کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 9

یکی از مدعیان علم درویشی را گفت: «این کبود چرا پوشیدی؟» گفت: «از پیغمبر علیه السلام سه چیز بماند: یکی فقر و دیگر علم و سدیگر شمشیر.

چهرهٔ هجویریشاعر
اثرفصل
قالبسایر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 6

    و اندر این معنی درست تر، ابوحامد دوستان مروزی بوده است رحمه الله علیه که جامه ای بدو درپوشیدندی مریدان وی، آنگاه کسی را که بدان حاجت بودی فراغت آن می جستی، چون خالی بودی آن جامه از وی برکشیدی وی نه مر پوشنده را گفتی:«چرا می پوشی؟» و نه برکشنده را گفتی: «چرا می برکشی؟»

    #
  2. 7

    و اندر این وقت پیری هست به غزنین حرسها الله تعالی، که وی را به لقب مرید گویند، رضی الله عنه ورا در لباس اختیار و تمییز نباشد و اندر آن حدیث درست است.

    #
  3. 8

    اما معنی آن که بیشترین جامه های ایشان چرا کبود باشد: یکی آن است که اصل طریقت ایشان بر سیاحت و سفر نهاده اند و جامۀ سفید اندر سفر بر حال خود نماند و شستن وی دشوار باشد و هر کسی بدان طمع کند؛ و دیگر آن که کبود پوشیدن شعار اصحاب فوات و مصیبات است و جامۀ اندهگنان، و دنیا دار محنت است و ویرانۀ مصیبت و مفازۀ اندوه، و پتیارۀ فراق و گهوارۀ بلا؛ چون مقصود دل اندر دنیا حاصل ندیدند، کبود اندر پوشیدند و بر سوگ وصال فرو نشستند و گروهی دیگر اندر معاملت جز تقصیر ندیدند و اندر دل به جز خرابی نه، و اندر روزگار به جز فوت نه، کبود اندر پوشیدند، که «الفوت اشد من الموت.» یکی بر موت عزیزی کبودی پوشید و یکی بر فوت مقصود.

    #
  4. 9

    یکی از مدعیان علم درویشی را گفت: «این کبود چرا پوشیدی؟» گفت: «از پیغمبر علیه السلام سه چیز بماند: یکی فقر و دیگر علم و سدیگر شمشیر.

    انتخاب‌شده
  5. 10

    شمشیر سلطانان یافتند و نه در جای آن کار بستند، و علم علما اختیار کردند و به آموختن تنها بسنده کردند و فقر فقرا اختیار کردند و آن را آلت غنا ساختند. من بر مصیبت این سه گروه کبود پوشیدم.»

    #
  6. 11

    و از مرتعش رحمه الله علیه می آید که: اندر محلتی از محلتهای بغداد می گذشت. تشنه شد. به دری فراز رفت و آب خواست. یکی بیرون آمد با کوزه ای آب، چون آب بخورد، دلش صید جمال ساقی شد. هم آن جا فرو نشست تا خداوند خانه بیامد. گفت: «ای خواجه، دلم به شربتی آب سخت گران بود. مرا از خانۀ تو شربتی آب دادند دلم بربودند.» مرد گفت: «آن دختر من است. او را به زنی به تو دادم.» مرتعش به طلب دل به خانه اندر آمد و عقد بکرد. این صاحب البیت از منعمان بغداد بود، وی را به گرمابه فرستاد و جامۀ خویش درپوشید و آن مرقعه برکشید. چون شب اندر آمد، مرتعش در نماز استاد و اورادها بگزارد و به خلوت مشغول شد. اندر آن میانه بانگ درگرفت: «هاتوا مرقعتی. مرقعۀ من بیارید.» گفتند: «چه بودت؟» گفتا: «به سرم فروخواندندکه: به یک نظر که به خلاف ما نگریستی جامۀ صلاح و مرقعه از ظاهرت برکشیدیم. اگر به نظر دیگر بنگری، لباس آشنایی از باطنت بیرون کشیم.»

    #
  7. 12

    لباسی که سبب پوشیدن آن قرب خداوند بود و بر موافقت اولیای خدای تعالی پوشیده باشند مداومت بر آن مبارک بود، اگر به حق آن زندگانی توانی کرد؛ و اگرنه دین خود را صیانت باید کرد و اندر جامۀ اولیا خیانت روا نباشد، که مسلمانی بر تحقیق باشی بی دعوی دیگر بهتر از آن که ولی بر تکذیب.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 9 از «فصل» است.