کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۳۶ - رسیدن اسکندر به حد شمال و بستن سد یاجوج

1

مغنی دل تنگ را چاره نیست

بجز سازکان هست و بیغاره نیست

2

دماغ مرا کز غم آمد به جوش

به ابریشم ساز کن حلقه گوش

3

چو در خانه خویش رفت آفتاب

ز گرمی شد اندام شیران کباب

4

تبشهای باحوری از دستبرد

ز روی هوا چرک تری سترد

5

گیا دانه بگشاد و نبوشت برگ

بلاله ستان اندر افتاد مرگ

6

بجوشید در کوه و صحرا بخار

شکر خنده زد میوه بر میوده دار

7

ز هامون سوی کوه شد عندلیب

به غربت همی گفت چیزی غریب

8

به گوش اندرش از هوای تموز

نوای چکاوک نیامد هنوز

9

درفشنده خورشید گردون نورد

ز باد خزان نیش عقرب نخورد

10

شب و روز می گشت در چین و زنگ

به دود افکنی طشت آتش به چنگ

11

چو شیران درید از سردست زور

گهی ساق گاو و گهی سم گور

12

در ایام با حور و گرمای گرم

که از تاب خورشید شد سنگ نرم

13

سکندر ز چین رای خرخیز کرد

در خواب را تنگ دهلیز کرد

14

رها کرد خاقان چین را به جای

دگر باره سوی سفر کرد رای

15

بسی گنج در پیش خاقان کشید

وز آنجا سپه در بیابان کشید

16

فرو کوفت بر کوس دولت دوال

ز مشرق درآمد به حد شمال

17

بیابان و ریگ روان دید و بس

نه پرنده دروی نه جنبنده کس

18

بسی رفت و کس در بیابان ندید

همان راه را نیز پایان ندید

19

زمین دید رخشان و از رخنه دور

درو ریگ رخشنده مانند نور

20

به شه گفت رهبر که این ریگ پاک

همه نقره شد نقره تابناک

21

به اندازه بردار ازین راه گنج

نه چندان که محمل کش آید به رنج

22

به لشگر مگوور نه از عشق سیم

گران بار گردند و یابند بیم

23

همه بارشه بود پر زر ناب

بدان نقره نامد دلش را شتاب

24

ولیک آرزو درمنش کار کرد

ازو اشتری چند را بار کرد

25

بدان راه می رفت چون باد تیز

هوا را ندید از زمین گرد خیز

26

به یک هفته ننشست بر جامه گرد

که از نقره بود آن زمین را نورد

27

تو گفتی که شد خاک و آبش دونیم

یکی نیمه سیماب و یک نیمه سیم

28

نه در سیمش آرام شایست کرد

نه سیماب را نیز شایست خورد

29

ز سودای ره کان نه کم درد بود

سوادی بدان سیم در خورد بود

30

کجا چشمه ای بود مانند نوش

در آن آب سیماب را بود جوش

31

چو شورش نبودی در آب زلال

ز سیماب کس را نبودی ملال

32

بخوردندی آن آبها را دلیر

که آب از زبر بود و سیماب زیر

33

چو شورش در آب آمدی پیش و پس

نخوردندی آن آب را هیچ کس

34

وگر خوردی از راه غفلت کسی

نماندی درو زندگانی بسی

35

بفرمود شه تا چو رای آورند

در آن آب دانش به جای آورند

36

چنان برکشند آب را زابگیر

که ساکن بود آب جنبش پذیر

37

بدین گونه یک ماه رفتند راه

بسی مردم از تشنگی شد تباه

38

رسیدند از آن مفرش سیم سود

به خاکی کزاو بودشان زاد بود

39

نهادند برخاک رخسار پاک

که خاکی نیاساید الا به خاک

40

پدید آمد آرامگاهی زدور

چنان کز شب تیزه تابنده هور

41

بر افراخته طاقی از تیغ کوه

که از دیدنش در دل آمد شکوه

42

به بالای آن طاق پیروزه رنگ

کشیده کمر کوهی از خاره سنگ

43

گروهی بر آن کوه دین پروران

مسلمان و فارغ ز پیغمبران

