کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۱۳ - افسانه نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر

1

مغنی بیار آن نوای غریب

نو آیین تر از ناله عندلیب

2

نوائی که در وی نوائی بود

نوائی نه کز بینوائی بود

3

خنیده چنین شد در اقصای روم

که بی سیمی آمد ز بیگانه بوم

4

به کم مدتی شد چنان سیم سنج

که شد خواجه کاروانهای گنج

5

کس اگه نه کان گنج دریا شکوه

ز دریا بر او جمع شد یا ز کوه

6

یکی نامش از کان کنی می گشاد

یکی تهمت ره زنی می نهاد

7

سرانجامش آزاد نگذاشتند

به شاه جهان قصه برداشتند

8

که آمد تهی دستی از راه دور

نه در کیسه رونق نه در کاسه نور

9

به تاریخ یکسال یا بیش و کم

بدست آوریدست چندین درم

10

که گر شه گمارد بر آن ده دبیر

ز تفصیل آن عاجز آید ضمیر

11

یکی نانوا مرد بد بینوا

نه آبی روان و نه نانی روا

12

کنون لعل و گوهر فروشی کند

خرد کی در این ره خموشی کند

13

نه پیشه نه بازارگانی نه زرع

چنین مایه را چون بود اصل و فرع

14

صواب آنچنان شد که شاه جهان

از احوال او باز جوید نهان

15

جهاندار فرمود کان زاد مرد

فرو شوید از دامن خویش گرد

16

به خلوت کند شاه را دستبوس

ز تشنیع برنارد آوای کوس

17

درم دار مقبل به فرمان شاه

به خدمت روان شد سوی بارگاه

18

درون رفت و بوسید شه را زمین

زمین بوس چون کرد خواند آفرین

19

چو شاه جهانش جوان دید بخت

جوانبخت را خواند نزدیک تخت

20

بسی نیک و بد مرد را کرد یاد

سخنها کزو گنج شاید گشاد

21

که مردی عزیزی و آزاد چهر

به فرخندگی در تو دیده سپهر

22

شنیدم چو اینجا وطن ساختی

به یک روزه روزی نپرداختی

23

کنون رخت و بنگاهت آنجا رسید

که نتواندش کاروانها کشید

24

بباید چنین گنج را دسترنج

وگرنه من اولی تر آیم به گنج

25

اگر راست گفتی که چونست حال

زمن ایمنی هم به سر هم به مال

26

وگر بر دروغ افکنی این اساس

سر و مال بستانم از ناسپاس

27

نیوشنده چون دید کز خشم شاه

بجز راستی نیست او را پناه

28

زمین بوس شه تازه تر کرد باز

چنین گفت کای شاه عاجز نواز

29

ندیده جهان نقش بیداد تو

به نیکی شده در جهان یاد تو

30

رعیت زدادت چنان دلخوشند

که گر جان بخواهی به پیشت کشند

31

مرا مال و نعمت زمین زاد توست

هم از داده تو هم از داد توست

32

اگر می پذیری زمن هر چه هست

بگو تا برافشانم از جمله دست

33

به کمتر غلامی دهم شاه را

زنم بوسه این خاک درگاه را

34

چو شه گفت کاحوال خود باز گوی

بگویم که این آب چون شد به جوی

35

من اول که اینجا رسیدم فراز

تهی دست بودم ز هر برگ و ساز

36

دلم را غم بی نوائی شکست

گرفتم ره نانوائی بدست

37

وزان پیشه نیزم نوائی نبود

که در کار و کسبم وفائی نبود

38

به شهری که داور بود پی فراخ

شود دخل بر نانوا خشک شاخ

39

ز هر سو سراسیمه می تاختم

به بی برگی آن برگ می ساختم

40

زنی داشتم قانع و سازگار

قضا را شد آن زن ز من باردار

41

به سختی همی گشت ز ما سپهر

شد از مهر گردنده یک باره مهر

42

زن پاکدامن تر از بوی مشک

شکیبنده با من به یک نان خشک

43

چو آمد گه زادن او را فراز

