کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل ۱۰۸ - مرا خود با تو چیزی در میان هست...

1

مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست

2

وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

3

مبر ظن کز سرم سودای عشقت

رود تا بر زمینم استخوان هست

4

اگر پیشم نشینی دل نشانی

و گر غایب شوی در دل نشان هست

5

به گفتن راست ناید شرح حسنت

ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

6

ندانم قامتست آن یا قیامت

که می گوید چنین سرو روان هست

7

توان گفتن به مه مانی ولی ماه

نپندارم چنین شیرین دهان هست

8

بجز پیشت نخواهم سر نهادن

اگر بالین نباشد آستان هست

9

برو سعدی که کوی وصل جانان

نه بازاریست کان جا قدر جان هست

متن شعر کپی شد.