44

به الهام یزدان ز روی قیاس

در احوال خود گشته یزدان شناس

45

چو دیدند سیمای اسکندری

پذیرا شدندش به پیغمبری

46

به تعلیم او خاطر آراستند

وزو دانش و داد درخواستند

47

سکندر برایشان در دین گشاد

بجز دین و دانش بسی چیز داد

48

چو دیدند شاهی چنان چاره ساز

به چاره گری در گشادند باز

49

که شفقت برای داور دستگیر

براین زیر دستان فرمان پذیر

50

پس این گریوه در این سنگلاخ

یکی دشت بینی چو دریا فراخ

51

گروهی در آن دشت یاجوج نام

چو ما آدمی زاده و دیو فام

52

چو دیوان آهن دل الماس چنگ

چو گرگان بد گوهر آشفته رنگ

53

رسیده ز سر تا قدم مویشان

نبینی نشانی تو از رویشان

54

به چنگال و دندان همه چون دده

به خون ریختن چنگ و دندان زده

55

بگیرند هنگام تک باد را

به ناخن بسنبند پولاد را

56

همه در خرام و خورش ناسپاس

نه بینی در ایشان کس ایزد شناس

57

زهر طعمه ای کان بود جستنی

طعامی ندارند جز رستنی

58

ندارند جز خواب و جز خورد کار

نمیرد یکی تا نزاید هزار

59

گیائیست آنجا زمین خیزشان

چو بلبل بود دانه تیزشان

60

از آن هر شبان روز بهری خورند

همانجا بخسبند و درنگذرند

61

چو بر آفتاب افکند ماه جرم

بجوشنده برخود به کردار کرم

62

خورند آنچه یابند بی ترس و بیم

بدین گونه تا ماه گردد دو نیم

63

چو گیرد گمی ماه ناکاسته

شره گردد از جمله برخاسته

64

فتد سال تا سال از ابر سیاه

ستمکاره تنینی آن جایگاه

65

به اندازه آنک در دشت و کوه

از او سیر کردند چندان گروه

66

به امید آن کوه دریا ستیز

که اندازدش ابر سیلاب ریز

67

چو آواز تندر خروش آورند

زمین را ز دوزخ به جوش آورند

68

ز سرمستی خون آن اژدها

کنند آب و دانه یکی مه رها

69

دگر خوردشان نیست جز بیخ و برگ

نباشند بیمار تا روز مرگ

70

چو میرد از ایشان یکی آن گروه

خورندش همانسان در آن دشت و کوه

71

نه مردار ماند در آن خاک شور

نه کس مرده ای نیز بیند نه گور

72

جز این یک هنر نیست کان آب و خاک

ز مردار دورست و از مرده پاک

73

بهر مدت آرند بر ما شتاب

کنند آشیانهای ما را خراب

74

ز ما گوسپندان به غارت برند

خورشهای ما هر چه باشد خورند

75

ز گرگ آن چنان کم گریزد گله

کزان گرگساران سگ مشغله

76

چو درما به کشتن ستیز آورند

بکوشند و بر ما گریز آورند

77

گریزیم از ایشان بر این کوه سخت

به کردار پرندگان بر درخت

78

ندارند پائی چنان آن گروه

که ما را درارند از آن تیغ کوه

79

به دفع چنان سخت پتیاره ای

ثوابت بود گر کنی چاره ای

80

چو بشنید شه حکم یا جوج را

که پیل افکند هر یکی عوج را

81

بدان گونه سدی ز پولاد بست

که تا رستخیزش نباشد شکست

82

چو طالع نمود آن بلند اختری

که شد ساخته سد اسکندری

83

از آن مرحله سوی شهری شتافت

که بسیار کس جست و آن را نیافت

84

دگر باره در کار عالم روی

روان شد سراپرده خسروی

85

بر آن کار چون مدتی برگذشت

بتازید یک ماه بر کوه و دشت

86

پدید آمد آراسته منزلی

که از دیدنش تازه شد هر دلی

87

جهاندار با ره بسیچان خویش

ره آورد چشم از ره آورد پیش

88

دگرگونه دید آن زمین را سرشت

