کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل ۴۱۷ - سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم...

1

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم

2

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم

3

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر

که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

4

گر چنانست که روی من مسکین گدا را

به در غیر ببینی ز در خویش برانم

5

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

6

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

7

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

8

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

9

درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

10

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

متن شعر کپی شد.