کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۱۷ - احوال سقراط با اسکندر

1

مغنی بدان ساز تیمار سوز

نشاط مرا یک زمان بر فروز

2

مگر زان نوای بریشم نواز

بریشم کشم روم را در طراز

3

چنین گوید آن کاردان فیلسوف

که بر کار آفاق بودش وقوف

4

که یونان نشینان آن روزگار

سوی زهد بودند آموزگار

5

ز دنیا نجستندی آسایشی

نیرزیدشان شهوت آلایشی

6

نکردندی الا ریاضتگری

به بسیار دانی و اندک خوری

7

کسی که به خود بر توان داشتی

ز طبع آرزوها نهان داشتی

8

نکردی تمتع نخوردی نبید

کزین هر دو گردد خرد ناپدید

9

ز گرد آمدن سر درآید به گرد

چو سر بایدت گرد آفت مگرد

10

بدانجا رسیدند از آن رسم و رای

که برخاست بنیادشان زین سرای

11

ز خشگی به دریا کشیدند بار

ز پیوند گشتند پرهیزگار

12

زنان را ز مردان بپرداختند

جداگانه شان کشتیی ساختند

13

به مردانگی خون خود ریختند

بمردند و با زن نیامیختند

14

به گیتی چنین بود بنیادشان

که تخمه به گیتی برافتادشان

15

یکی روز فرخنده از صبحگاه

ز فرزانگان بزمی آراست شاه

16

چنان داد فرمان به سالاربار

که با من ندارد کس امروز کار

17

فرستید و خوانید سقراط را

نگهبان ترکیب و اخلاط را

18

فرستاده سقراط را بازجست

ز شه یاد کردش که جویای توست

19

زمانی به درگاه خسرو خرام

برآرای جامه برافروز جام

20

فریب ورا پیر دانا نخورد

فریبندگی را اجابت نکرد

21

بدو گفت رو به اسکندر بگوی

که هرچ اندرین ره نیابی مجوی

22

من آنجائیم وین سخن روشنست

گر اینجا خیالیست آن بی منست

23

مرا گر بدست آرد ایزد پرست

هم از درگه ایزد آیم بدست

24

جوابی که آن کان فرهنگ سفت

فرستاده شد با فرستنده گفت

25

شهنشاه را گشت روشن چو روز

که سقراط شمعی است خلوت فروز

26

نیابد به دیدار آن شمع راه

جز آن کس که شب خیز باشد چو ماه

27

سکندر که دارنده تاج بود

به دانش همه ساله محتاج بود

28

زمانی نبودی که فرزانه ای

ز گوهر ندادی بدو دانه ای

29

ز هر دانشی کان ز دانندگان

رساندندی او را رسانندگان

30

سخنهای سقراط بیدار هوش

پسند آمدی مر زبان را به گوش

31

بران شد دل دانش اندیش او

که آرند سقراط را پیش او

32

نمودند کان پیر خلوت پناه

بر آمد شد خلق بربست راه

33

سر از شغل دنیا چنان تافتست

که در گور گوئی دری یافتست

34

ز خویشان و یاران جدائی گرفت

به کنجی خراب آشنایی گرفت

35

جهان گر چه کارش به جان آورد

نه ممکن که سر در جهان آورد

36

ز خون خوردن جانور خو برید

پلاسی بپوشید و دیبا درید

37

کفی پست از آنجا که غایت بود

شبان روزی او را کفایت بود

38

جز ایزد پرستیدنش کار نیست

به نزدیک او خلق را بار نیست

39

نظامی صفت با خرد خو گرفت

نظامی مگر کاین صفت زو گرفت

40

به شرحی که دادند از آن دین پناه

گراینده تر شد بدو مهر شاه

41

چنین آمداست آدمی را نهاد

که آرد فرامش کنان را به یاد

42

کسی کو ز مردم گریزنده تر

بدو میل مردم ستیزنده تر

43

چو سقراط مهر خود از خلق شست

همه خلق سقراط را بازجست

44

بسی خواند شاهش بر خویشتن

نشد شاه انجم بر آن انجمن

45

چو زاندازه شد خواهش شهریار

دل کاردان در نیامد به کار

46

ز ناز هنرمند ترکانه وش

رمنده نشد دولت نازکش

47

شه از جمله استواران خویش

یکی محرم خاص را خواند پیش

48

فرستاد نزدیک دانا فراز

بسی قصه ها گفت با او به راز

49

که نزدیک خود خواندمت بارها

نهان داشتم با تو گفتارها

50

اجابت نکردی چه بود از قیاس

نوازنده را ناشدن حق شناس

51

چرائی ز درگاه ما گوشه گیر

بیا یا بگو حجتی دلپذیر

52

به معذوری خویش حجت نمای

وگر نیست حجت به حاجت به پای

