کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۳۴ - رسیدن اسکندر به عرض جنوب و ده سرپرستان

1

مغنی دلم دور گشت از شکیب

سماعی ده امشب مرا دل فریب

2

سماعی که چون دل به گوش آورد

ز بیهوشیم باز هوش آورد

3

سخن سنج این درج گوهرنگار

ز درج این چنین کرد گوهر نثار

4

که چون شه ز مشرق برون برد رخت

به عرض جنوبی برافراخت تخت

5

هوای جهان دیده سازنده تر

زمانه زمین را نوازنده تر

6

چو قاروره صبح نارنج بوی

ترنجی شد از آب این سبز جوی

7

از آن کوچگه رخت پرداختند

سوی کوچگاهی دگر تاختند

8

نمودند منزل شناسان راه

که چون شه کند کوچ از ین کوچگاه

9

دهی بیند آراسته چون بهشت

سوادش پر از سبزه و آب و کشت

10

در او مردمانی همه سرپرست

رها کرده فرمان یزدان زدست

11

مگر شاهشان در پناه آورد

وزان گمرهی باز راه آورد

12

چو شب خون خورشید درجام کرد

در آن منزل آن شب شه آرام کرد

13

چو طاوس خورشید بگشاد بال

زر اندود شد لاجوردی هلال

14

جهان جوی بر بارگی بست رخت

ز فتراک او سربرآورده بخت

15

خرامند میرفت بر پشت بور

به گور افکنی همچو بهرام گور

16

پدید آمد آن سبزه و جوی و باغ

جهان در جهان روشنی چون چراغ

17

دهی چون بهشتی برافروخته

بهشتی صفت حله بردوخته

18

چو شه در ده سرپرستان رسید

دهی دید و ده مهتری را ندید

19

خدائی نه و ده خدایان بسی

نه در کس دهائی نه در ده کسی

20

خمی هر کس از گل برانگیخته

ز کنجد درو روغنی ریخته

21

جداگانه در روغن هر خمی

فکنده ز نامردمی مردمی

22

پس سی چهل روز یا بیشتر

کشیدندی از مرد سرگشته سر

23

سری بودی از مغز و از پی تهی

فرومانده برتن همه فربهی

24

نهادندی آن کله خشک پیش

وزو بازجستندی احوال خویش

25

قضیبی زدندی برآن استخوان

شدندی بر آن کله فریاد خوان

26

که امشب چه نیک و بد آید پدید

همان روز فردا چه خواهد رسید

27

صدائی برون آمدی از نهفت

صدائی که مانند باشد بگفت

28

که فردا چنین باشداز گرم و سرد

چنین نقش دارد جهان در نورد

29

گرفتندی آن نقش را در خیال

چنین بودشان گردش ماه و سال

30

چو دانست فرمانده چاره ساز

که تعلیم دیوست از آنگونه راز

31

بفرمود تا کلها بشکنند

خم روغن از خانها برکنند

32

بسی حجت انگیخت رایش درست

که تا دورشان کرد از آن رای سست

33

در آموختشان رسم دین پروری

حساب خدائی و پیغمبری

34

بر آن قوم صاحب دلی برگماشت

که داند دلی چند را پاس داشت

35

چو شد کار آن کشور آراسته

روا رو شد از راه برخاسته

36

به فرخ رکابی و خرم دلی

برون راند از آن شاه یک منزلی

37

ره انجام را زیر زین رام کرد

چو انجم در آن ره کم آرام کرد

38

رهی پیچ بر پیچ تاریک و تنگ

همه راه پرخارو پر خاره سنگ

39

پدیدار شد تیغ کوهی بلند

که از برشدن بود جان را گزند

40

پس و پیش آن کوه را دید شاه

ضرورت برو کرد بایست راه

41

برون برد لشگر بر آن تیغ کوه

ز رنج آمده تیغ داران ستوه

42

ز تیزی و سختی که آن سنگ بود

سم چارپایان بر آن سنگ سود

43

چو شه دید کز سنگ پولادسای

خراشیده میشد سم چارپای

44

بفرمود تا از تن گاو و گور

به چرم اندر آرند سم ستور

45

نمدها و کرباسهای سطبر

ببندند بر پای پویان هژبر

46

همه رهگذرها بروبند پاک

ز سنگی که پوینده شد زو هلاک

47

به فرمان شه راه میروفتند

گریوه به پولاد میکوفتند

48

از آنان که بودند فراش راه

تنی چند رفتند نزدیک شاه

49

یکی مشت سنگ آوریدند پیش

که سم ستوران ازینست ریش

50

به نعل ستوران درش یافتیم

بسختیش از آن نعل برتافتیم

51

بسی کوفتیمش به پولاد سخت

نشد پاره پولاد شد لخت لخت

52

برآن سنگ زد شاه شمشیر تیز

نبرید و شمشیر شد ریز ریز

53

بهرجوهری ساختندش خراش

به ارزیز برخاست ازوی تراش

54

چو شه دید کوسنگ را آس کرد

ز برندگی نامش الماس گرد

55

همی گفت با هر کس از هر دری

که هست این گرانمایه تر جوهری

56

بدان تا پژوهش سگالی کنند

ره خویش از الماس خالی کنند

57

نمودنش به هر سنگ جوئی سپرد

که تا راه داند بدان سنگ برد

58

چو افتاد در لشگر این گفتگوی

میان بست هر یک بدین جستجوی

59

بسی باز جستند بالا و پست

گرانمایه گوهر کم آمد بدست

60

کمر به کمر گرد بر گرد کوه

یکی وادیی بود دریا شکوه

61

فراوان در آن وادی الماس بود

که روشن تر از آب در طاس بود

62

چو دریا که گوهر برآرد زغار

نه دریای ماهی که دریای مار

63

زماران دروصد هزاران به جوش

که دیدست ماران گوهر فروش

64

مگر زان شد آن ره ز ماران به رنج

که بی مار نتوان شدی سوی گنج

65

همان راه گنجینه دشوار بود

طریق شدن ناپدیدار بود

66

چو شه دیدکان کان الماس خیز

گذرگاه دارد چو الماس تیز

67

هم از ترس ماران هم از رنج راه

کسی سوی وادی نرفت از سپاه

68

نظر کرد هر سو چو نظاره ای

بدان تا به دست آورد چاره ای

69

عقاب سیه بر کمرهای سنگ

بسی دید هر یک شکاری به چنگ

70

چو زانسان عقابان پرنده دید

عقابین اندیشه را سرکشید

71

بفرمود کارند میشی هزار

نبینند کان فربهست این نزاد

72

گلو باز برند یک باره شان

کنند آنگه از یکدگر پاره شان

73

کجا کان الماس بینند زیر

بر آن کان فشانند یک یک دلیر

74

به فرمانبری زانکه فرمان بدوست

از آن گوسفندان کشیدند پوست

75

کجا کان الماس بشناختند

از آن گوشت لختی بینداختند

76

چو الماس دوسیده شد بر کباب

به جنبش در آمد ز هر سو عقاب

77

کباب و نمک هر دو برداشتند

در آن غار جز مار نگذاشتند

78

ببردند و خوردند بالای کوه

پس هر عقابی دوان ده گروه

79

هر الماس کز گوش افتاده بود

بر شاه برد آنکه آزاده بود

80

شه الماسها را بهم گرد کرد

بدش آبگون بود و نیکوش زرد

81

وز آنجا سوی پستی آورد میل

فرود آمد از کوه چون تند سیل

82

در آن پویه تعجیل میساختند

رهی بی قلاوز همی تاختند

83

ستوران ز نعل آتش انگیخته

بجای خوی از سینه خون ریخته

84

چو رفتند یک ماه از آن راه پیش

سم باد پایان شد از پویه ریش

85

هم آخر به نیروی بخت بلند

سپاه از گله رست و شاه از گزند

86

برون برد شه رخت از آن سنگلاخ

عمارت گهی دید و جایی فراخ

87

در آن زرعگه کشتزاری شگرف

نوازش گرفته ز باران و برف

88

ز سبزی و تری و تابندگی

بر او جان و دل را شتابندگی

89

ز تاراج آن سبزه پی کرده گم

سپنج ستوران بیگانه سم

90

جوانی در آن کشته چون شیرمست

برهنه سروپای بیلی به دست

91

ز خوبی و چالاکی پیکرش

سزاوار تاج کیانی سرش

92

فروزنده بیلش چو زرین کلید

نشان برومندی از وی پدید

93

گهی بیل برداشت گاهی نهاد

گهی بند می بست و گه می گشاد

94

جهاندار خواندش به آزرم و گفت

که خوی تو با خاک چون گشت جفت

95

جوانی و خوبی و بیدار مغز

ز نغزان نباید بجز کار نغز

96

نه کار تو شد بیل برداشتن

به ویرانه ای دانه ای کاشتن

97

بدین فرخی گوهری تابناک

نه فرخ بود هم ترازوی خاک

98

بیا تا ترا پادشاهی دهم

ز پیگار خاکت رهائی دهم

99

به پاسخ کشاورز آهسته رای

چو آورده بد شرط خدمت بجای

