کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۱۲ - افسانه ماریه قبطیه

1

مغنی ره باستانی بزن

مغانه نوای مغانی بزن

2

من بینوا را به آن یک نوا

گرامی کن و گرمتر کن هوا

3

گزین فیلسوف جهان آزمای

سخن را چنین کرد برقع گشای

4

که قبطی زنی بود در ملک شام

زمیری پدر ماریه ش کرده نام

5

بسی قلعه نامور داشته

ز بیداد بد خواه بگذاشته

6

بدو گشته بدخواه او چیره دست

به کارش درآورده گیتی شکست

7

چو کارش ز دشمن به جان آمده

به درگاه شاه جهان آمده

8

بدان تا بخواهد ز شه داد خویش

شود خرم از ملک آباد خویش

9

به دستور شه برد خود را پناه

بدان داوری گشت ازو دادخواه

10

چو دیدش که دستور دانش پژوه

دهد درس دانش به چندین گروه

11

از آن دادخواهی هراسان شده

بر او دانش آموزی آسان شده

12

دل از قصه داد و بیداد شست

به تعلیم دانش کمر بست چست

13

به خدمتگری پیش دانای دهر

پرستنده ای گشت گستاخ بهر

14

ز دیگر کنیزان پائین پرست

جز او کس نشد محرم آب دست

15

ز پرهیزگاری که بود استاد

نظر بست هر گه که او رخ گشاد

16

ز دستی چنان کاب از او می چکید

جز آبی که بر دستش آمد ندید

17

چو زن دید کاستاد پرهیزگار

ز کافور او گشت کافور خوار

18

ز میلی که باشد زنان را به مرد

هوای دلش گشت یکباره سرد

19

منش داد در دانش آموختن

به سامان شد از دانش اندوختن

20

ارسطوی دانا بدان دلنواز

در دانش خویش بگشاد باز

21

بسی در بران در ناسفته سفت

بسی گفتنیهای ناگفته گفت

22

از آن علم کاسان نیاید بدست

یکایک خبردادش از هر چه هست

23

زن دانش آموز دانش سرشت

چو لوحی ز هر دانشی در نبشت

24

سوی کشور خویشتن کرد رای

که رسم نیا را بیارد بجای

25

بدان داوری دستگاهی نداشت

به آیین خود برگ راهی نداشت

26

چو دستور دانا چنین دید کار

که بی گنج نتوان شدن شهریار

27

بران جوهر انداخت اکسیر زر

به اکسیر خود کردش اکسیر گر

28

بدان کیمیا ماریه میر گشت

لقب نامه علم اکسیر گشت

29

چو از دانش خویش دستور شاه

به گنجی چنان دادش آن دستگاه

30

به دستوری شه سوی کشورش

فرستاد با گنج و با لشگرش

31

شتابنده چون سوی کشور شتافت

به آهستگی مملکت بازیافت

32

چنان گشت مستغنی از ساو و باج

که برداشت از کشور خود خراج

33

به اکسیر کاری چنان شد تمام

که کردی زر پخته از سیم خام

34

ز بس زر که آن سیم تن ساز کرد

در گنج برخاکیان باز کرد

35

چه زر در ترازوی آن کس چه سنگ

که آرد زر بی ترازو به چنگ

36

ز لشگر گهش کس نیامد بدست

که بر بارگی نعلی از زر نبست

37

به درگاه او هر که سر داشتی

اگر خر بدی زین زر داشتی

38

ز بس زر که بر زیور انباشتند

سگان را به زنجیر زر داشتند

39

گروهی حکیمان دانش پرست

ز اسباب دنیا شده تنگدست

40

از آن گنج پنهان خبر یافتند

به دیدار گنجینه بشتافتند

41

نمودند خواهش بدان کان گنج

که درویشی آورد ما را به رنج

42

ندانیم چون دیگران پیشه ای

مگر در جهان کردن اندیشه ای

43

ز کسب جهان دامن افشانده ایم

به قوت یکی روز درمانده ایم

44

تواند که بانوی عاجز نواز

گشاید به ما بر در گنج باز

45

درآموزد از رای و تدبیر خویش

به ما چیزی از علم اکسیر خویش

46

جهان را چنین گنج گوهر بسیست

کلید در گنج با هر کسیست

47

مگر قوت را چاره سازی کنیم

ز خلق جهان بی نیازی کنیم

48

زن کار پیرای روشن ضمیر

بدان خواسته گشت خواهش پذیر

49