هم آب روان دید هم کار و کشت

89

همه راه بر باغ و دیوار نی

گله در گله کس نگهدارنی

90

ز لشگر یکی دست برزد فراخ

کزان میوه ای برگشاید ز شاخ

91

نچیده یکی میوه تر هنوز

ز خشکی تنش چون کمان گشت کوز

92

سواری دگر گوسپندی گرفت

تبش کرد و زان کار بندی گرفت

93

سکندر چو زین عبرت آگاه گشت

ز خشک و ترش دست کوتاه گشت

94

بفرمود تا هر که بود از سپاه

ز باغ کسان دست دارد نگاه

95

چو لختی گراینده شد در شتاب

گذر کرد از آن سبزه و جوی آب

96

پدیدار شد شهری آراسته

چو فردوسی از نعمت و خواسته

97

چو آمد به دروازه شهر تنگ

ندیدش دری زآهن و چوب و سنگ

98

در آن شهر شد باتنی چند پیر

همه غایت اندیش و عبرت پذیر

99

دکانها بسی یافت آراسته

درو قفل از جمله برخاسته

100

مقیمان آن شهر مردم نواز

به پیش آمدندش به صد عذر باز

101

فرود آوریدندش از ره به کاخ

به کاخی چو مینوی مینا فراخ

102

بسی خوان نعمت برآراستند

نهادند و خود پیش برخاستند

103

پرستش نمودند با صد نیاز

زهی میزبانان مهمان نواز

104

چو پذرفت شه نزلشان را به مهر

بدان خوب چهران برافروخت چهر

105

بپرسیدشان کاین چنین بی هراس

چرائید و خود را ندارید پاس

106

بدین ایمنی چون زیبد از گزند

که بر در ندارد کسی قفل و بند

107

همان باغبان نیست در باغ کس

رمه نیز چوپان ندارد ز پس

108

شبانی نه و صد هزاران گله

گله کرده بر کوه و صحرا یله

109

چگونست و این ناحفاظی ز چیست

حفاظ شما را تولا به کیست

110

بزرگان آن داد پرور دیار

دعا تازه کردند بر شهریار

111

که آن کس که بر فرقت افسر نهاد

بقای تو بر قدر افسر دهاد

112

خدا باد در کارها یاورت

هنر سکه نام نام آورت

113

چو پرسیدی از حال ما نیک و بد

بگوئیم شه را همه حال خود

114

چنان دان حقیقت که ما این گروه

که هستیم ساکن درین دشت و کوه

115

گروهی ضعیفان دین پروریم

سرموئی از راستی نگذریم

116

نداریم بر پرده کج بسیچ

بجز راست بازی ندانیم هیچ

117

در کجروی برجهان بسته ایم

ز دنیا بدین راستی رسته ایم

118

دروغی نگوئیم در هیچ باب

به شب باژگونه نبینیم خواب

119

نپرسیم چیزی کزو سود نیست

که یزدان از آن کار خشنود نیست

120

پذیریم هرچ آن خدائی بود

خصومت خدای آزمائی بود

121

نکوشیم با کرده کردگار

پرستنده را با خصومت چکار

122

چو عاجز بود یار یاری کنیم

چو سختی رسد بردباری کنیم

123

گر از ما کسی را زیانی رسد

وزان رخنه ما را نشانی رسد

124

بر آریمش از کیسه خویش کام

به سرمایه خود کنیمش تمام

125

ندارد ز ما کس زکس مال بیش

همه راست قسمیم در مال خویش

126

شماریم خود را همه همسران

نخندیم بر گریه دیگران

127

ز دزدان نداریم هرگز هراس

نه در شهر شحنه نه در کوی پاس

128

ز دیگر کسان ما ندزدیم چیز

ز ما دیگران هم ندزدند نیز

129

نداریم در خانها قفل و بند

نگهبان نه با گاو و با گوسفند

130

خدا کرد خردان ما را بزرگ

ستوران ما فارغ از شیر و گرگ

131

اگر گرگ بر میش ما دم زند

هلاکش در آن حال بر هم زند

132

گر از کشت ماکس برد خوشه ای

رسد بر دلش تیری از گوشه ای

133

بکاریم دانه گه کشت و کار

