کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۵۵ - جنگ هفتم اسکندر با روسیان

1

سپیده چو سر برزد از باختر

سپاهی به خاور فرو برد سر

2

سپه را برآراست خاور خدیو

در اندیشه زان مردم آهنج دیو

3

سوی میمنه رومی و بربری

چو یاجوج در سد اسکندری

4

سوی میسره تنگ چشمان چین

شده تنگ از انبوه ایشان زمین

5

شه روم در قلب چون تند شیر

چو کوهی روان خنگ ختلی به زیر

6

دگر سوالانی و پرطاس روس

برآشفته چون توسنان شموس

7

تبیره همواز شد با درای

چو صور قیامت دمیدند نای

8

ز خاریدن کوس خارا شکاف

پر افکند سیمرغ در کوه قاف

9

ز فریاد خرمهره و گاو دم

علی الله برآمد ز رویینه خم

10

سپاه از دو سو مانده در داوری

که دولت کرا می کند یاوری

11

همان اهرمن روی دژخیم رنگ

درآمد چو پیلان جنگی به جنگ

12

تنی چند را پی سپر کرد باز

نشد پیش او هیچکس رزم ساز

13

زره پوشی از ساقه قلب شاه

درآمد چو شیری به آوردگاه

14

ز تیغ آتشی برکشیده چو آب

کزو خیره شد چشمه آفتاب

15

شه از قلب دانست کان شیرمرد

همانست کان جنگ پیشینه کرد

16

شد اندیشناک از پی کار او

که با اژدها دید پیگار او

17

دریغ آمدش کانچنان گردنی

شکسته شود پیش اهریمنی

18

سوار هنرمند چابک رکاب

که بر آتش انگشت زد بی حساب

19

فرشته صفت گرد آن دیو چهر

همی گشت چون گرد گیتی سپهر

20

نخستین نبردی که تدبیر کرد

بر آن تیره دل بارش تیر کرد

21

چو دژخیم را نامد از تیر باک

زننده شد از تیر خود خشمناک

22

یکی خشت پولاد الماس رنگ

برآورد و زد بر دلاور نهنگ

23

که آن خشت اگر برزدی بر هیون

تمام از دگرگوشه جستی برون

24

ز سختی که تن را به هم برفشرد

بران خاره شد خست پولاد خرد

25

دگر خشتی انداخت پولاد تر

بر آن کشتنی هم نشد کارگر

26

سوم همچنین خشت بر وی شکست

نشاید به خشت آب را باز بست

27

چو دانست کان دیو آهن سرشت

نیندیشد از حربه و تیر و خشت

28

نهنگ جهانسوز را برکشید

سوی اژدهای دمنده دوید

29

زدش بر کتفگاه و بردش ز جای

چنان کان ستمگر درامد ز پای

30

دگر باره برخاست از زیر گرد

به سختی درآویخت با هم نبرد

31

ز سوزندگی راه بختش گرفت

بدان آهن چفته سختش گرفت

32

ز زینش درآورد چون تند شیر

ز تارک بیفتاد ترکش به زیر

33

بهاری پدید آمد از زیر ترک

بسی نغز و نازکتر از لاله برگ

34

سرش خواست کندن که نرم آمدش

چو روئی چنان دید شرم آمدش

35

دو گیسو کشان دید در دامنش

رسن کرده گیسوش در گردنش

36

چو هندوی دزدش ز گنجینه برد

ز رومی ربودش به روسی سپرد

37

چو گشت آن فرشته گرفتار دیو

ز دیوان روسی برآمد غریو

38

دگر ره به نخجیر کردن شتافت

کز اول گرانمایه نخجیر یافت

39

از آن طیرگی شاه لشکر شکن

بپیچید چون مار بر خویشتن

40

بفرمود تازنده پیلی سیاه

به خشم آورند اندران حبربگاه

41

بزد پیلبانان بانگ بر زنده پیل

بر آن اهرمن راند چون رود نیل

42

بسی حربه ها زد بران پیل پای

بسی نیز قاروره جان گزای

43

نه قاروره بر کوه شد کارگر

نمی کرد حربه ز دریا گذر

44

