کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل ۴۳۳ - ما به روی دوستان از بوستان آسوده ایم...

1

ما به روی دوستان از بوستان آسوده ایم

گر بهار آید وگر باد خزان آسوده ایم

2

سروبالایی که مقصودست اگر حاصل شود

سرو اگر هرگز نباشد در جهان آسوده ایم

3

گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می روند

ما به خلوت با تو ای آرام جان آسوده ایم

4

هر چه از دنیا و عقبی راحت و آسایشست

گر تو با ما خوش درآیی ما از آن آسوده ایم

5

برق نوروزی گر آتش می زند در شاخسار

ور گل افشان می کند در بوستان آسوده ایم

6

باغبان را گو اگر در گلستان آلاله ایست

دیگری را ده که ما با دلستان آسوده ایم

7

گر سیاست می کند سلطان و قاضی حاکمند

ور ملامت می کند پیر و جوان آسوده ایم

8

موج اگر کشتی برآرد تا به اوج آفتاب

یا به قعر اندربرد ما بر کران آسوده ایم

9

رنج ها بردیم و آسایش نبود اندر جهان

ترک آسایش گرفتیم این زمان آسوده ایم

10

سعدیا سرمایه داران از خلل ترسند و ما

گر برآید بانگ دزد از کاروان آسوده ایم

متن شعر کپی شد.