کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۴ - تازه کردن داستان و یاد دوستان

1

به هر مدتی گردش روزگار

ز طرزی دگر خواهد آموزگار

2

سرآهنگ پیشینه کج رو کند

نوائی دگر در جهان نو کند

3

به بازی درآید چو بازیگری

ز پرده برون آورد پیکری

4

بدان پیکر از راه افسونگری

کند مدتی خلق را دلبری

5

چو پیری در آن پیکر آرد شکست

جوان پیکری دیگر آرد بدست

6

بدینگونه بر نو خطان سخن

کند تازه پیرایه های کهن

7

زمان تا زمان خامه نخل بند

سر نخل دیگر برآرد بلند

8

چو گم گردد از گوهری آب و رنگ

دگر گوهری سر برآرد ز سنگ

9

عروس مرا پیش پیکر شناس

همین تازه روئی بس است از قیاس

10

کز این نامه هم گر نرفتی ببوس

سخن گفتن تازه بودی فسوس

11

من آن توسنم کز ریاضت گری

رسیدم ز تندی به فرمانبری

12

چه گنج است کان ارمغانیم نیست

دریغا جوانی جوانیم نیست

13

جوان را چو گل نعل برابر شست

چو پیری رسد نعل بر آتشست

14

در آن کوره کایینه روشن کنند

چو بشکست از آیینه جوشن کنند

15

دل هرکرا کو سخن گستر است

سروشی سراینده یارگیر است

16

از این پیشتر کان سخنهای نغز

برآوردی اندیشه از خون مغز

17

سراینده ای داشتم در نهفت

که با من سخنهای پوشیده گفت

18

کنون آن سراینده خاموش گشت

مرا نیز گفتن فراموش گشت

19

نیوشنده ای نیز کان می شنید

هم از شقه کار شد ناپدید

20

چو شاه ارسلان رفت و در خاک خفت

سخن چون توان در چنین حال گفت

21

مگر دولت شه کند یاریی

درآرد به من تازه گفتاریی

22

در اندیشه این گذرهای تنگ

هم از تن توان شد هم از روی رنگ

23

چو طوفان اندیشه را هم گرفت

شب آمد در خوابگاهم گرفت

24

شبی از دل تنگ تاریک تر

رهی از سر موی باریکتر

25

در آن شب چگونه توان کرد راه

درین ره چگونه توان دید چاه

26

فلک پاسگه را براندوده نیل

سر پاسبان مانده در پای پیل

27

بر این سبزه آهو انگیخته

ز ناف زمین نافه ها ریخته

28

نه شمعی که باشد ز پروانه دور

نه پروانه ای داشت پروای نور

29

من آن شب نشسته سوادی به چنگ

سیه تر ز سودای آن شب به رنگ

30

به غواصی بحر در ساختن

گه اندوختن گاهی انداختن

31

چو پاسی گذشت از شب دیر باز

دو پاس دگر ماند هر یک دراز

32

شتاب فلک را تک آهسته شد

خروسان شب را زبان بسته شد

33

من از کله شب در این دیر تنگ

همی بافتم حله هفت رنگ

34

مسیحا صفت زین خم لاجورد

گه ازرق برآوردم و گاه زرد

35

مرا کاول این پرورش کاربود

ولینعمتی در دهش یار بود

36

عماد خوئی خواجه ارجمند

که شد قد قاید بدو سربلند

37

جهان را ز گنج سخا کرده پر

ز درج سخن بر سخا بسته در

38

ندیدم کسی در سرای کهن

که دارد جز او هم سخا هم سخن

39

عطارد که بیند در او مشتری

بدین مهر بردارد انگشتری

40

بود مدبری کان جنان را جهان

به نیرنگ خود دارد از من نهان

41

فرو بسته کاری پیاپی غمی

نه کس غمگساری نه کس همدمی

42

ز یک قابله چند زاید سخن

چه خرما گشاید ز یک نخل بن

43

من آن شب تهی مانده از خواب و خورد

شناور درین برکه لاجورد

44

شبی و چه شب چون یکی ژرف چاه

فتاده درو رخت خورشید و ماه

45

شبی کز سیاهی بدان پایه بود

کزو نور در تهمت سایه بود

46

من از دولت شه کمندی به دست

گرفته بسی آهوی شیر مست

47

درافکنده طرحی به دریای ژرف

به طرح اندرون ماهیان شگرف

48

رصد بسته بر طالع شهریار

سخن کرده با ساعت نیک بار

49

بدان تا کنم شاه را پیشکش

برآمیخته خیل چین با حبش

50

به منزل رسانده ره انجام را

گرو برده هم صبح و هم شام را

51

در آن وحشت آباد فترت پذیر

شده دولت شه مرا دستگیر

52

گوهر جوی را تیشه بر کان رسید