یکی منظری بود با آب و رنگ

مقرنس برآورده از خاره سنگ

50

عروسانه بر شد بران جلوه گاه

پرندی سیه بسته بر گرد ماه

51

برآموده چون نرگس و مشک و بید

به موی سیه مهره های سپید

52

صلیبی دو گیسوی مشگین کمند

در آن مهره آورده با پیچ و بند

53

به نظارگان گفت گیسوی من

ببینید در طاق ابروی من

54

نمودار اکسیر پنهانیم

ببینید در صبح پیشانیم

55

نیوشندگان را در آن داوری

غلط شد زبان زان زبان آوری

56

یکی گفت اشارت بدان مهره بود

که شفاف و تابنده چون زهره بود

57

یکی راز پوشیده از موی جست

که آن مهره با موی دید از نخست

58

گرفتند هر یک پی آن پیشه را

خلافی پدید آمد اندیشه را

59

از آن قصه هر یک دمی می شمرد

به فرهنگ دانا کسی پی نبرد

60

دگر روز خواهش برآراستند

در آن باب فصلی دگر خواستند

61

پری روی بر طاق منظر نشست

نشاند آن تنی چند را زیر دست

62

سخن راند از گنج درخواسته

چو سربسته گنجی برآراسته

63

حدیث سر کوه و مردم گیا

که سازند از او زیرکان کیمیا

64

همان سنگ اعظم که کان زرست

سخن بین که چون کیمیا پرورست

65

به پوشیدگی کرد رمزی پدید

در او آهنین قفل زرین کلید

66

به دانا رسید این سخن گنج یافت

به نادان رسید انده و رنج یافت

67

گر آن کیمیا را گهر در گیاست

گیای قلم گوهر کیمیاست

68

از آن کیمیا با همه چربدست

دریغی نه چندانکه خواهند هست

69

کسی را بود کیمیا در نورد

که او عشوه کیمیاگر نخورد

70

شنیدم خراسانیی بود چست

به بغداد شد چون شدش کار سست

71

دمی چند بر کار کردای شگفت

خراسانی آمد دمش در گرفت

72

از آن دم که اهل خراسان کنند

به بغدادیان بازی آسان کنند

73

هزارش عدد بود مصری چو موم

زری که آنچنان زر نباشد به روم

74

به سوهان یکایک همه خرد سود

بر آمیختش با گل سرخ زود

75

وزان سرخ گل مهره ای چند ساخت

به آن مهره ها بین که چون مهره باخت

76

به عطاری آن مهره ها بر شمرد

به مهر خود آن مهره او را سپرد

77

که این مهره در حقه ای نه به راز

زهی مهره دزد و زهی مهره باز

78

به دیناری این بر تو بفروختم

وزو کیسه سود بردوختم

79

چو وقت آید این را که داری برنج

بده بازخرم زهی کان گنج

80

بپرسید عطار کاین را چه نام

بگفتا طبریک سخن شد تمام

81

ز دکان عطار چون بازگشت

به افسونگری کیمیا ساز گشت

82

به دارالخلافه خبر باز داد

که اکسیریی آمدست اوستاد

83

منم واصل کیمیا در نهفت

به گوهرشناسی کسم نیست جفت

84

عملهای من چون درآید به کار

یکی ده کند ده صد و صد هزار

85

درستی صدم داد باید نخست

که گردد هزار از من آن صد درست

86

همان استواران مردم شناس

به من برگمارند و دارند پاس

87

گرآید زمن دستکاری شگرف

نیارند با من در این کار حرف

88

وگر خواهم از راستی درگذشت

ز من خون و سر وز شما تیغ و طشت

89

خلیفه چو اکسیر سازی شنید

به عشوه زری داد و زرقی خرید

90

به افسون روباهی آن شیر مرد

زر پخته را بر می خام خورد

91

چو ده گانه ای ماند ازان زر بجای

دران دستکاری بیفشرد پای

92

یکی کوره ای ساخت چون زر گران

زهر داروئی کرد چیزی دران

93

فرستاد در شهر بالا و پست

طبریک طلب کرد و نامد بدست

94

هم آخر رقیبان آن کارگاه

به عطار پیشینه بردند راه

95

گل سرخ او را به دینار زرد

خریدند و بردند نزدیک مرد

96

خراسانی آن مهره ها کرد خرد

نمود آشکارا یکی دستبرد

97

به کوره درافکند و آتش دمید

