کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل ۳۹۹ - خنک آن روز که در پای تو جان اندازم...

1

خنک آن روز که در پای تو جان اندازم

عقل در دمدمه خلق جهان اندازم

2

نامه حسن تو بر عالم و جاهل خوانم

نامت اندر دهن پیر و جوان اندازم

3

تا کی این پرده جان سوز پس پرده زنم

تا کی این ناوک دلدوز نهان اندازم

4

دردنوشان غمت را چو شود مجلس گرم

خویشتن را به طفیلی به میان اندازم

5

تا نه هر بی خبری وصف جمالت گوید

سنگ تعظیم تو در راه بیان اندازم

6

گر به میدان محاکای تو جولان یابم

گوی دل در خم چوگان زبان اندازم

7

گردنان را به سرانگشت قبولت ره نیست

چون قلم هستی خود را سر از آن اندازم

8

یاد سعدی کن و جان دادن مشتاقان بین

حق علیمست که لبیک زنان اندازم

متن شعر کپی شد.