چو دید اژدها پیل سرمست را

گشاد اندر آن خیرگی دست را

45

بدانست کان پیل جنگ آزمای

به خرطوم سختش درآرد ز پای

46

چنان سخت بگرفت خرطوم او

که زندان او شد بر و بوم او

47

خروشید و خرطومش از جای کند

بیفتاد چون کوه پیل بلند

48

شه از هول آن بازی سهمناک

بترسید کافتد سپه در هلاک

49

در آن خشمناکی به فرزانه گفت

که دولت ز من روی خواهد نفهت

50

مرا نیز دریافت ادبار بخت

وگرنه چرا جستم این کار سخت

51

بد آسمانی چو آید فراز

سرنازنینان بپیچد ز ناز

52

تک و تاب شاهان بود اندکی

تب شیر در سال باشد یکی

53

مرا نیست آسایش از تاختن

بخواهم درین عمر پرداختن

54

دلش داد فرزانه کای شهریار

شکیبائی آور درین کارزار

55

همانا که پیروزی آری بدست

چو تدبیر داری و شمشیر هست

56

اگر چاره در سنگ خارا شود

به تدبیر و تیغ آشکارا شود

57

چو یاری کند با تو بخت بلند

چنین فتنه را صد درآری به بند

58

اگر چه یکی موی از اندام شاه

به من بر گرامیتر از صد سپاه

59

ولیکن در اختر چنانست راز

که چون شاه عالم شود رزمساز

60

به اقبال شاه و به نیروی بخت

درآید به خاک این تنومند سخت

61

جز آن نیست کاین پیکر سخت چرم

ندارد پی سست و اندام نرم

62

یکی تن شد ار زانکه روئین تنست

توان کندن از جایش ار زاهنست

63

نباید بر او زخم راندن به تیغ

کز آهن نگردد پراکنده میغ

64

سرش را مگر در کمند آوری

به خم کمندش به بند آوری

65

گرش می نشاید به شمشیر کشت

که دارد پی سخت و چرم درشت

66

چو در زیر زنجیرش آری اسیر

برو خواه شمشیر زن خواه تیر

67

شه از مژده مرد اختر شناس

خدا را پذیرفت بر خود سپاس

68

چو پیروزی خویش دید از خدای

بدان خنگ ختلی درآورد پای

69

که او را شه چینیان داده بود

ز سبز آخور چینیان زاده بود

70

کمندی و تیغی گرانمایه خواست

عنان کرد سوی بداندیش راست

71

درآمد بدان دیو دریا شکوه

چو ابری سیه کو درآید به کوه

72

نجنبید بر جای خویش آن نهنگ

که اقبال شاهش فرو بست چنگ

73

کمند عدو بند را شهریار

درانداخت چون چنبر روزگار

74

به گردن درافتاد بدخواه را

زمین بوسه داد آسمان شاه را

75

چو بر گردن دشمن آمد کمند

شتابنده شد خسرو دیو بند

76

به خم کمندش سر اندر کشید

کشان همچنان سوی لشگر کشید

77

بغلتید آن شیر نخجیر سوز

چو آهو بره زیر چنگال یوز

78

چو آن گور وحشی در آن دستبرد

از افتادن و خاستن گشت خرد

79

ز لشگرگه شاه فیروزمند

غریوی برآمد به چرخ بلند

80

تبیره چنان شد در آن خرمی

که آمد به رقص آسمان بر زمی

81

چو شه دید کان پیکر دیو رنگ

به اقبال طالع درآمد به چنگ

82

نشاندش به روز دگر دشمنان

سپردش به زندان اهریمنان

83

دل روسیان از چنان زور دست

بر آن دشمن دشمن افکن شکست

84

شه روس شد چون گدازنده موم

به شادی درآمد شهنشاه روم

85

تماشای رامشگران ساز کرد

در خرمی بر جهان باز کرد

86

نیوشنده شد ناله چنگ را

به کف برنهاد آب گلرنگ را

87

ز پیروزی بخت می کرد یاد

نبید گوارنده می خورد شاد

88

چو شب قفل پیروزه برزد به گنج

