غزل · سعدی
غزل ۵۴۰ - خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدی...
1
خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدی
که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی
2
گرفتمت که نیامد ز روی خلق آزرم
که بی گنه بکشی از خدا نترسیدی
3
بپوش روی نگارین و موی مشکین را
که حسن طلعت خورشید را بپوشیدی
4
هزار بی دل مشتاق را به حسرت آن
که لب به لب برسد جان به لب رسانیدی
5
محل و قیمت خویش آن زمان بدانستم
که برگذشتی و ما را به هیچ نخریدی
6
هزار بار بگفتیم و هیچ درنگرفت
که گرد عشق مگرد ای فقیر و گردیدی
7
تو را ملامت رندان و عاشقان سعدی
دگر حلال نباشد که خود بلغزیدی
8
به تیغ می زد و می رفت و باز می نگریست
که ترک عشق نگفتی سزای خود دیدی