مصرع نخست · شماره 21پس به آخر چو چشم باز کنیشاعرسناییاثرحکایتقالبسایردر متن شعرسطرهای پیرامونبرای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.18کس نداند که چند باشد راه#19راه تا با خودی هزاران سال#20بروی روز و شب یمین و شمال#21پس به آخر چو چشم باز کنیانتخابشده22کار بر خویشتن دراز کنی#23خویشتن بینی از نهاد و قیاس#24گرد خود گشته همچو گاو خراس#دربارهٔ این سطرسطر شماره 21 از «حکایت» است.سطر پیشینبروی روز و شب یمین و شمال→سطر بعدیکار بر خویشتن دراز کنی←