کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل ۴۲ - نشاید گفتن آن کس را دلی هست...

1

نشاید گفتن آن کس را دلی هست

که ننهد بر چنین صورت دل از دست

2

به منظوری که با او می توان گفت

نه خصمی کز کمندش می توان رست

3

به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز

که هشیاران نیاویزند با مست

4

سرانگشتان مخضوبش نبینی

که دست صبر برپیچید و بشکست

5

نه آزاد از سرش بر می توان خاست

نه با او می توان آسوده بنشست

6

اگر دودی رود بی آتشی نیست

و گر خونی بیاید کشته ای هست

7

خیالش در نظر چون آیدم خواب

نشاید در به روی دوستان بست

8

نشاید خرمن بیچارگان سوخت

نمی باید دل درمندگان خست

9

به آخر دوستی نتوان بریدن

به اول خود نمی بایست پیوست

10

دلی از دست بیرون رفته سعدی

نیاید باز تیر رفته از شست

متن شعر کپی شد.