کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۴۵ - مهمانی کردن خاقان چین اسکندر را

1

بیا ساقی آزاد کن گردنم

سرشک قدح ریز در دامنم

2

سرشگی که از صرف پالودگی

فرو شوید از دامن آلودگی

3

مکن ترکی ای ترک چینی نگار

بیا ساعتی چین در ابرو میار

4

دلم را به دلداریی شاد کن

ز بند غم امروزم آزاد کن

5

اگر دخل خاقان چین آن توست

مکن خرج را رود، باران توست

6

بخور چیزی از مال و چیزی بده

ز بهر کسان نیز چیزی بنه

7

مخور جمله ترسم که دیر ایستی

به پیرایه سر بد بود نیستی

8

در خرج بر خود چنان در مبند

که گردی ز ناخوردگی دردمند

9

چنان نیز یکسر مپرداز گنج

گه آیی ز بیهوده خواری به رنج

10

به اندازه ای کن بر انداز خویش

که باشد میانه نه اندک نه بیش

11

چو رشته ز سوزن قوی تر کنی

بسا چشم سوزن که در سر کنی

12

سخن را گزارشگر نقشبند

چنین نقش بر زد به چینی پرند

13

کز آوازه شه جهان گشت پر

که چین را در آمود دامن به در

14

شب و روز خاقان در آن کرد صرف

که شه را دهد پایمردی شگرف

15

ملوکانه مهمانیی سازدش

جهان در سم مرکب اندازدش

16

کند پیشکشهای شاهانه پیش

به اندازه پایه کار خویش

17

یکی روز کرد از جهان اختیار

فروزنده چون طالع شهریار

18

برآراست بزمی چو روشن بهشت

که دندان شیران بر آن شیره هشت

19

چنان از می و میوه خوشگوار

برآراست مهمانیی شاهوار

20

که هیچ آرزوئی به عالم نبود

که یک یک بران خوان فراهم نبود

21

گذشت از خورشهای چینی سرشت

که رضوان ندید آنچنان در بهشت

22

ز شکر بسی پخته حلوای نغز

به بادام شیرینش آکنده مغز

23

طرائف به زانسان که دنیا پرست

یکی آورد زان به عمری به دست

24

جواهر نه چندان که جوهر شناس

کند نیم آن را به سالی قیاس

25

چو شد خانه گنج پرداخته

بدانگونه مهمانیی ساخته

26

شه ترک با شهرگان دیار

به خواهشگری شد بر شهریار

27

زمین داد بوسه به آیین پیش

فزود از زمین بوس او قدر خویش

28

نیایش کنان گفت اگر بخت شاه

کند بر سر تخت این بنده راه

29

سرش را به افسر گرامی کند

بدین سر بزرگیش نامی کند

30

پذیرفت شه خواهش گرم او

به رفتن نگه داشت آزرم او

31

شه و لشگر شه به یکبارگی

بران خوان شدند از سر بارگی

32

زمین از سر گنج بگشاد بند

روا رو برآمد به چرخ بلند

33

سکندر چو بر خوان خاقان رسید

پی خضر بر آب حیوان رسید

34

یکی تخت زر دید چون آفتاب

درو چشمه در چو دریای آب

35

به شادی بران تخت زرین نشست

ز کافور و عنبر ترنجی بدست

36

جهانجوی فغفور بر دست راست

به خدمت کمر بست و بر پای خاست

37

نوازش کنانش ملک پیش خواند

ملک وار بر کرسی زر نشاند

38

دگر تاجداران به فرمان شاه

به زانو نشستند در پیشگاه

39

بفرمود خاقان که آرند خورد

ز خوانهای زرین شود خاک زرد

40

فرو ریخت شاهانه برگی فراخ

چو برگ رز از برگ ریزان شاخ

41

دران آرزوگاه فرخار دیس

نکرد آرزو با معامل مکیس

42

بهشتی صفت هر چه درخواستند

بران مائده خوان برآراستند

43

چو خوردند هرگونه ای خوردها

نمودند بر باده ناوردها

44

نشاط می قرمزی ساختند

بساطی هم از قرمز انداختند

45

نشسته به رامش ز هر کشوری

غریب اوستادی و رامشگری

46

نوا ساز خنیاگران شگرف

به قانون او زان برآورده حرف

47

بریشم نوازان سغدی سرود

به گردون برآورده آواز رود

48

سرایندگان ره پهلوی