بجا ماند زر وان دگرها رمید

98

سبیکه فرو ریخت درنای تنگ

برآمد زر سرخ یاقوت رنگ

99

به گوش خلیفه رسید این سخن

که نقد نو آمد ز کان کهن

100

زری دید با سود همره شده

دران کدخدائی یکی ده شده

101

به امید گنجی چنان گوهری

بسی کرد با او نوازش گری

102

از آن مغربی زر مصری عیار

فرستاد نزدیک او ده هزار

103

که این را به کار آورای نیک رای

که من حق آن با تو آرم بجای

104

کشند استواران ما از تو دست

که نزدیک ما استواریت هست

105

دران آزمایش چو چست آمدی

به میزان معنی درست آمدی

106

خراسانی آن گنج بستد به ناز

چو هندو کمر بست بر ترکتاز

107

گریزان ره خانه را پی گرفت

شبی چند با عاملان می گرفت

108

بخفت و به خفتن به خسباندشان

چو برخاست بر خاک بنشاندشان

109

ستوران تازی غلامان کار

به اندازه بخرید و بر بست بار

110

به راهی که دیده نشانش ندید

چنان شد که کس در جهانش ندید

111

خلیفه چو آگاه شد زین فریب

که برد آن خراسانی آن زر و زیب

112

حدیث طبریک به یاد آمدش

جز آن هر چه بشنید باد آمدش

113

خبر بازجست از طبریک فروش

بخندید کان طنزش آمد به گوش

114

طبریک چو تصحیف سازد دبیر

بیاموز معنی و معنیش گیر

115

هر افسون کز افسونگری بشنوی

نگر تا به افسون او نگروی

116

در این داوری هیچکس دم نزد

که در بازی کیمیا کم نزد

117

سکندر به یونان خبردار شد

که بر گنج زرماریه مار شد

118

به شه باز گفتند کان ماده شیر

به صید افکنی گشت خواهد دلیر

119

زنی کار دانست و سامان شناس

نداند کسی سیم او را قیاس

120

ز پوشیده گنجی خبر داشتست

به آن گنج گیتی بینباشتست

121

به افسونگری سنگ را زر کند

صدف ریزه را لولو تر کند

122

از آن بیشتر گنج زر ساختست

که قارون به خاک اندر انداختست

123

گرش سر نبرد سر تیغ شاه

جهان زود گیرد به گنج و سپاه

124

سپاه آورد دشمنان را به رنج

سپاهی نگردد مگر گرد گنج

125

به آزار او شه شتابنده گشت

ز گرمی چو خورشید تابنده گشت

126

به تدبیر آن شد کزان جان پاک

به تدبیر دشمن برآرد هلاک

127

چو از آتش خشم شاهنشهی

به دستور دانا رسید آگهی

128

بسی چید بر خدمت شهریار

بسی چربی آورد با او به کار

129

که آن زن زنی پارسا گوهرست

جهانجوی را کمترین چاکرست

130

کمر بسته توست در ملک شام

به گوهر کنیز و به خدمت غلام

131

بسی گشت چون چاکران گرد من

به چندین هنر گشت شاگرد من

132

منش دل به دانش برافروختم

نهانی در او چیزی آموختم

133

که چندان به دست آرد از برگ و ساز

که گردد ز خلق جهانی نیاز

134

بر او طالعی دیدم آراسته

خبر داده از گنج و از خواسته

135

جز او هر که این صنعت آرد به کار

جوی نارد از گنج او در شمار

136

به هشیاری طالع مال سنج

بجز ماریه کس نشد مار گنج

137

کنون کان کفایت به دست آمدش

بجای نیاکان نشست آمدش

138

چو شه پوزش رای دستور یافت

دل خویش از آن داوری دور یافت

139

چو دستور گرد از دل شه ربود

سوی ماریه کس فرستاد زود

140

بفرمود تا عذر شاه آورد

همان قاصدی سر به راه آورد

141

زن کاردان چون شنید این سخن

گشاد از زر تازه گنج کهن

142

فرستاده ای را برآراست کار

فرستاد گنجی سوی شهریار

143

که چندین ترازوی گنجینه سنج

به یکجای چندان ندیدست گنج

144

چو بر گنج دادن دلش راه برد

هلاک از خود و کینه از شاه برد

145

درم دادن آتش کشد کینه را

نشاند ز دل خشم دیرینه را

متن شعر کپی شد.