به کشگینه گرمش آمد نیاز

44

ز چیزی که دارد به خوردن بسیچ

نبودم بجز خون در آن خانه هیچ

45

من و زن در آن خانه تنها و بس

مرا گفت کی شوی فریاد رس

46

اگر شوربائی به چنگ آوری

من مرده را باز رنگ آوری

47

وگرنه چنان دان که رفتم ز دست

ستمگاره شد باد و کشتی شکست

48

چو من دیدم آن نازنین را چنان

برون رفتم از خانه زاری کنان

49

ز سامان به سامان همه کوی و شهر

دویدم مگر یابم از توشه بهر

50

ندیدم دری کان نه در بسته بود

که سختی به من سخت پیوسته بود

51

رسیدم به ویرانه ای دور دست

درو درگهی با زمین گشته پست

52

بسی گرد ویرانه کردم طواف

شتابنده چون دیو در هر شکاف

53

سرائی کهن یافتم سالخورد

دری در نشسته بر او دود و گرد

54

در او آتشی روشن افروخته

بر او هیمه خروارها سوخته

55

سیه زنگیی دیدم آتش پرست

سفالین سبوئی پر از می بدست

56

بر آتش نهاده لویدی فراخ

نمک سود فربه در او شاخ شاخ

57

چو زنگی مرا دید برجست زود

بپیچید برخود به کردار دود

58

به من بانگ برزد که ای دیوزاد

شبیخون من چونت آمد به یاد

59

تو دزدی و من نیز دزد این رواست؟

به دزدی شدن پیش دزدان خطاست

60

من از هول زنگی و تیمار خویش

فروماندم آشفته در کار خویش

61

زبان برگشادم به آیین زنگ

دعا گفتم آوردم او را به چنگ

62

که از بینوائی و بی مایگی

گرفتم در این سایه همسایگی

63

جوانمردی چون تو شیرافکنی

شنیدم به افسانه از هر تنی

64

نخوانده به مهمان تو تاختم

سر خویش در پایت انداختم

65

مگر کز تو کارم به جائی رسد

در این بینوائی نوائی رسد

66

چو زنگی زبان مرا چرب دید

وزآن گونه گفتار شیرین شنید

67

از آن چرب و شیرین رها کرد حرب

که دشمن فریبست شیرین و چرب

68

بگفتا خوری باده دانی سرود؟

بگفتم بلی پیشم آورد رود

69

از او بستدم رود عاشق نواز

ز بی سازیش پرده بستم به ساز

70

سر زخمه بر رود بگماشتم

سرودی فریبنده برداشتم

71

درآوردم او را به بانگ و خروش

چو دیگی که از گرمی آید به جوش

72

گهی خورد ریحانیی زان سفال

گهی کوفت پائی به امید مال

73

زدم زخمه ای چند زنگی فریب

برون بردم از جان زنگی شکیب

74

حریفانه با من درآمد به کار

چو سرمست شد کرد راز آشکار

75

که امشب در این کاخ ویرانه رنگ

به امید مالی گرفتم درنگ

76

دگر زنگیی هست همزاد من

که می خوردنش نیست بی یاد من

77

یکی گنجدان یافتیم از نهفت

که هیچ اژدهائیش بر سر نخفت

78

مگر ما که هستیم چون اژدها

ز دل کرده آزرم هر کس رها

79

بود سالی اکنون کزان کان گنج

خوریم و نداریم خود را به رنج

80

من اینجا نشستم چنین بیهمال

دگر زنگیی رفته جویای مال

81

ز گنجینه آن همه سیم و زر

همانا که یک پشته مانده دگر

82

چو امشب رسیدی تو مهمان ما

روانست حکم تو بر جان ما

83

به شرطی که چون آید آن ره نورد

کشد گوهر سرخ و یاقوت زرد

84

تو در کنج کاشانه پنهان شوی

شکیبنده چون شخص بیجان شوی

85

که من در دل آن دارم ای هوشمند

که آن اژدها را رسانم گزند

86

هر آن گنج کارد به تنها برم

به کنجی نشینم به تنها خورم

87

تو را نیز از آن قسمتی بامداد

