غزل · سعدی
غزل ۹۰ - سرمست درآمد از درم دوست...
1
سرمست درآمد از درم دوست
لب خنده زنان چو غنچه در پوست
2
چون دیدمش آن رخ نگارین
در خود به غلط شدم که این اوست
3
رضوان در خلد باز کردند
کز عطر مشام روح خوش بوست
4
پیش قدمش به سر دویدم
در پای فتادمش که ای دوست
5
یک باره به ترک ما بگفتی
زنهار نگویی این نه نیکوست
6
بر من که دلم چو شمع یکتاست
پیراهن غم چو شمع ده توست
7
چشمش به کرشمه گفت با من
در نرگس مست من چه آهوست
8
گفتم همه نیکوییست لیکن
اینست که بی وفا و بدخوست
9
بشنو نفسی دعای سعدی
گر چه همه عالمت دعاگوست