غزل · سعدی
غزل ۶۰۱ - ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی...
1
ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی
سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی
2
روز روشن دست دادی در شب تاریک هجر
گر سحرگه روی همچون آفتابت دیدمی
3
گر مرا عشقت به سختی کشت سهلست این قدر
کاش کاندک مایه نرمی در خطابت دیدمی
4
در چکانیدی قلم بر نامه دلسوز من
گر امید صلح باری در جوابت دیدمی
5
راستی خواهی سر از من تافتن بودی صواب
گر چو کژبینان به چشم ناصوابت دیدمی
6
آه اگر وقتی چو گل در بوستان یا چون سمن
در گلستان یا چو نیلوفر در آبت دیدمی
7
ور چو خورشیدت نبینم کاشکی همچون هلال
اندکی پیدا و دیگر در نقابت دیدمی
8
از منت دانم حجابی نیست جز بیم رقیب
کاش پنهان از رقیبان در حجابت دیدمی
9
سر نیارستی کشید از دست افغانم فلک
گر به خدمت دست سعدی در رکابت دیدمی
10
این تمنایم به بیداری میسر کی شد
کاشکی خوابم گرفتی تا به خوابت دیدمی