کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل ۴۸۰ - گفتم به عقل پای برآرم ز بند او...

1

گفتم به عقل پای برآرم ز بند او

روی خلاص نیست بجهد از کمند او

2

مستوجب ملامتی ای دل که چند بار

عقلت بگفت و گوش نکردی به پند او

3

آن بوستان میوه شیرین که دست جهد

دشوار می رسد به درخت بلند او

4

گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش

لیکن وصول نیست به گرد سمند او

5

سر در جهان نهادمی از دست او ولیک

از شهر او چگونه رود شهربند او

6

چشمم بدوخت از همه عالم به اتفاق

تا جز در او نظر نکند مستمند او

7

گر خود به جای مروحه شمشیر می زند

مسکین مگس کجا رود از پیش قند او

8

نومید نیستم که هم او مرهمی نهد

ور نه به هیچ به نشود دردمند او

9

او خود مگر به لطف خداوندیی کند

ور نه ز ما چه بندگی آید پسند او

10

سعدی چو صبر از اوت میسر نمی شود

اولیتر آن که صبر کنی بر گزند او

متن شعر کپی شد.