کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۵۹ - افسانه آب حیوان

1

بیا ساقی آن جام رخشنده می

به کف گیر بر نغمه نای و نی

2

میی کو به فتوی میخوارگان

کند چاره کار بیچارگان

3

چو بانگ خروس آمد از پاسگاه

جرس در گلو بست هارون شاه

4

دوال دهل زن در آمد به جوش

ز منقار مرغان برآمد خروش

5

پرستش کنان خلق برخاستند

پرستشگری را بیاراستند

6

شه از خواب دوشینه سر برگرفت

نیایش گری کردن از سر گرفت

7

به نیکی ز نیکی دهش یاد کرد

بدان پرورش عالم آباد کرد

8

چو آورد شرط پرستش بجای

به شغل می و مجلس آورد رای

9

گهی خورد می با نواهای رود

گهی داد بر نیک عهدان درود

10

به گلگون می تازه همچون گلاب

ز سر درد می برد و از مغز تاب

11

در لهو بگشاد بر همدمان

ز در دور غوغای نامحرمان

12

سخن می شد از هر دری در نهفت

کس افسانه ای بی شگفتی نگفت

13

یکی قصه کرد از خراسان و غور

کز آنجا توان یافتن زر و زور

14

یکی از سپاهان و ری کرد یاد

که گنج فریدون از آنجا گشاد

15

یکی داستان زد ز خوارزم و چین

که مشگش چنانست و دیبا چنین

16

یکی گفت قیصور به زین دیار

که کافور و صندل دهد بی شمار

17

یکی گفت هندوستان بهترست

که هیمش همه عود و گل عنبرست

18

در آن انجمن بود پیری کهن

چو نوبت بدو آمد آخر سخن

19

همیدون زبان بر شگفتی گشاد

چو دیگر بزرگان زمین بوسه داد

20

که از هر سواد آن سیاهی بهست

که آبی درو زندگانی دهست

21

به گنج گران عمر خود بر مسنج

که خاکست پر گنج و حمال گنج

22

چو خواهی که یابی بسی روزگار

سر از چشمه زندگانی بر آر

23

شدند انجمن با سرافکندگی

که چون در سیاهی بود زندگی

24

سکندر بدو گفت کای نیک مرد

مگر کان سیاهی بر آن آب خورد

25

سواد حروفیست دست آزمای

همان آب او معنی جان فزای

26

وگرنه که بیند زمینی سیاه

همان چشمه کز مرگ دارد نگاه

27

دگر باره پیر جهان دیده گفت

که بیرون از این رمزهای نفهت

28

حجابیست در زیر قطب شمال

درو چشمه ای پاک از آب زلال

29

حجابی که ظلمات شد نام او

روان آب حیوان از آرام او

30

هر آنکس کزان آب حیوان خورد

ز حیوان خوران جهان جان برد

31

وگر باورت ناید از من سخن

بپرس از دگر زیرکان کهن

32

ملک را ز تشویش آن گفتگوی

پدید آمد اندیشه جستجوی

33

بپرسید از او کان سیاهی کجاست

نماینده بنمود کز دست راست

34

ز ما تا بدان بوم راه اندکیست

ازین ره که پیمودی از ده یکیست

35

چو شه دید کان چشمه خوشگوار

به ظلمت توان یافتن صبح وار

36

در بارگه سوی ظلمات کرد

به رفتن سپه را مراعات کرد

37

چو شد منزلی چند و در کار دید

ز لشگر بسی خلق بیمار دید

38

جهانی روان بود لشگرگهش

جهانی دگر خاص بر درگهش

39

ز بازار لشگر در آن کوچگاه

به بازار محشر همی ماند راه

40

سوی شیر مرغ از عنان تافتند

به بازار لشگر گهش یافتند

41

به هر خشکساری که خسرو رسید

ببارید باران گیا بردمید

42

پی خضر گفتی در آن راه بود

همانا که خود خضر با شاه بود

43

