غزل · سعدی
غزل ۳۶ - بنده وار آمدم به زنهارت...
1
بنده وار آمدم به زنهارت
که ندارم سلاح پیکارت
2
متفق می شوم که دل ندهم
معتقد می شوم دگربارت
3
مشتری را بهای روی تو نیست
من بدین مفلسی خریدارت
4
غیرتم هست و اقتدارم نیست
که بپوشم ز چشم اغیارت
5
گر چه بی طاقتم چو مور ضعیف
می کشم نفس و می کشم بارت
6
نه چنان در کمند پیچیدی
که مخلص شود گرفتارت
7
من هم اول که دیدمت گفتم
حذر از چشم مست خون خوارت
8
دیده شاید که بی تو برنکند
تا نبیند فراق دیدارت
9
تو ملولی و دوستان مشتاق
تو گریزان و ما طلبکارت
10
چشم سعدی به خواب بیند خواب
که ببستی به چشم سحارت
11
تو بدین هر دو چشم خواب آلود
چه غم از چشم های بیدارت