جگر خوردن دل به پایان رسید

53

چو زرین سراپرده آفتاب

به خر پشته کوه برزد طناب

54

من شب نیاسوده برخاستم

به آسودگی بزمی آراستم

55

سریری به آیین سلطانیان

زدم بر سر کوی روحانیان

56

بساطی کشیدم به ترتیب نو

براو کردم اندیشه را پیش رو

57

می و نقل و ریحان مرا همنفس

زبان و ضمیر و سخن بود و بس

58

سرم چون ز می تاب مستی گرفت

سخن با سخاهم نشستی گرفت

59

در آمد به غریدن ابر بلند

فرو ریخت گوهر به گوهرپسند

60

دلم آتش و طالعم شیر بود

زبانم در آن شغل شمشیر بود

61

دو جا مرد را بود باید دلیر

یکی نزد آتش یکی نزد شیر

62

مگر آتش و شیر هم گوهرند

که از دام و دد هر چه باشد خورند

63

چو بر دست من داد نیک اختری

دف زهره و دفتر مشتری

64

گه از لطف بر ساختم زیوری

گه از گنج حکمت گشادم دری

65

جهانی به گوهر برانباشتم

که چون شاه گوهر خری داشتم

66

دگر باره برکان گشادم کمین

برانداختم مغز گنج از زمین

67

به دعوی دروغی نباید نمود

زر و آتش اینک توان آزمود

68

شرفنامه را تازه کردم نورد

سپیداب را ساختم لاجورد

69

دگر باره این نظم چینی طراز

ببین تا کجا می کند ترکتاز

70

به اول چه کشتم به آخر چه رست

شکسته چنین کرد باید درست

71

بسی سالها شد که گوهر پرست

نیاورد از اینگونه گوهر به دست

72

فروشنده گوهر آمد پدید

متاع از فروشنده باید خرید

73

چه فرمود شه باغی آراستن

سمن کشتن و سرو پیراستن

74

به سرسبزی شاه روشن ضمیر

به نیروی فرهنگ فرمان پذیر

75

یکی سرو پیراستم در چمن

که بر یاد او می خورد انجمن

76

سخن زین نمط هر چه دارد نوی

بدین شیوه نو کند پیروی

77

دلی باید اندیشه را تیز و تند

برش بر نیاید ز شمشیر کند

78

سخن گفتن آسان بر آن کس برد

که نظم تهیش از سخن بس بود

79

کسی کو جواهر برآرد ز سنگ

به دشواری آرد سخن را به چنگ

80

غلط کاری این خیالات نغز

برآورد جوش دلم را به مغز

81

ز گرمی سرم را پر از دود کرد

ز خشگی تنم را نمک سود کرد

82

به ترتیب این بکر شوهر فریب

مرا صابری باد و شه را شکیب

83

سخن بین کجا بارگه می زند

چه می گویم او خود چه ره می زند

84

ندانم که این جادوئیهای چست

چگونه درین بابلی چاه رست

85

که آموخت این زهره را زیر زند

که سازد نواهای هاروت بند

86

بدین سحر کو آب زردشت برد

بسا زند را کاتش زنده مرد

87

کجا قطره تا در به دریا برد

خرد آرد و زین بصره خرما برد

88

من آن ابرم این طرف شش طاق را

که آب از جگر بخشم آفاق را

89

همه چون گیا جرعه خواران من

ز من سبز و تشنه به باران من

90

چو سایه که هنجار دارد ز نور

وزو دارد آمیزش خویش دور

91

ز من گر چه شوریده شد خوابشان

هم از فیض جوی منست آبشان

92

همه صرف خواران صرف منند

قباله نویسان حرف منند

93

من ادرار این فیض از آن یافتم

که روی از دگر چشمه ها تافتم

94

به خلوت زدودم ز پولاد زنگ

که مینا پذیرد ز یاقوت رنگ

95

چو من کردم آیینه را تابناک

پذیرنده پاک شد جای پاک

96

نخواندی که از صقل چینی حصار

چگونه ستد رومیان را نگار

97

چو خواهی که بر گنج یابی کلید

نباید عنان از ریاضت کشید

98

مثل زد در این آنکه فرزانه بود

که برناید از هیچ ویرانه دود

99

بسا خواب کاول بود هولناک

نشاط آورد چون شود روز پاک

100

بسا چیز کو دردل آرد هراس

سرانجام از آن کرد باید سپاس

101

جهان پر شد از دعوی انگیختن

برین نطع ترسم ز خون ریختن

102

چو باران فراوان بود در تموز

هوا سرد گردد چو بردالعجوز

103

چو باران هوا تر نماید ز آب

نسوزاند آن چرک را آفتاب

104

چو بر عادت خود درآید خریف

هوا دور باشد ز باد لطیف

105

وبا خیزد از تری آب و ابر