سپاریم کشته به پروردگار

134

نگردیم بر گرد گاورس و جو

مگر بعد شش مه که باشد درو

135

به ما از آنچه بر جای خود می رسد

یکی دانه را هفتصد می رسد

136

چنین گریکی کارو گر صد کنیم

توکل بر ایزد نه بر خود کنیم

137

نگهدار ما هست یزدان و بس

به یزدان پناهیم و دیگر به کس

138

سخن چینی از کس نیاموختیم

ز عیب کسان دیده بر دوختیم

139

گر از ما کسی را رسد داوری

کنیمش سوی مصلحت یاوری

140

نباشیم کس را به بد رهنمون

نجوئیم فتنه نریزیم خون

141

به غم خواری یکدگر غم خوریم

به شادی همان یار یکدیگریم

142

فریب زر و سیم را در شمار

نباریم و ناید کسی را به کار

143

نداریم خوردی یک از یک دریغ

نخواهیم جو سنگی از کس به تیغ

144

دد و دام را نیست از ما گریز

نه ما را برآزار ایشان ستیز

145

به وقت نیاز آهو و غرم و گور

ز درها در آیند ما را به زور

146

از آن جمله چون در شکار آوریم

به مقدار حاجت بکار آوریم

147

دگرها که باشیم از آن بی نیاز

نداریمشان از در و دشت باز

148

نه بسیار خواریم چون گاو و خر

نه لب نیز بر بسته ازخشک و تر

149

خوریم آن قدر مایه از گرم و سرد

که چندان دیگر توانیم خورد

150

ز ما در جوانی نمیرد کسی

مگر پیر کو عمر دارد بسی

151

چومیرد کسی دل نداریم تنگ

که درمان آن درد ناید به چنگ

152

پس کس نگوئیم چیزی نهفت

که در پیش رویش نیاریم گفت

153

تجسس نسازیم کاین کس چه کرد

فغان بر نیاوریم کان را که خورد

154

بهرسان که ما را رسد خوب و زشت

سر خود نتابیم از آن سرنوشت

155

بهرچ آفریننده کردست راست

نگوئیم کین چون و آن از کجاست

156

کسی گیرد از خلق با ما قرار

که باشد چو ما پاک و پرهیزگار

157

چو از سیرت ما دگرگون شود

ز پرگار ما زود بیرون شود

158

سکندر چو دید آن چنان رسم و راه

فرو ماند سرگشته بر جایگاه

159

کز آن خوبتر قصه نشنیده بود

نه در نامه خسروان دیده بود

160

به دل گفت ازین رازهای شگفت

اگر زیرکی پند باید گرفت

161

نخواهم دگر در جهان تاختن

به هر صید گه دامی انداختن

162

مرا بس شد از هر چه اندوختم

حسابی کزین مردم آموختم

163

همانا که پیش جهان آزمای

جهان هست ازین نیک مردان بجای

164

بدیشان گرفتست عالم شکوه

که اوتاد عالم شدند این گروه

165

اگر سیرت اینست ما برچه ایم

وگر مردم اینند پس ما که ایم

166

فرستادن ما به دریا و دشت

بدان بود تا باید اینجا گذشت

167

مگر سیرگردم ز خوی ددان

در آموزم آیین این بخردان

168

گر این قوم را پیش ازین دیدمی

به گرد جهان بر نگردیدمی

169

به کنجی در از کوه بنشستمی

به ایزد پرستی میان بستمی

170

ازین رسم نگذشتی آیین من

جز این دین نبودی دگر دین من

171

چو دید آن چنان دین و دین پروری

نکرد از بنه یاد پیغمبری

172

چو در حق خود دیدشان حق شناس

درود و درم دادشان بی قیاس

173

از آن مملکت شادمان بازگشت

روان کرد لشگر چو دریا به دشت

174

زرنگین علمهای دیبای روم

وشی پوش گشته همه مرز و بوم

175

بهر کوه و بیشه ز شاخ و ز شخ

پراکنده لشگر چومور و ملخ

176

بهرجا که او تاختی بارگی

رهاندی بسی کس ز بیچارگی

متن شعر کپی شد.