53

فرستاده پی مبارک ز راه

به سقراط شد داد پیغام شاه

54

جهان دیده دانای حاضر جواب

چنین داد پاسخ برای صواب

55

که گر شه مرا خواند نزدیک خود

خرد چیزها داند از نیک و بد

56

نماید که رفتن بدو رای نیست

که مهر تو را در دلش جای نیست

57

چو درنا شدن هست چندین دلیل

به بازی نشد پیش کس جبرئیل

58

مرا رغبت آنگه پدید آمدی

که پیغام شه با کلید آمدی

59

چو در نافه مشک آشنائی دهد

بر او بوی خوش بر گوائی دهد

60

دلی را که بر دوستی رهبر است

برون از زبان حجتی دیگر است

61

درونی که مهر آشکارا کند

مدارا فزون از مدارا کند

62

کسانی که نزدیک شه محرمند

به بزم اندرون شاه را همدمند

63

سوی من نبینند بر آب و سنگ

ستور مرا پای ازینجاست لنگ

64

چنان می نماید که در بزمگاه

به نیکی مرا یاد ناورد شاه

65

که آن رازداران که خدمتگرند

به دل دوستی سوی من ننگرند

66

دل شاه را مرد مردم شناس

هم از مردم شاه گیرد قیاس

67

اگر خاصگان را زبان هست نرم

به امید شه دل توان کرد گرم

68

وگر نرم ناید ز گوینده گفت

درشتی بود شاه را در نهفت

69

غنا ساز گنبد چو باشد درست

صدای خوش آرد به اوتار سست

70

ز گنبد چو یک رکن گردد خراب

خوش آواز را ناخوش آید جواب

71

هر آن نیک و بد کاید از در برون

به دارای درگه بود رهنمون

72

تو خوانی مرا پرده داران راز

به سرهنگی از پرده دارند باز

73

نگر تا به طوفان ز دریای آب

در این کشمکش چون نمایم شتاب

74

مثال آنچنان شد که دریای ژرف

نماید که درهاست ما را شگرف

75

نهنگان دریا گشایند چنگ

که جوید گهر در دهان نهنگ؟

76

چگونه شوم بردری نور باش

که باشد بر او این همه دور باش

77

بر شاه اگر صورتم بد کنند

خلاقت نه بر من که بر خود کنند

78

ز خلق جهان بنده ای را چه باک

که بندد کمر پیش یزدان پاک

79

در این بندگی خواجه تاشم تو را

گر آیم به تو بنده باشم تو را

80

ببین ای سکندر به تقویم راست

که این نکته را ارتفاع از کجاست

81

فرستاده شهریار از برش

بر شاه شد خواند درس از برش

82

طبق پوش برداشت از خون در

ز در دامن شاه را کرد پر

83

شه از گوهر افشان آن کان گنج

ز گوهر برآمودن آمد به رنج

84

پسند آمدش کان سخنهای چست

به دعوی گه حجت آمد درست

85

چو دانست کوهست خلوت گرای

پیاده به خلوتگهش کرد رای

86

شد آن گنج را دید در گوشه ای

ز بی توشه ای ساخته توشه ای

87

ز شغل جهان گشت مشغول خواب

برآسوده از تابش آفتاب

88

تماشای او در دلش کار کرد

به پایش بجنباند و بیدار کرد

89

بدو گفت برخیز و با من بساز

که تا از جهانت کنم بی نیاز

90

بخندید دانا کزین داوری

به ار جز منی را به دست آوری

91

کسی کو نهد دل به مشتی گیا

نگردد بگرد تو چون آسیا

92

چو قرص جوین هست جان پرورم

غم گرده گندمین چون خورم

93

بر آن راهرو نیم جوبار نیست

که او را یکی جو در انبار نیست

94

مرا کایم از کاهبرگی ستوه

چه باید گرانبار گشتن چو کوه

95

دگر باره شه گفت کز مال و جاه

تمنا چه داری تو ای نیکخواه

96

جوابش چنین داد دانای دور

که با چون منی بر مینبار جور

97

من از تو به همت توانگرترم

که تو بیش خواری من اندک خورم

98

تو با اینکه داری جهانی چنین

نه ای سیر دل هم ز خوانی چنین

99

مرا این یکی ژنده سالخورد

گرانستی ارنیستی گرم و سرد

100

تو با این گرانی که دربار توست

طلبکاری من کجا کار توست

101

دگر باره پرسید از او شهریار

که تو کیستی من کیم در شمار

102

چنین داد پاسخ سخنگوی پیر

که فرمان دهم من تو فرمان پذیر

103

برآشفت شه زان حدیث درست

نهانی سخن را درون بازجست

104

خردمند پاسخ چنین داد باز