که باشد نفس را گذرگه سطبر

106

بباید یکی آتش افروختن

برو صندل و عود و گل سوختن

107

من آن عود سوزم که در بزم شاه

ندارم جز این یک وثیقت نگاه

108

خدای از پی بندگیم آفرید

بجز بندگی ناید از من پدید

109

به نیک و به بد مرد آموزگار

نپیچد سر از گردش روزگار

110

بهرچش رسد سازگاری کند

فلک برستیزنده خواری کند

111

ندارد جهان خوی سازندگان

نسازد نوا با نوازندگان

112

چو ابریشمی بسته بیند بساز

کند دست خود بر بریدن دراز

113

دو کرم است کان در بریشم کشی

کند دعوی آبی و آتشی

114

یکی کارگاه بریشم تند

یکی کاروان بریشم زند

115

دو باشد مگس انگبین خانه را

فریبنده چون شمع پروانه را

116

کند یک مگس مایه خورد و خفت

به دزدی خورد دیگری در نهفت

117

یکی زان مگس که انگبین گر بود

به از صد مگس که انگبین خور بود

118

از آن پیش کارد شبیخون شتاب

چو دراج در ده صلای کباب

119

ز حرصی چه باید طلب کرد کام

که گه سوخته داردت گاه خام

120

اگر جوش گیری بسوزی ز درد

و گر بر نجوشی شوی خام و سرد

121

سپهر اژدهائیست با هفت سر

به زخمی کی اندازد از مه سپر

122

درین طشت غربالی آبگون

تو غربال خاکی فلک طشت خون

123

گر او با تو چون طشت شد آبریز

تو با او چو غربال شو خاک بیز

124

کجا خاکدان باشد و آبگیر

ز غربال و طشتی بود ناگزیر

125

فسونگر خم است این خم نیلگون

که صد گونه رنگ آید از وی برون

126

اگر جادوئی بر خمی شد سوار

خمی بین برو جادوان صد هزار

127

حساب فلک را رها کن ز دست

که پستی بلند و بلندیست پست

128

گهی زیر ماگاه بالای ماست

اگر زیر و بالاش خوانی رواست

129

درین پرده با آسمان جنگ نیست

که این پرده با کس هماهنگ نیست

130

چه بازیچه کین چرخ بازیچه رنگ

نبازد در این چار دیوار تنگ

131

کسی را که گردن برآرد بلند

همش باز در گردن آرد کمند

132

چو روباه سرخ ار کلاهش دهد

بخورد سگان سپاهش دهد

133

درین چار سو چند سازیم جای

شکم چارسو کرده چون چارپای

134

سرآنگاه بر چار بالش نهیم

کزین کنده چاربالش رهیم

135

رباطی دو در دارد این دیر خاک

دری در گریوه دری در مغاک

136

نیامد کسی زان در اینجا فراز

کزین در برونش نکردند باز

137

فسرده کسی کو درین چاه بست

چو برف اندر افتاد و چون یخ ببست

138

خنک برق کوجان به گرمی سپرد

به یک لحظه زاد و به یک لحظه مرد

139

نه افسرده شمعی که چون برفروخت

شبی چند جان کند و آنگاه سوخت

140

کسیرا که کشتی نباشد درست

شناور شدن واجب آید نخست

141

نبینی که ماهی به دریای ژرف

نیندیشد از هیچ باران و برف

142

شتابنده را اسب صحرا خرام

یرق داده به زآن که باشد جمام

143

جهان آن جهان شد که از مکر و فن

گه آب تو ریزد گهی خون من

144

سپهر آن سپهرست کز داغ و درد

گه از رق کند رنگ ما گاه زرد

145

درین ره کسی پرده داند نواخت

که هنجار این ره تواند شناخت

146

به رهبر توان راه بردن بسر

سر راه دارم کجا راهبر

147

چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش

که امید بردارم از عمر خویش

148

دگر باره غفلت سپاه آورد

سرم بر سر خوابگاه آورد

149

خیالی به خوابی به در می برم

به افسانه عمری به سر می برم

150

به این پر کجا بر توانم پرید

به پائی چنین در چه دانم رسید

151

بدین چار سوی مخالف روان

نیم رسته گر پیرم و گر جوان

152

اگر وقع پیران درآرم به کار

جدا مانم از مردم روزگار

153

وگر با چنین تن جوانی کنم

به جان کسان زندگانی کنم

154

همان به که با هر کهن تازه ای

نمایم بقدر وی اندازه ای

155

مگر تارها کردن این بند را

نیازارم این همرهی چند را

متن شعر کپی شد.