کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل ۱۷۶ - آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد...

1

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد

ترک از خراسان آمدست از پارس یغما می برد

2

شیراز مشکین می کند چون ناف آهوی ختن

گر باد نوروز از سرش بویی به صحرا می برد

3

من پاس دارم تا به روز امشب به جای پاسبان

کان چشم خواب آلوده خواب از دیده ما می برد

4

برتاس در بر می کنم یک لحظه بی اندام او

چون خارپشتم گوییا سوزن در اعضا می برد

5

بسیار می گفتم که دل با کس نپیوندم ولی

دیدار خوبان اختیار از دست دانا می برد

6

دل برد و تن درداده ام ور می کشد استاده ام

کآخر نداند بیش از این یا می کشد یا می برد

7

چون حلقه در گوشم کند هر روز لطفش وعده ای

دیگر چو شب نزدیک شد چون زلف در پا می برد

8

حاجت به ترکی نیستش تا در کمند آرد دلی

من خود به رغبت در کمند افتاده ام تا می برد

9

هر کو نصیحت می کند در روزگار حسن او

دیوانگان عشق را دیگر به سودا می برد

10

وصفش نداند کرد کس دریای شیرینست و بس

سعدی که شوخی می کند گوهر به دریا می برد

متن شعر کپی شد.