ز بسیاری لشگر اندیشه کرد

صبوری در آن تاختن پیشه کرد

44

یکی غارگه بود نزدیک دشت

که لشگرگه خسرو آنجا گذشت

45

بنه هر چه با خود گران داشتند

به نزدیک آن غار بگذاشتند

46

از آن جمع کانجای شد جای گیر

شد آن بوم ویران عمارت پذیر

47

بن غار خواندش نگهبان دشت

به نام آن بن غار بلغار گشت

48

کسانی که سالار آن کشورند

رهی زاده شاه اسکندرند

49

چو شه دید کان لشگر بی قیاس

دران ره نباشند منزل شناس

50

تنی چند بگزید عیاروش

کماندار و سختی کش و سخت کش

51

دلیر و تنومند و سخت استخوان

شکیبنده و زورمند و جوان

52

بفرمود تا هیچ بیمار و پیر

نگردد دران راه جنبش پذیر

53

که پیر کهن کو بود سالخورد

ز دشواری منزل آمد به درد

54

نشستند پیران جوانان شدند

ره دور بیراه دانان شدند

55

جهان خسرو از مردم آن دیار

طلب کرد کارآگهی هوشیار

56

به ره بردن لشگرش پیش داشت

دو منزل به هر منزلی می گذاشت

57

همه توشه ره ز شیرین و شور

روان کرد بر بیسراکان بور

58

دو اسبه سپه سوی ظلمات راند

بر آن ماندگان نایبی برنشاند

59

به اندرز گفتن همه گفتنی

که جائی چنین هست ناخفتنی

60

چو یک ماهه ره رفت سوی شمال

گذرگاه خورشید را گشت حال

61

ز قطب فلک روشنائی نمود

برآمد فرو شد به یک لحظه بود

62

خط استوا بر افق سرنهاد

میانجی به قطب شمال اوفتاد

63

به جائی رسیدند کز آفتاب

ندیدند بیش از خیالی به خواب

64

سوی عطفگاه زمین تاختند

در آن سایبان رایت افراختند

65

زمین از هوا روشنائی ربود

حجاب سیاهی سیاست نمود

66

ز یکسو سیاهی براندود حرف

دگر سو گذر بست دریای ژرف

67

همی برد ره رهبر هوشمند

به یکسو ز پرگار چرخ بلند

68

چو گشت اندک اندک ز پرگار دور

به هر دوریی دورتر گشت نور

69

چنین تا گذرگه به جائی رسید

که یکباره شد روشنی ناپدید

70

سیاهی پدید آمد از کنج راه

جهان خوش نباشد که گردد سیاه

71

فرو ماند خسرو که تدبیر چیست

نماینده رسم این راه کیست

72

سگالش نمودند کارآگهان

که هست این سیاهی حجابی نهان

73

درون رفت شاید بهر سان که هست

به باز آمدن ره که آرد بدست

74

به چاره گری هر کسی می شتافت

به سامان چاره کسی ره نیافت

75

چو آمد شب آن نیم روشن دیار

سیه مشک بر عود کرد اختیار

76

برآشفت گردون چو زنجیریی

به زنگی بدل گشت کشمیریی

77

شد آن راه از موی باریک تر

ز تاریکی شام تاریک تر

78

به بنگاه خود هر کسی رفت باز

در اندیشه آن شغل را چاره ساز

79

نبرده جوانی جوانمرد بود

که روشن دلش مهر پرورد بود

80

پدر داشت پیری نود ساله ای

ز رنج تنش هر زمان ناله ای

81

در آن روز اول که فرمود شاه

که ناید ز پیران کسی سوی راه

82

جوانمرد بود از پدر ناشکیب

چو بیمار نالنده از بوی سیب

83

نگهداشت آن پیر فرتوت را

چو دیگر کسان سرخ یاقوت را

84

به صندوق زادش نهان کرده بود

به نرخ ره آوردش آورده بود

85

دران شب که از رای برگشتگی

درآمد به اندیشه سرگشتگی

86

جوان آن در بسته را باز کرد

وزین در سخن با وی آغاز کرد

