کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل ۳۹۴ - به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم...

1

به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم

برو ای طبیبم از سر که دوا نمی پذیرم

2

همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان

تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم

3

مده ای حکیم پندم که به کار درنبندم

که ز خویشتن گزیرست و ز دوست ناگزیرم

4

برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان

بگذار تا ببینم که که می زند به تیرم

5

نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم

بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم

6

تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را

به زبان خود بگویی که به حسن بی نظیرم

7

تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی

که نه من غنوده ام دوش و نه مردم از نفیرم

8

نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را

نظری کن ای توانگر که به دیدنت فقیرم

9

اگرم چو عود سوزی تن من فدای جانت

که خوشست عیش مردم به روایح عبیرم

10

نه تو گفته ای که سعدی نبرد ز دست من جان

نه به خاک پای مردان چو تو می کشی نمیرم

متن شعر کپی شد.