غزل · سعدی
غزل ۵۲۸ - یاد می داری که با من جنگ در سر داشتی...
1
یاد می داری که با من جنگ در سر داشتی
رای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی
2
نیک بد کردی شکستن عهد یار مهربان
این بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی
3
دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبود
جز در این نوبت که دشمن دوست می پنداشتی
4
خاطرم نگذاشت یک ساعت که بدمهری کنم
گر چه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی
5
همچنانت ناخن رنگین گواهی می دهد
بر سرانگشتان که در خون عزیزان داشتی
6
تا تو برگشتی نیامد هیچ خلق اندر نظر
کز خیالت شحنه ای بر ناظرم بگماشتی
7
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
سر نهادن به در آن موضع که تیغ افراشتی
8
هر دم از شاخ زبانم میوه ای تر می رسد
بوستان ها رست از آن تخمم که در دل کاشتی
9
سعدی از عقبی و دنیا روی در دیوار کرد
تا تو در دیوار فکرش نقش خود بنگاشتی