87

کز این آمدن شه پشیمان شدست

ز سختی کشی سست پیمان شدست

88

ز تاریکی آمد دلش را هراس

که هنجار خود را نداند قیاس

89

تواند درون رفت بی رهنمون

برون آمدن را نداند که چون

90

جوانمرد را پیر دیرینه گفت

که هست اندرین پرده رازی نهفت

91

چو هنگام رفتن رسد شاه را

بدان تا برون آورد راه را

92

یکی مادیان بایدش تندرست

که زادن همان باشد او را نخست

93

چو زاده شود کره باد پای

سرش باز برند حالی بجای

94

همانجا که باشد بریده سرش

نپوشند تا بنگرد مادرش

95

دل مادیان زو بتاب آورند

وزانجا به رفتن شتاب آورند

96

چو آید گه بازگشتن ز راه

بود مادیان پیشرو در سپاه

97

به پویه سوی کره نغز خویش

برون آورد ره به هنجار پیش

98

از آن راه بی رهنمون آمدن

بدین چاره شاید برون آمدن

99

جوان کاین حکایت شنید از پدر

به چاره گری رشته را یافت سر

100

سحرگه که مشگین پرند طراز

به دیبای عودی بدل گشت باز

101

شهنشاه بنشست با انجمن

به رفتن شده هر یکی رای زن

102

ز هر گونه ای چاره می ساختند

دگر سان فسونی برانداختند

103

شه افسون کس را خریدار نی

در چاره بر کس پدیدار نی

104

جوان خردمند آهسته رای

سخن راند از اندیشه رهنمای

105

حدیثی که از پیر دانا شنید

به چاره گری کرد با شه پدید

106

چو بشنید شه دل پذیر آمدش

به نزد خرد جایگیر آمدش

107

بدو گفت کای زاد مرد جوان

چنین رای از خود زدن چون توان

108

تو این دانش از خود نیندوختی

بگو راست تا از که آموختی

109

اگر گفتی آماده گشتی به گنج

وگرنه ز کج گفتن آیی به رنج

110

جوان گفت اگر زینهارم دهی

کنم محمل از بار آوخ تهی

111

شهنشه چو فرمود روز نخست

که ناید به ره پیر ناتندرست

112

پدر داشتم پیر دیرینه سال

ز گردون بسی یافته گو شمال

113

من از شفقت پیر بابای خویش

فراموش کردم محابای خویش

114

به پوشیدگی با خود آوردمش

نه بد بود اگر چه بد آوردمش

115

سخنهای ره رفتن شاه دوش

رسانیدم او را یکایک به گوش

116

به تعلیم او دل برافروختم

چنین چاره ای زو درآموختم

117

شه از رای آن رهنمون در نهفت

بر افروخت وین نکته نغز گفت

118

جوان گر چه شاه دلیران بود

گه چاره محتاج پیران بود

119

کدو گر به نو شاخ بازی کند

به شاخ کهن سرفرازی کند

120

جوان گر به دانش بود بی نظیر

نیاز آیدش هم به گفتار پیر

121

درین گفتگو بود شاه جهان

که آن مرد وحشی ز در ناگهان

122

درآمد درآورد نزدیک شاه

یکی پشته وار از سمور سیاه

123

ازو هر یک از قندزی تام تر

به جوهر یک از یک به اندام تر

124

چو شه نزل او را خریدار گشت

دگر ره ز شه ناپدیدار گشت

125

به تاریکی اندر نهان کرد رخت

عجب ماند شه اندران کار سخت

126

به اندیشه روشنائی نمای

دو اسبه سوی ظلمت آورد رای

127

بفرمود تا مادیانی چو باد

کز آبستنی باشدش وقت زاد

128

بیارند از آن گونه کان پیر گفت

شود زاده باد با خاک جفت

129

چو کردند کاری که فرمود شاه

سوی آب حیوان گرفتند راه

متن شعر کپی شد.