کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل ۱۵۲ - بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت...

1

بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت

به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت

2

بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم

قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت

3

ملامت من مسکین کسی کند که نداند

که عشق تا به چه حدست و حسن تا به چه غایت

4

ز حرص من چه گشاید تو ره به خویشتنم ده

که چشم سعی ضعیفست بی چراغ هدایت

5

مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی

هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت

6

جنایتی که بکردم اگر درست بباشد

فراق روی تو چندین بسست حد جنایت

7

به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن

کجا برم گله از دست پادشاه ولایت

8

به هیچ صورتی اندرنباشد این همه معنی

به هیچ سورتی اندرنباشد این همه آیت

9

کمال حسن وجودت به وصف راست نیاید

مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت

10

مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان

هنوز وصف جمالت نمی رسد به نهایت

11

فراقنامه سعدی به هیچ گوش نیامد

که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت

متن شعر کپی شد.