غزل · سعدی
غزل ۸۶ - بخت جوان دارد آن که با تو قرینست...
1
بخت جوان دارد آن که با تو قرینست
پیر نگردد که در بهشت برینست
2
دیگر از آن جانبم نماز نباشد
گر تو اشارت کنی که قبله چنینست
3
آینه ای پیش آفتاب نهادست
بر در آن خیمه یا شعاع جبینست
4
گر همه عالم ز لوح فکر بشویند
عشق نخواهد شدن که نقش نگینست
5
گوشه گرفتم ز خلق و فایده ای نیست
گوشه چشمت بلای گوشه نشینست
6
تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم
گر نفسی می زنیم بازپسینست
7
حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت
بانگ برآمد که غارت دل و دینست
8
سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب
روی تو بینم که ملک روی زمینست
9
عاشق صادق به زخم دوست نمیرد
زهر مذابم بده که ماء معینست
10
سعدی از این پس که راه پیش تو دانست
گر ره دیگر رود ضلال مبینست