غزل · سعدی
غزل ۲۶۰ - من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود...
1
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود
سر نه چیزست که شایسته پای تو بود
2
خرم آن روی که در روی تو باشد همه عمر
وین نباشد مگر آن وقت که رای تو بود
3
ذره ای در همه اجزای من مسکین نیست
که نه آن ذره معلق به هوای تو بود
4
تا تو را جای شد ای سرو روان در دل من
هیچ کس می نپسندم که به جای تو بود
5
به وفای تو که گر خشت زنند از گل من
همچنان در دل من مهر و وفای تو بود
6
غایت آنست که ما در سر کار تو رویم
مرگ ما باک نباشد چو بقای تو بود
7
من پروانه صفت پیش تو ای شمع چگل
گر بسوزم گنه من نه خطای تو بود
8
عجبست آن که تو را دید و حدیث تو شنید
که همه عمر نه مشتاق لقای تو بود
9
خوش بود ناله دلسوختگان از سر درد
خاصه دردی که به امید دوای تو بود
10
ملک دنیا همه با همت سعدی هیچست
پادشاهیش همین بس که گدای تو بود