که بر شه گشایم در بسته باز

105

مرا بنده ای هست نامش هوا

دل من بدان بنده فرمان روا

106

تو آنی که آن بنده را بنده ای

پرستار ما را پرستنده ای

107

شه از رای دانای باریک بین

ز خجلت سرافکنده شد برزمین

108

بدو گقت خود نور سیمای من

گواهست بر پاکی رای من

109

ز پاکان چو پاکی جدائی مکن

نمرده زمین آزمائی مکن

110

دگر ره جوابیش چون سیم داد

که سیماب در گوش نتوان نهاد

111

چو پاکی و پاکیزه رائی کنی؟

چرا دعوی چارپائی کنی

112

که هر چارپائی که آرد شتاب

به پای اندر آرد کسی را ز خواب

113

چو من خفته ای را تو بیدار مرد

نبایست از این گونه بیدار کرد

114

تو کز خواب ما را بر آشفته ای

کنی خفته بیدار و خود خفته ای

115

بدین خواب خرگوش و خوی پلنگ

ز شیران بیدار بردار چنگ

116

شکاری طلب کافتد از تیر تو

هژبری چو من نیست نخجیر تو

117

دل شه بدان داستانهای گرم

چو موم از پذیرندگی گشت نرم

118

به خواهش چنان خواست کان هوشمند

ز پندش دهد حلقه گوش بند

119

شد آن تلخی از پیر پرهیزگار

به شیرین زبانی درآمد به کار

120

از آن پند گو سر بلندی دهد

بگفت آنچه او سودمندی دهد

121

که چون آهن دست پیرای تو

پذیرای صورت شد از رای تو

122

توانی که روشن کنی سینه را

در او آری آیین آیینه را

123

چو بردن توانی ز آهن تو زنگ

که تا جای گیرد در او نقش و رنگ

124

دل پاک را زنگ پرداز کن

بر او راز روحانیان باز کن

125

سیه کن روان بداندیش را

بشوی از سیاهی دل خویش را

126

زبانی است هر کو سیه دل بود

نه هر زنگیئی خواجه مقبل بود

127

به سودای رنگی مشو رهنمون

مفرح نگر کز لب آرد برون

128

سیاهی کنی سوخته شو چو بید

که دندان بدو کرد زنگی سپید

129

مگر کاینه زنگی از آهنست

که با آن سیاهی دلش روشنست

130

از آنجا خبر داد کار آزمای

که نوشاب را در سیاهیست جای

131

برون آی چون نقره ز آلودگی

ز نقره بیاموز پالودگی

132

دماغی کز آلودگی گشت پاک

بچربد بر این گنبد دودناک

133

نهانخانه صبحگاهی شود

حرمگاه سر الهی شود

134

ز تو دور کردن ز روزن نقاب

به روزن درافتادن از آفتاب

135

چراغی به دریوزه بر کرده گیر

قفائی ز باد هوا خورده گیر

136

عماری کش نور خورشید باش

ز ترک عماری بر امید باش

137

تو در پاک میکن ز خاشاک و خار

طلبکار سلطان مشو زینهار

138

چو سلطان شود سوی نخجیرگاه

دری رفته بیند فروشسته راه

139

چو دانی که آمد به مهمان فرود

به ناخوانده مهمان بر از ما درود

140

گرآیی براین در دلیری مکن

تمنای بالا و زیری مکن

141

به جان شو پذیرنده بزم خاص

که تن را ز دربان نبینی خلاص

142

به کفش گل آلوده بر تخت شاه

نشاید شدن کفش بفکن به راه

143

چو همکاسه شاه خواهی نشست

به پیرای ناخن فروشوی دست

144

کرا زهره گر خود بود شرزه شیر

که بر تخت سلطان خرامد دلیر

145

که شیری که بر تخت او بخته شد

هم از هیبت تخت او تخته شد

146

کسی کو درآید به درگاه تو

خورد سیلی ار گم کند راه تو

147

ببین تا تو را سر به درگاه کیست

دل ترسناکت نظرگاه کیست

148

گر این درزنی کمترین بنده باش

گر این پای داری سرافکنده باش

149

وگر تو خود شاهی و شهریار

تو را با سگ پاسبانان چکار

150

تو گرمی مکن گر من از خوی گرم

نگفتم تو را گفتنیهای نرم

151

دل تافته کو ز من تفته بود

به جاسوسی آسمان رفته بود

152

کنون کامد از آسمان بر زمین

ره آوردش آن بود و ره بردش این

153

چو گفت این سخنهای پرورده پیر

سخن در دل شاه شد جایگیر

154

برافروخته روی چون آفتاب

سوی بزم خود کرد خسرو شتاب

155

بفرمود تا مرد کاتب سرشت

به آب زر آن نکته ها را نبشت

متن شعر کپی شد.