100

چنین گفت کای رایض روزگار

همه توسنان از تو آموزگار

101

چنان مان بهر پیشه ور پیشه ای

که در خلقتش ناید اندیشه ای

102

بجز دانه کاری مرا کار نیست

به من پادشاهی سزاوار نیست

103

کشاورز را جای باشد درشت

چو نرمی ببیند شود کوژ پشت

104

تنم در درشتی گرفتست چرم

هلاک درشتان بود جای نرم

105

تن سخت کو نازنینی کند

چو صمغی بود کانگبینی کند

106

خوش آمد جهان جوی را پاسخش

ثنا گفت بر گفتن فرخش

107

خبر باز پرسیدش از کردگار

کز اینسان ترا کیست پروردگار

108

که شد پاسدار تو در خفت و خیز؟

پناهت کجا کرد بازار تیز؟

109

کرا می پرستی کرا بنده ای؟

نظر بر کدامین ره افکنده ای؟

110

جوانمرد گفت ای ز گیتی خدای

به پیغمبری خلق را رهنمای

111

در آن کس دل خویش بستم که تو

همان قبله را میپرستم که تو

112

برآرنده آسمان کبود

نگارنده کوه و صحرا و رود

113

شب و روز پیش جهان آفرین

نهم چند ره روی خود بر زمین

114

بدین چشم و ابروی آراسته

کزینسان به من داد ناخواست

115

بدیگر کرمها که با من نمود

که از هر یکم هست صدگونه سود

116

سپاسش برم واجب آید سپاس

برآنکس که او باشد ایزدشناس

117

ترا کامدستی به پیغمبری

پذیرفتم از راه دین پروری

118

ترا دیده ام پیشتر زین به خواب

به تو زنده گشتم چو ماهی به آب

119

کنون کامدی وین خبر شد عیان

به خدمتگری چون نبندم میان

120

نگویم جهان چون توئی ناورید

جهان آفرین چون توئی نافرید

121

جهان را توئی مایه خرمی

ز سد تو دارد جهان محکمی

122

سکندر بران پاک سیرت جوان

که بودش سر و سایه خسروان

123

ثنا گفت و برتارکش بوسه داد

همان نام یزدان براو کرد یاد

124

برآراستش خلعت خسروی

به دین خدا کرد پشتش قوی

125

در آن مرز و آن مرغزار فراخ

که هم سرخ گل بود و هم سبز شاخ

126

شبان روزی آسود شه با سپاه

سبکتر شد از خستگیهای راه

127

چو سالار این هفت خروار کوس

برآورد بانگ از گلوی خروس

128

دگر باره شه رفتن آغاز کرد

دگر ره بسیچ سفر ساز کرد

129

چو زان مراحله منزلی چند راند

به منزل دگر بار منزل رساند

130

فروزنده مرزی چو روشن بهشت

زمینهای وی جمله بی گاو و کشت

131

درخت و گل و سبزه آب روان

عمارت گهی درخور خسروان

132

جز آتش خلل نی که نا کشته بود

زمینی به آبی درآغشته بود

133

بپرسید کاین مرز را نام چیست

سر و سرور این برو بوم کیست

134

کشاورز و گاو آهن و گاوکو

کجا در چنین ده کند گاو هو

135

یکی از مقیمان آن زرعگاه

چنین گفت بعد از زمین بوس شاه

136

که اقصای این دل گشاینده مرز

حوالی بسی دارد از بهر ورز

137

در او هر چه کاری به هنگام خویش

یکی زو هزار آورد بلکه بیش

138

ولیکن ز بیداد یابد گزند

نگردد کس از دخل او بهره مند

139

اگر داد بودی و داور بسی

ده آباد بودی و در ده کسی

140

به انصاف و داد آرد این خاک بر

تباهی پذیرد ز بیدادگر

141

چو از دخل او گردد انصاف کم

بسوزد ز گرمی بپوسد ز نم

142

به یک جو که در مالش آرند میل

جو و گندمش را برد باد و سیل

143

سبک منجنیقست بازوی او

که گردد به یک جو ترازوی او

144

چو خسرو خبر یافت کان خاک و آب

ز بیداد بیدادگر شد خراب

145

درو سدی از عدل بنیاد کرد

همان نامش اسکندر آباد کرد

146

به آبادیش داد منشور خویش

که هر کس دهد حق مزدور خویش

147

دهد هرکسی مال خود را زکات

به تاراجشان کس نیارد برات

148

در او ره نباید برات آوری

هزار آفرین برچنان داوری

متن شعر کپی شد.