ز بس نغمه داده نوا را نوی

49

همان پای کوبان کشمیر زاد

معلق زن از رقص چون دیو باد

50

ز یونانیان ارغنون زن بسی

که بردند هوش از دل هر کسی

51

کمر بسته رومی و چینی به هم

برآورده از روم و از چین علم

52

در گنج بگشاد چیپال چین

بپرداخت از گنج قارون زمین

53

نخست از جواهر درآمد به کار

ز دراعه و درع گوهر نگار

54

ز بلور تابنده چون آفتاب

یکی دست مجلس بتری چو آب

55

ز دیبای چینی به خروارها

هم از مشک چین با وی انبارها

56

طبقهای کافور با بوی مشک

ز کافورتر بیشتر عود خشک

57

کمانهای چاچی و چینی پرند

گرانمایه شمشیرها نیز چند

58

تکاور سمندان ختلی خرام

همه تازه پیکر همه تیزگام

59

یکی کاروان جمله شاهین و باز

به چرز و کلنگ افگنی تیز تاز

60

چهل پیل با تخت و بر گستوان

بلند و قوی مغز و سخت استخوان

61

غلامان لشگر شکن خیل خیل

کنیزان که در مرده آرند میل

62

چو نزلی چنین پیش مهمان کشید

جز این پیشکشها فراوان کشید

63

پس از ساعتی گنج نو باز کرد

از آن خوبتر تحفه ای ساز کرد

64

خرامنده ختلی کش و دم سیاه

تکاورتر از باد در صبحگاه

65

رونده یکی تخت شاهنشهی

نشینندش از پویه بی آگهی

66

سبق برده از آهوان در شتاب

به گرمی چو آتش به نرمی چو آب

67

به صحرا ز مرغان سبک خیز تر

به دریا دراز ماهیان تیزتر

68

به چابک روی پیکرش دیو زاد

به گردندگی کنیتش دیو باد

69

به انگیزش از آسمان کم نبود

صبا مرد میدان او هم نبود

70

چنان رفت و آمد به آوردگاه

که واماند ازو وهم در نیمراه

71

فرس را رخ افکنده در وقت شور

فکنده فرس پیل را وقت زور

72

چو وهم از همه سوی مطلق خرام

چو اندیشه در تیز رفتن تمام

73

سمندی نگویم سمندر فشی

سمندر فشی نه سکندر کشی

74

شکاری یکی مرغ شوریده سر

ز خواب شب فتنه شوریده تر

75

چو دوران درآمد شدن تیز بال

شدن چون جنوب آمدن چون شمال

76

عقابین پولاد در جنگ او

عقابان سیه جامه ز آهنگ او

77

بسی خنده گرو کرده در گردنش

عقابین چنگ عقاب افکنش

78

جگر سای سیمرغ در تاختن

شکارش همه کرگدن ساختن

79

غضنباک و خونریز و گستاخ چشم

خدای آفریدش ز بیداد و خشم

80

طغان شاه مرغان و طغرل به نام

به سلطانی اندر چو طغرل تمام

81

کنیزی سیه چشم و پاکیزه روی

گل اندام و شکر لب و مشگبوی

82

بتی چون بهشتی برآراسته

فریبی به صد آرزو خواسته

83

خرامنده ماهی چو سرو بلند

مسلسل دو گیسو چو مشکین کمند

84

برو غبغبی کاب ازو می چکید

بر آتش بر آب معلق که دید

85

رخش بر بنفشه گل انداخته

بنفشه نگهبان گل ساخته

86

سهی سرو محتاج بالای او

شکر بنده و شهد مولای او

87

کمر بسته زلف او مشک ناب

که زلفش کمر بست بر آفتاب

88

سخنگوی شهدی شکر باره ای

به شهد و شکر بر ستمگاره ای

89

بلورین تن و قاقمی پشت او

به شکل دم قاقم انگشت او

90

ز سیمین زنخ گوئی انگیخته

بر او طوقی از غبغب آویخته

91

بدان طوق و گوی آن مه مهر جوی

ز مه طوق برده ز خورشید گوی

92

ز ابرو کمان کرده و ز غمزه تیر

به تیر و کمان کرده صد دل اسیر

93

چو می خوردی از لطف اندام وی

ز حلقش پدید آمدی رنگ می

94

هزار آفرین بر چنان دایه ای

که پرورد از انسان گرانمایه ای

95

نزد بر کس از تنگ چشمی نظر

ز چشمش دهانش بسی تنگ تر

96

تو گفتی که خود نیست او را دهان

همان نام او (نیست اندر جهان)