ترازوی کافور شد مشک سنج

89

همان مشگبو باده می خورد شاه

همان پرده می داشت مطرب نگاه

90

گهی سفته لعلی به پیمانه خورد

گهی گوش بر لعل ناسفته کرد

91

بهر می که می خورد می ریخت رنج

به خواهنده می داد دیبا و گنج

92

درآمد به افسانهای دراز

ز هر سرگذشتی پژوهنده باز

93

ازان تیغزن مرد چابک سوار

سخن راند با انجمن شهریار

94

که امروزش این بیوفا هم نبرد

ندانم که خون ریخت یا بند کرد

95

اگر ماند در بند آن رهزنان

برون آوریمش به زخم سنان

96

وگر رفت از آن رفته در نگذریم

چنان به که بر یاد او می خوریم

97

چو شد مغزش از خوردن باده گرم

به زندانیان بر دلش گشت نرم

98

بفرمود کان بندی بی زبان

بیاید به رامشگه مرزبان

99

به فرمان شاه آن گرفتار بند

به رامشگه آمد چو کوه بلند

100

همه تن شکسته ز نیروی شاه

فرو پژمریده دران بزمگاه

101

به زاری بنالید از آن خستگی

شفیعی نه بیش از زبان بستگی

102

چو مرد زبان بسته نالید زار

ببخشود بر وی دل شهریار

103

ازان زور دیده تن زورمند

بفرمود تا برگرفتند بند

104

رها کردش آن شاه آزاد مرد

بر آزاد مردی زیان کس نکرد

105

نشاندش به آزرم و دادش طعام

نوازش گری کرد با او تمام

106

میی چند با گوهرش یار کرد

به می گوهرش را پدیدار کرد

107

چو مستی درامد بران شوربخت

بغلطید چون سایه در پای تخت

108

ز توسن دلی گرچه با کس نساخت

نوازنده خویشتن را شناخت

109

از آنجا سراسیمه بیرون دوید

چنان شد که کس گرد او را ندید

110

شگفتی فرو ماند خسرو دران

نشان سخن باز جست از سران

111

که این بندی از باده چون شاد گشت

چرا شد ز ما دور کازاد گشت

112

بزرگان دولت در آن جستجوی

فتادند ازان کار در گفتگوی

113

یکی گفت صحرائیست این شگفت

چو بندش گرفتند صحرا گرفت

114

دگر گفت چون می در او کرد کار

سوی خانه خویش بربست بار

115

شه از هر چه رفت آشکار و نهفت

سخن گوش می کرد و چیزی نگفت

116

در آن مانده کاین پرده نیلگون

چه شب بازی از پرده آرد برون

117

چو لختی گذشت آمد آن پیل مست

کمرگاه زیبا عروسی به دست

118

به آزرم در پیش خسرو نهاد

به رسم پرستش زمین بوسه داد

119

چو آورد ازینگونه صیدی ز راه

دگر باره بیرون شد از بزمگاه

120

عجب ماند خسرو که آن کار دید

نه در مار در مهره مار دید

121

ز شرم شه آن لعبت نازنین

چو لعبت به سر درکشید آستین

122

چو شه دید در خرگه آن ماه را

ز مردم تهی کرد خرگاه را

123

در آن ترک خرگاهی آورد دست

شکنج نقابش ز رخ برشکست

124

چو دید آفتی دید از اندیشه دور

نه آفت یکی آفتابی ز نور

125

پری پیکری شوخ و مست آمده

پریوار در شب به دست آمده

126

بهشتی رخی دوزخش تافته

ز مالک به رضوان گذر یافته

127

چو سروی به سرسبزی آراسته

وزو سرخ گل عاریت خواسته

128

به هر ناوک غمزه کانداختی

شکاری ز روحانیان ساختی

129

لبی و چه لب شور بازارها

درو قند و شکر به خروارها

130

سمن را تماشا در آغوش او

تماشاگه گل بناگوش او

131

چو خسرو در آن روی چون ماه دید

