نثر · شماره 10گفت: شاعرنصرالله منشیاثربخش ۵ - گفت: بوزنگان را عادت است که چون بزیارت دوستی روند و خواهند که روز برایشان بخرمی گذرد و دست غم بدامن انس ایشان نرسد دل با خود نبرند. که آن مجمع رنج و محنت و منبع غم و مشقت است و باختیار صاحب خود بر اندوه و شادی ثبات نکند، و هر ساعت عیش صافی را تیره می گرداند و عمرهنی را منغص می کند. و چون بخانه تو می آمدم خواستم که انس دیدار تو بر من تمام شود. وزشت باشد که خبر ملالت آن مستوره شنودم و دل با خود نبرم، و ممکن است که تو معذور داری، لکن آن طایفه بد برند که «با چندین سوابق اتحاد دراین محقر مضایقت می نماید، و طلب فراغ تو در آنچه ضرری بمن راجع نمی گردد فرو می گذاری. »...قالبسایردر متن شعرسطرهای پیرامونبرای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.7چون بآتش رسند هر دو بهم #8نبود فعل عود چون چند چندن#9و نیز گمان مبر که من همچون آن خرم که روباه گفته بود که دل و گوش نداشت. باخه پرسید که: چگونه است آن؟#10گفت: انتخابشدهدربارهٔ این سطرسطر شماره 10 از «بخش ۵ - گفت: بوزنگان را عادت است که چون بزیارت دوستی روند و خواهند که روز برایشان بخرمی گذرد و دست غم بدامن انس ایشان نرسد دل با خود نبرند. که آن مجمع رنج و محنت و منبع غم و مشقت است و باختیار صاحب خود بر اندوه و شادی ثبات نکند، و هر ساعت عیش صافی را تیره می گرداند و عمرهنی را منغص می کند. و چون بخانه تو می آمدم خواستم که انس دیدار تو بر من تمام شود. وزشت باشد که خبر ملالت آن مستوره شنودم و دل با خود نبرم، و ممکن است که تو معذور داری، لکن آن طایفه بد برند که «با چندین سوابق اتحاد دراین محقر مضایقت می نماید، و طلب فراغ تو در آنچه ضرری بمن راجع نمی گردد فرو می گذاری. »...» است.سطر پیشینو نیز گمان مبر که من همچون آن خرم که روباه گفته بود که دل و گوش نداشت.…→