غزل · سعدی
غزل ۲۱۹ - کسی که روی تو دیدست حال من داند...
1
کسی که روی تو دیدست حال من داند
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
2
مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست
که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند
3
هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد
دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند
4
اگر به دست کند باغبان چنین سروی
چه جای چشمه که بر چشم هات بنشاند
5
چه روزها به شب آورد جان منتظرم
به بوی آن که شبی با تو روز گرداند
6
به چند حیله شبی در فراق روز کنم
و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند
7
جفا و سلطنتت می رسد ولی مپسند
که گر سوار براند پیاده درماند
8
به دست رحمتم از خاک آستان بردار
که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند
9
چه حاجتست به شمشیر قتل عاشق را
حدیث دوست بگویش که جان برافشاند
10
پیام اهل دلست این خبر که سعدی داد
نه هر که گوش کند معنی سخن داند