صنم خانه ای در نظر گاه دید

132

شکاری کنیزی شکر خنده یافت

که خود را به آزادیش بنده یافت

133

کنیزی که صاحب غلامش بود

ببین تا چه دلها به دامش بود

134

بدانست کان ترک چینی حصار

ز خاقان چین شد بر او یادگار

135

ز مردانگیها کز او دیده بود

به میدان رزمش پسندیده بود

136

عجب ماند کز پرده بیرون فتاد

عجب تر که بازش به کف چون فتاد

137

بپرسید کاحوال خود بازگوی

دلم را بدین داستان باز جوی

138

پرستنده خوب صاحب نواز

پرستش کنان برد شه را نماز

139

دعا کرد بر تاجدار جهان

که تاجت مبادا ز گیتی نهان

140

توئی آن جهانگیر کشور گشای

که از داد و دین آفریدت خدای

141

شکوهت ز روز آشکارا ترست

ز دولت دلت با مدارا ترست

142

رهائی به تو روز امید را

فروغ از تو تابنده خورشید را

143

دگر پادشاهان لشگر شکن

یکی تاجور شد یکی تیغزن

144

تو آن آفتابی در این روزگار

که هم تیغ گیری و هم تاجدار

145

چو در بزم باشی جهان خسروی

چو رزم آزمائی جهان پهلوی

146

ندارد چو من خاکی آن دسترس

که با آب حیوان برارد نفس

147

که را زهره کاینجا کند ناله نرم

که گر زهره باشد گدازد ز شرم

148

سفالی که ماراست ناسفتنیست

چو گوئی بگو اندکی گفتنیست

149

من آن سفته گوشم که خاقان چین

ز ناسفتگان کرده بودم گزین

150

به درگاه شاهم فرستاد و گفت

که درهاست این درج را در نهفت

151

مگر کان سخن را گران دید شاه

که کرد از سر خشم بر من نگاه

152

مرا از پس پرده خاموش کرد

به یکباره یادم فراموش کرد

153

من از دوری شه به تنگ آمدم

ز تنگ آمدن سوی جنگ آمدم

154

نمودم به آوردگاه نخست

به اقبال شه آن هنرهای چست

155

دویم ره که بانگی بر ادهم زدم

یکی لشگر از روس برهم زدم

156

سوم روز چون بخت یاری نکرد

گرفتار دشمن شدم در نبرد

157

نه دشمن نهنگی به کین تاخته

ز خشم خدا صورتی ساخته

158

نکشت آن نهنگ ستمگر مرا

ببرد آنچنان سوی لشگر مرا

159

سپردم بروسان بیدادگر

که این گنج را بسته دارید سر

160

دگر ره سوی جنگ پرواز کرد

به پیل افکنی جنگ را ساز کرد

161

چو اقبال شاهنشه پیلتن

چو پیلی فکندش بر آن انجمن

162

ز پیروزی شه در آوردگاه

سرم بر فلک شد ز نیروی شاه

163

چو دیدم که دام تو دد می کشد

کمندت بلا را به خود می کشد

164

به نوعی ز پیچش نگشتم رها

که ناکشته دیدم هنوز اژدها

165

به نوعی دلم گشت پیروزمند

کزان گونه دیوی درامد به بند

166

همه روس را دل پر از درد شد

گل سرخشان خیری زرد شد

167

چو غول شب آیین بد ساز کرد

به ره بردن مردم آغاز کرد

168

رسن بسته چون غول بر دست و پای

مرا در یکی خانه کردند جای

169

به من بر شده لشگری دیدبان

همه خارج آهنگ و ناخوش زبان

170

چو از شب یکی نیمه کمتر گذشت

به گوش آمدم های و هوئی ز دشت

171

بر آمد یکی ابر ظلمات رنگ

بران سنگساران ببارید سنگ

172

رقیبان که شب پاس می داشتند

ز بیمش همه جای بگذاشتند

173

بجز سرندیدم که از کله کند

همی کند و بر دیگری می فکند

174

زبس کله سر که برکنده بود

یکی کوه از آن کله آکنده بود

