تازه دارند مهر

مگر کز روش بازماند سپهر

230

بفرمود شه تا رقیبان بار

کنند آن فرو بسته را رستگار

231

ز بند زرش پایه برتر نهند

به تارک برش تاج گوهر نهند

232

چو شد کار خاقان ز قیصر بساز

به لشگرگه خویش برگشت باز

233

چو سلطان شب چتر بر سر گرفت

سواد جهان رنگ عنبر گرفت

234

ستاره چنان گنجی از زر فشاند

که مهد زمین گاو بر گنج راند

235

سکندر منش کرد بر باده تیز

ز می کرد یاقوت را جرعه ریز

236

نشست از گه شام تا صبحدم

روان کرد بر یاد جم جام جم

237

خسک ریخته بر گذر خواب را

فراموش کرده تک و تاب را

238

دل از کار دشمن شده بی هراس

نه بازار لشگر نه آوای پاس

239

صبوحی ملوکانه تا صبح راند

همی داشت شب زنده تا شب نماند

240

چو یاقوت ناسفته را چرخ سفت

جهان گشت با تاج یاقوت جفت

241

درآمد ز در دیدبانی پگاه

که غافل چرا گشت یکباره شاه

242

رسید اینک از دور خاقان چین

بدانسان که لرزد به زیرش زمین

243

جهان در جهان لشگر آراسته

ز بوق و دهل بانگ برخاسته

244

ز بس پای پیلان که آزرده راه

شده گرد بر روی خورشید و ماه

245

سپاهی که گر باز جوید بسی

نبیند به یکجای چندان کسی

246

همه آلت جنگ برداشته

چو دریائی از آهن انباشته

247

نشسته ملک بر یکی زنده پیل

ز ما تا بدو نیست بیش از دو میل

248

چو زین شعبده یافت شاه آگهی

فرود آمد از تخت شاهنشهی

249

نشست از بر باره ره نورد

برآراست لشگر به رسم نبرد

250

به پرخاش خاقان کمر بست چست

که نشمرد پیمان او را درست

251

بفرمود تا کوس روئین زدند

به ابرو دراز چینیان چین زنند

252

برآراست لشگر چو کوه بلند

به شمشیر و گرز و کمان و کمند

253

سر آهنگ تا ساقه از تیر و تیغ

برآورد کوهی ز دریا به میغ

254

چو خاقان خبر یافت از کار او

که آمد سکندر به پیکار او

255

برون آمد از موکب قلبگاه

به آواز گفتا کدامست شاه

256

بگوئید کارد عنان سوی من

ندارد نهان روی از روی من

257

سکندر چو آواز چینی شنید

قبای کژآگن به چین درکشید

258

برون راند پیل افکن خویش را

رخ افکند پیل بداندیش را

259

به نفرین ترکان زبان برگشاد

که بی فتنه ترکی ز مادر نزاد

260

ز چینی بجز چین ابرو مخواه

ندارند پیمان مردم نگاه

261

سخن راست گفتند پیشینیان

که عهد و وفا نیست در چینیان

262

همه تنگ چشمی پسندیده اند

فراخی به چشم کسان دیده اند

263

وگر نه پس از آنچنان آشتی

ره خشمناکی چه برداشتی

264

در آن دوستی جستن اول چه بود

وزین دشمنی کردن آخر چه سود

265

مرا دل یکی بود و پیمان یکی

درستی فراوان و قول اندکی

266

خبر نی که مهر شما کین بود

دل ترک چین پر خم و چین بود

267

اگر ترک چینی وفا داشتی

جهان زیر چین قبا داشتی

268

مرا بسته عهد کردی چو دیو

به بدعهدی اکنون برآری غریو

269

اگر کوه پولاد شد پیکرت

وگر خیل یاجوج شد لشگرت

270

نجنبد ز یاجوج پولاد خای

سکندر چو سد سکندر ز جای

271

تذروی که بر وی سرآید زمان

به نخجیر شاهینش آید گمان

272

ملخ چون پرسرخ را ساز داد

به گنجشک خطی به خون باز داد

273

اگر سر گرائی ربایم کلاه

وگر پوزش آری پذیرم گناه

274

مرا زیت و زنبوره در کیش هست

چو زنبور هم نوش و هم نیش هست

275

سپهدار چین گفت کای شهریار

نپیچیده ام گردن از زینهار

276

همان نیکخواهم که بودم نخست

به سوگند محکم به پیمان درست

277

چو گشتم پذیرای فرمان تو

نبندم کمر جز به پیمان تو

278

از این جنبش آن بود مقصود من

که خوشبو کنی مجمر از عود من

279

بدانی که من با چنین دستگاه

که بر چرخ انجم کشیدم سپاه

280

نباشم چنین عاجز و روز کور

که برگردم از جنگ بی دست زور

281

بدین ساز و لشگر که بینی چو کوه

ز جوشنده دریا نیایم ستوه

282

ولیکن تو را بخت یاریگرست

زمینت رهی آسمان چاکرست

283

ستیزندگی با خداوند بخت

ستیزنده را سر برد بر درخت

284

تو را آسمان می کند یاوری

مرا نیست با آسمان داوری

285

چو گفت این فرود آمد از پشت پیل

سوی مصر شه رفت چون رود نیل

286

چو شد دید کان خسرو عذر ساز

پیاده به نزدیک او شد فراز

287

به هرا یکی مرکبش درکشید

ز سر تا کفل زیر زر ناپدید

288

چو بر بارگی کامرانیش داد

به هم پهلوی پهلوانیش داد

289

جز آتش دگر داد بسیار چیز

رها کرد آن دخل یکساله نیز

290

چو شد شاه را خان خانان رهی

خصومت شد از خاندانها تهی

291

دو لشگر یکی شد در آن پهن جای

دو لشگر شکن را یکی گشت رای

292

سلاح از تن و خوی ز رخ ریختند

به داد و ستد درهم آمیختند

293

سپهدار چین هر دم از چین دیار

فرستاد نزلی بر شهریار

294

که درگه نشینان شه را تمام

کفایت شد آن نزل در صبح و شام

295

به هم بود رود و می و جامشان

همان نزد یکدیگر آرامشان

296

چو از می به نخچیر پرداختند

به یک جای نحچیر می ساختند

297

نخوردند بی یکدگر باده ای

به آزادی از خود هر آزاده ای

متن شعر کپی شد.