کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل ۶۰ - شب فراق که داند که تا سحر چند است...

1

شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است

2

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانند است

3

پیام من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

4

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است

5

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

6

بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست

به جای خاک که در زیر پایت افکنده ست

7

خیال روی تو بیخ امید بنشاندست

بلای عشق تو بنیاد صبر برکند است

8

عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت دلی پراکند است

9

اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که پیراهنت گل آکند است

10

ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است

11

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

12

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است

متن شعر کپی شد.