کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل ۳۹ - بی تو حرامست به خلوت نشست...

1

بی تو حرامست به خلوت نشست

حیف بود در به چنین روی بست

2

دامن دولت چو به دست اوفتاد

گر بهلی بازنیاید به دست

3

این چه نظر بود که خونم بریخت

وین چه نمک بود که ریشم بخست

4

هر که بیفتاد به تیرت نخاست

وان که درآمد به کمندت نجست

5

ما به تو یک باره مقید شدیم

مرغ به دام آمد و ماهی به شست

6

صبر قفا خورد و به راهی گریخت

عقل بلا دید و به کنجی نشست

7

بار مذلت بتوانم کشید

عهد محبت نتوانم شکست

8

وین رمقی نیز که هست از وجود

پیش وجودت نتوان گفت هست

9

هرگز اگر راه به معنی برد

سجده صورت نکند بت پرست

10

مستی خمرش نکند آرزو

هر که چو سعدی شود از عشق مست

متن شعر کپی شد.