دهم تا دلت گردد از تاج شاد

88

من و زنگی اندر سخن گرم رای

که ناگه به گوش آمد آواز پای

89

ز جا جستم و در خزیدم به کنج

گهی خار در خاطرم گه ترنج

90

درآمد سیه چهره ای چون زگال

به پشت اندر آورده یک پشته مال

91

نهادش به سختی ز گردن به زیر

برو گردنی سخت چون تند شیر

92

از آن پیش کان پشته را باز کرد

یکی نیمه زان شوربا باز خورد

93

نگه کرد همزاد او خفته بود

همان کرد با او که او گفته بود

94

بزد تیغ پولاد بر گردنش

سرش را بیفکند در دامنش

95

من از بیم از آنان که افتم ز پای

دگر باره خود را گرفتم بجای

96

چو زنگی سر یار خود را برید

تنش را به خنجر زهم بردرید

97

یکی نیمه در بست و بر زد به دوش

برون رفت و من مانده بی عقل و هوش

98

پس از مدتی کان برآمد دراز

نگه کردم آمد دگر باره باز

99

دگر نیمه را همچنان کرد خرد

به آیین پیشینه در بست و برد

100

چو دیدم که هنجار او دور بود

شب از جمله شبهای دیجور بود

101

بدان گنج پویان شدم چون عقاب

سوی پشته مال کردم شتاب

102

به پشت اندر آوردم آن پشته را

چو زنگی دگر زنگی کشته را

103

وزان شور با ساغری گرم جوش

ربودم سوی خانه رفتم خموش

104

چنان آمدم سوی ایوان خویش

که جز دولتم کس نیفتاد پیش

105

چو در خانه رفتم به نیروی بخت

نهادم ز دل بارو از پشت رخت

106

به گوش آمد آواز نو زاد من

وزان شادتر شد دل شاه من

107

به زن دادم آن شوربا را بخورد

پس از صبر کردن بسی شکر کرد

108

ز فرزند فرخنده دادم خبر

پسر بود و باشد پسر تاج سر

109

گشادم گره رخت سربسته را

به مرهم رساندم دل خسته را

110

چه دیدم یکی گنج کانی در او

ز یاقوت و زر هر چه دانی دراو

111

به گنجی چنان کان گوهر شدم

وزان شب چو دریا با توانگر شدم

112

به فرزند فرخ دلم شاد گشت

که با گوهر و گنج همزاد گشت

113

همه مال من زان شب آمد پدید

که شب با گهر بد گهر با کلید

114

چنین بود گوینده را سرگذشت

سخن کامد آنجا ورق در نوشت

115

شه از وقت مولود فرزند او

خبر جست و از حال پیوند او

116

شد آن گوهری مرد و از جای خویش

نمودار آن طالع آورد پیش

117

شه آن نسخه را هم بدانسان که بود

به والیس دانا فرستاد زود

118

که احوال این طالع از هر چه هست

چنان کن که ز اختر آری به دست

119

بدو نیک او را نهانی بجوی

چویابی نهان آشکارا بگوی

120

چو آمد به والیس فرمان شاه

سوی اختران کرد نیکو نگاه

121

نظر کردن هر یکی بازجست

شد احوال پوشیده به روی درست

122

نبشت و فرستاد از آنجاکه دید

نه ز آنجا که از کس حکایت شنید

123

چو شه نامه حکم والیس خواند

در آن حکم نامه شگفتی بماند

124

نمودار طالع چنان کرده بود

از آن نقش ها کز پس پرده بود

125

که این بانوا نانوا زاده ایست

که از نور دولت نواداده ایست

126

به بی برگی از مادر انداخته

چو زاده فلک برگ او ساخته

127

پدر گشته فرخ ز پرواز او

توانگر ز پیروزی راز او

128

همانا که چون زاده باشد بجای

نهاده بود بر سر گنج پای

129

ز غیرت شه آمد چو دریا به جوش

لطف کرد با مرد گوهر فروش

130

پس آنگاه بسیار بنواختش

یکی از ندیمان خود ساختش

متن شعر کپی شد.