175

درآمد چو مرغم ز جا برگرفت

همه بندم از دست و پا برگرفت

176

به پایین گه تخت شاهم تخت

ز پایان ماهی به ماهم رساند

177

به زندان بدم تا به اکنون چو گنج

به شادی کنون کرد خواهم سپنج

178

زن آن به که زیور کشد پای او

نه زان دان که زندان بود جای او

179

چنانم نماید دل کامیاب

که می بینم این کام دل را به خواب

180

پریچهره چون حال خود باز گفت

ز شادی رخ شاه چون گل شکفت

181

ببوسید برحلقه نوش او

سخن گفت چون حلقه در گوش او

182

که ای تازه گلبرگ نادیده گرد

به مهر خدا پیکری در نورد

183

به مهر توام بیشتر گشت عزم

که دیبای بزمی و زیبای رزم

184

به پرخاشگه جانستان دیدمت

قوی دست و چابک عنان دیدمت

185

به رامشگه نیز بینم شگرف

حریفی نداری درین هردو حرف

186

حریفت منم خیز و بنواز رود

دلم تازه گردان به بانگ سرود

187

پریچهره برداشت بنواخت چنگ

کمانی خدنگی و تیری خدنگ

188

نوائی زد از نغمه های نوی

نو آیین سرودی در او پهلوی

189

که شاها خدیوا جهان داورا

خردمند خوبا خرد یاورا

190

سرسبزت از سرزنش دور باد

دل روشنت چشمه نور باد

191

جوان بخت بادی و پیروز رای

توانا و دانا و کشور گشای

192

کمربسته جانت به آسودگی

قبای تنت دور از آلودگی

193

به هر جا که روی آری از نیک و بد

پناهت خدا باد و پشتت خرد

194

چنان باد کاختر به کامت شود

همه ملک عالم به نامت شود

195

سرآغاز کرد آنگهی راز خویش

بزد سوز خویش اندران ساز خویش

196

که نوشین درختی برآمد به باغ

برافروخت مانند روشن چراغ

197

گلی بود در بوستان ناشکفت

همان نرگسی در چمن نیم خفت

198

می لعل در جام ناخورده بود

نسفته دری دست ناکرده بود

199

به امید آن کاید از صید شاه

سوی گل نشاط آرد از صیدگاه

200

گل سرخ چیند بهار سپید

گهی لاله بیند گهی مشک بید

201

مگر شه ندارد فراغت به باغ

که نارد نظر سوی روشن چراغ

202

وگر نی بهاری بدین خرمی

چرا رایگان اوفتد بر زمی

203

ز باد خزان هستم اندیشناک

که ریزد بهاری چنین را به خاک

204

شهنشه که آواز دلبر شنید

ز دل ناله بی دلان برکشید

205

خوش آوازی ناله چنگ او

خبر دادش از روی گلرنگ او

206

که روئی چنین نغز گوئی چنین

حرامت مباد آرزوئی چنین

207

دل شه چو زان نکته آگاه گشت

ازان آرزو آرزو خواه گشت

208

دگر ره توقف پسندیده داشت

که تاراج بدخواه در دیده داشت

209

ز ساقی به می دادنی دل نهاد

که ره توشه از بهر منزل نهاد

210

یکی جام زرین پر از باده کرد

به یاد رخ آن پریزاده خورد

211

دگر ره یکی جام یاقوت نوش

بدان نوش لب داد و گفتا بنوش

212

ستد ماه و بوسید و بر لب نهاد

به بوسه ستد جام و با بوسه داد

213

شهنشه به یک دست ساغر کشان

به دست دگر زلف دلبر کشان

214

گهی بوسه دادی لب جام را

گهی لب گزیدی دلارام را

215

بر آن رسم کایین او دلکشست

می تلخ با نقل شیرین خوشست

216

چو نوشین می اندر دهن ریختند

به خوش خواب نوشین در آویختند

217

در آن آرزوگاه با دور باش

نکردند جز بوسه چیزی تراش

متن شعر کپی شد.