97

رساننده تحفه ارجمند

به تعریف آن تحفه شد سربلند

98

که این مرغ و این بارگی وین کنیز

عزیزند و بر شاه بادا عزیز

99

نه کس بر چنین خنگ ختلی نشست

نه مرغی چنین آید آسان به دست

100

به گفتن چه حاجت که هنگام کار

هنرهای خود را کنند آشکار

101

کنیزی بدین چهره هم خوار نیست

که در خوب روئی کسش یار نیست

102

سه خصلت در او مادر آورد هست

که آنرا چهارم نیاید به دست

103

یکی خوبروئی و زیبندگی

که هست آیتی در فریبندگی

104

دویم زورمندی که وقت نبرد

نپیچد عنان را ز مردان مرد

105

سه دیگر خوش آوازی و بانگ رود

که از زهره خوشتر سراید سرود

106

چو آواز خود بر کشد زیر و زار

بخسبد بر آواز او مرغ و مار

107

جهانجوی را زان دل آرام چست

خوش آوازی و خوبی آمد درست

108

حدیث دلیری و مردانگی

نپذیرفت و بود آن ز فرزانگی

109

سمن نازک و خار محکم بود

که مردانگی در زنان کم بود

110

زن ار سمیتن نی که روئین تنست

ز مردی چه لافد که زن هم زنست

111

اگر ماهی از سنگ خارا بود

شکار نهنگان دریا بود

112

ز کاغذ نشاید سپر ساختن

پس آنکه به آب اندر انداختن

113

گران داشت آن نکته را شهریار

زنان را به مردی ندید استوار

114

بپذرفتنش حلقه در گوش کرد

چو پذرفت نامش فراموش کرد

115

چو آن پیشکشها پذیرفت شاه

شد از خوان خاقان سوی خوابگاه

116

سحرگه که طاوس مشرق خرام

برون زد سر از طاق فیروزه فام

117

دگر باره شه باده بر کف نهاد

برامش در بارگه برگشاد

118

بسر برد روزی دو در رود و می

دگر پاره شد مرکبش تیز پی

119

سوی بازگشتن بسی چید کار

بگردنگی گشت چون روزگار

120

پری چهره ترکی که خاقان چین

به شه داد تا داردش نازنین

121

از آنجا که شه را نیامد پسند

چو سایه پس پرده شد شهر بند

122

برافروخت آن ماه چون آفتاب

فرو ریخت بر گل ز نرگس گلاب

123

به زندان سرای کنیزان شاه

همی بود چون سایه در زیر چاه

124

یکی روز کاین چرخ چوگان پرست

ز شب بازی آورد گوئی به دست

125

سکندر که از خسروان گوی برد

عنان را به چوگانی خود سپرد

126

در آمد به طیاره کوهکن

فرس پیل بالا و شه پیلتن

127

علم بر کشیدند گردنکشان

پدید آمد از روز محشر نشان

128

ز لشگر که عرضش به فرسنگ بود

بیابان به نخجیر بر تنگ بود

129

ز صحرای چین تا به دریای چند

زمین در زمین بود زیر پرند

130

سیه چون در آمد به عرض شمار

گزیده در او بود پانصد هزار

131

پس و پیش ترکان طاوس رنگ

چپ و راست شیران پولاد چنگ

132

به قلب اندرون شاه دریا شکوه

سپه گرد بر گرد دریا چو کوه

133

بجز پیل زوران آهن کلاه

چهل پیل جنگی پس و پشت شاه

134

هزار و چهل سنجق پهلوی

روان در پی رایت خسروی

135

کمرهای زرین غلامان خاص

چو بر شوشه نقره زر خلاص

136

و شاقان جوشنده چون آب سیل

ز هر سو جنیبت کشان خیل خیل

137

ندیمان شایسته بر گرد شاه

که آسان از ایشان شود رنج راه

138

خرامان شده خسرو خسروان

طرفدار چین در رکابش روان

139

شهنشه چو بنوشت لختی زمین

اشارت چنین شد به خاقان چین

140

که گردد سوی خانه خویش باز

به اقلیم ترکان کند ترکتاز

141

جهانجوی را ترک بدرود کرد

به آب مژه روی را رود کرد

142

عنان تافته شاه گیتی نورد

ز صحرا به جیجون رسانید گرد

143

چو آمد به نزدیک آن ژرف رود

بفرمود تا لشگر آید فرود

144

بر آن فرضه جایی دل افروز دید

نشستن بر آن جای فیروز دید

145

طناب سراپرده خسروی

کشیدند و شد میخ مرکز قوی

146

ز بس نوبتیهای گوهر نگار

چو باغ ارم گشت جیحون کنار

147

چو شه کشور ماورالنهر دید

جهانی نگویم که یک شهر دید

148

از آن مال کز چین به چنگ آمدش

بسی داد کانجا درنگ آمدش

149

بناهای ویرانه آباد کرد

بسی شهر نو نیز بنیاد کرد

150

سمرقند را کادمی شاد ازوست

شنیده چنین شد که بنیاد ازوست

151

خبر گرم شد در خراسان و روم

که شاهنشه آمد ز بیگانه بوم

152

بهر شهری از شادی فتح شاه

بشارت زنان بر گرفتند راه

153

به شکرانه رایت برافراختند

به هر خانه ای خرمی ساختند

154

فرستاد هر کس بسی مال و گنج

به درگاه شاه از پی پای رنج

متن شعر کپی شد.