نثر · شماره 22
در جمله مرقعه زینت اولیای خدای عز و جل است. عوام بدان عزیز گردند و خواص اندر آن ذلیل شوند. عز عامه آن بود که چون بپوشند خلقانش بدان حرمت دارند و ذل خاص آن بود که چون آن بپوشند خلق اندر ایشان به چشم عوام نگرند و مر ایشان را بدان ملامت کنند. «لباس النعم للعوام وجوشن البلاء للخواص.» عوام را مرقعه لباس نعما بود، و خواص را جوشن بلا بود؛ از آن چه بیشتری از عوام اندر آن مضطر باشند، چنان که دست به کار دیگر نرسد و مر طلب جاه را آلتی دیگر ندارند، بدان طلب ریاست کنند و مر آن را سبب جمع نعمت سازند؛ و باز خواص به ترک ریاست بگویند و ذل را بر عز اختیار کنند تا این قوم را این، بلا بود و آن قوم را آن، نعما.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 19
پس بر تو بادا که هرچه از آن تو نگردد قصد آن نکنی؛ که اگر هزار سال تو به قبول طریقت بگویی چنان نباشد که یک لحظه طریقت تو را قبول کند؛ که این کار به خرقه نیست، به حرقه است. چون کسی با طریقت آشنا بود وراقبا چون عبا بود و چون پیر بزرگ را گفتند: «لم لاتلبس المرقعه؟» قال: «من النفاق ان تلبس لباس الفتیان ولاتدخل فی حمل اثقال الفتوه.» : «چرا مرقعه نپوشی؟» گفت: «از نفاق بود که لباس جوانمردان بپوشی و اندر تحت ثقل معاملت جوانمردان درنیایی، باترک حمل حمل جوانمردی منافقی باشد.»
# - 20
پس اگر این لباس از برای آن است که خداوند تو را بشناسد که تو خاص اویی، اوبی لباس بشناسد و اگر از بهر آن است که به خلق نمایی که من از آن اویم، اگر هستی ریا و اگر نیستی نفاق. و این راهی صعب پرخطر است و اهل حق اجل آن اند که به جامه معروف گردند. «الصفاء من الله انعام واکرام و الصوف لباس الانعام.» صفا از خداوند تعالی به بنده نعمتی و کرامتی عیان بود و صوف لباس ستوران بود.
# - 21
پس حلیت حیلت بود. گروهی حیلت قربت می کنند و آن چه بر ایشان است به جای می آرند. ظاهر می آرایند، امید آن راتا از ایشان گردند و مشایخ این قصه مر مریدان را حیلت و زینت به مرقعات بفرمودند و خود نیز بکردند تا اندر میان خلق علامت شوندو جملۀ خلق پاسبان ایشان گردند. اگر یک قدم بر خلاف نهند همه زبان ملامت در ایشان دراز کنند و اگر خواهند که اندر آن جامه معصیت کنند از شرم خلق نتوانند کرد.
# - 22
در جمله مرقعه زینت اولیای خدای عز و جل است. عوام بدان عزیز گردند و خواص اندر آن ذلیل شوند. عز عامه آن بود که چون بپوشند خلقانش بدان حرمت دارند و ذل خاص آن بود که چون آن بپوشند خلق اندر ایشان به چشم عوام نگرند و مر ایشان را بدان ملامت کنند. «لباس النعم للعوام وجوشن البلاء للخواص.» عوام را مرقعه لباس نعما بود، و خواص را جوشن بلا بود؛ از آن چه بیشتری از عوام اندر آن مضطر باشند، چنان که دست به کار دیگر نرسد و مر طلب جاه را آلتی دیگر ندارند، بدان طلب ریاست کنند و مر آن را سبب جمع نعمت سازند؛ و باز خواص به ترک ریاست بگویند و ذل را بر عز اختیار کنند تا این قوم را این، بلا بود و آن قوم را آن، نعما.
انتخابشده - 23
«المرقعه قمیص الوفاء لاهل الصفاء و سربال السرور لاهل الغرور.» مرقعه پیراهن وفاست مر اهل صفا را و لباس سرور است مر اهل غرور را؛ تا اهل صفا به پوشیدن آن از کونین مجرد شوند و از مالوفات منقطع گردند، و اهل غرور بدان از حق محجوب شوندو از صلاح بازمانند. در جمله مر همه را سمت صلاح و سبب فلاح است و مراد جمله از آن محصول. یکی را صفا بودو یکی را عطا، و یکی را غطا و یکی را وطا. امید دارم به حسن صحبت و محبت یک دیگر همه رستگار باشند؛ از آن چه رسول صلی الله علیه و سلم گفت: «من احب قوما فهو معهم. دوستان هر گروهی به قیامت با ایشان باشند و اندر زمرۀ ایشان باشند.»
# - 24
اما باید که باطنت طلب تحقیق کند و از رسوم معرض باشد؛ که هرکه به ظاهر بسنده کار باشد هرگز به تحقیق نرسد و بدان که وجود آدمیت حجاب ربوبیت بود، و حجاب جز به دور ایام و پرورش اندر مقامات فانی نگردد و صفا نام آن فناست، و فانی صفت را لباس اختیار کردن محال باشد و با تکلف خود را زینتی ساختن ناممکن. پس چون فنای صفت پدید آمد و آفت طبیعت از میانه برخاست و به جز آن که او را صوفی خوانند نامی دیگر خوانند به نزدیک وی متساوی بود.
# - 25
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 22 از «باب لبس المرقعات» است.