کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 11

پس هیچ کس تو را می نبیند. تو خود را می مبین. آفت روزگار تو از دیدۀ توست. تو را با غیرچه کار؟ کسی را که شفا از احتما باید طلبید او از تناول طلبد، از مردمان نباشد.

چهرهٔ هجویریشاعر
اثرفصل
قالبسایر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 8

    اما به نزدیک من طلب ملامت عین ریا بود و ریا عین نفاق؛ از آن چه مرایی راهی رود که خلق ورا قبول کند و ملامتی بتکلف راهی رود که خلق ورا رد کند و هر دو گروه اندر خلق مانده اند و از نشان برون گذر ندارند، تا یکی بدین معاملت برون آمده است و یکی بدان معاملت. و درویش را جز حدیث حق بر دل نگذرد و چون از خلق دل گسسته بود از این هر دو معنی فارغ بود و هیچ چیز پای بند وی نیاید.

    #
  2. 9

    وقتی مرا با یکی از ملامتیان ماوراء النهر صحبت افتاد. چون من منبسط شدم اندر صحبت، گفتم: «ای اخی، مرادت اندر این افعال شوریده چه چیز است؟» گفت: «سپری کردن خلق اندر خود.» گفتم: «این خلق بسیارند و تو عمر و روزگار و مکانت آن نیابی که خلایق را اندر خود سپری کنی، همی خود را اندر خلق سپری کن تا از این همه مشغولی بازرهی.»

    #
  3. 10

    و گروهی بوند که به خلق مشغول بوند، پندارند که خلق نیز بدیشان مشغول اند.

    #
  4. 11

    پس هیچ کس تو را می نبیند. تو خود را می مبین. آفت روزگار تو از دیدۀ توست. تو را با غیرچه کار؟ کسی را که شفا از احتما باید طلبید او از تناول طلبد، از مردمان نباشد.

    انتخاب‌شده
  5. 12

    و باز گروهی مر ریاضت نفس را ملامتی کنند، تا به خواری خلق نفسشان ادب گیرد و داد خود از وی بیابند؛ که خوشتر وقتی مر ایشان را آن بود که نفس خود را اندر بلا و خواری یابند.

    #
  6. 13

    و از خواجه ابراهیم ادهم رحمه الله علیه روایت آرند که یکی وی را پرسید که: «هرگز خود را به مراد خود رسیده دیدی؟» گفتا: «بلی، دوبار دیده ام:

    #
  7. 14

    یک بار در کشتی نشسته بودم و کس اندر آن جا مرا نشناخت و جامۀ خلق داشتم و موی دراز گشته، و بر حالی بودم که اهل آن کشتی بر من فسوس و خنده ستانی می کردند و اندر کشتی با آن قوم مسخره ای بود که هر زمان بیامدی و موی من بکشیدی و بکندی، و با من به وجه تسخر استخفاف کردی و من خود را به مراد خود می یافتمی و بدان ذل نفس خود شاد همی بودمی. تا روزی آن شادی به غایت برسید و آن چنان بود که روزی آن مسخره برخاست و بر من بول انداخت.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 11 از «فصل» است.