غزل · سعدی
غزل ۱۵۲ - بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت...
1
بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت
به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
2
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
3
ملامت من مسکین کسی کند که نداند
که عشق تا به چه حدست و حسن تا به چه غایت
4
ز حرص من چه گشاید تو ره به خویشتنم ده
که چشم سعی ضعیفست بی چراغ هدایت
5
مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی
هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت
6
جنایتی که بکردم اگر درست بباشد
فراق روی تو چندین بسست حد جنایت
7
به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن
کجا برم گله از دست پادشاه ولایت
8
به هیچ صورتی اندرنباشد این همه معنی
به هیچ سورتی اندرنباشد این همه آیت
9
کمال حسن وجودت به وصف راست نیاید
مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت
10
مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان
هنوز وصف جمالت نمی رسد به نهایت
11
فراقنامه سعدی به هیچ گوش نیامد
که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت