نثر · شماره 15
و دیگر بار اندر بارانی عظیم به دهی فراز رسیدم و سرمای زمستان مرا غلبه کرده بود و مرقعه بر تن من تر گشته. به مسجدی فراز رسیدم. مرا اندر آن جا نگذاشتند و دیگر مسجد وسدیگر همچنان. عاجز آمدم و سرما بر تن من قوت گرفت. با تون گرمابه اندر آمدم و دامن خود بدان آتش اندر کشیدم دود آن به زیر من برآمد. جامه و رویم سیاه شد. آن شب به مراد خود رسیده بودم.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 12
و باز گروهی مر ریاضت نفس را ملامتی کنند، تا به خواری خلق نفسشان ادب گیرد و داد خود از وی بیابند؛ که خوشتر وقتی مر ایشان را آن بود که نفس خود را اندر بلا و خواری یابند.
# - 13
و از خواجه ابراهیم ادهم رحمه الله علیه روایت آرند که یکی وی را پرسید که: «هرگز خود را به مراد خود رسیده دیدی؟» گفتا: «بلی، دوبار دیده ام:
# - 14
یک بار در کشتی نشسته بودم و کس اندر آن جا مرا نشناخت و جامۀ خلق داشتم و موی دراز گشته، و بر حالی بودم که اهل آن کشتی بر من فسوس و خنده ستانی می کردند و اندر کشتی با آن قوم مسخره ای بود که هر زمان بیامدی و موی من بکشیدی و بکندی، و با من به وجه تسخر استخفاف کردی و من خود را به مراد خود می یافتمی و بدان ذل نفس خود شاد همی بودمی. تا روزی آن شادی به غایت برسید و آن چنان بود که روزی آن مسخره برخاست و بر من بول انداخت.
# - 15
و دیگر بار اندر بارانی عظیم به دهی فراز رسیدم و سرمای زمستان مرا غلبه کرده بود و مرقعه بر تن من تر گشته. به مسجدی فراز رسیدم. مرا اندر آن جا نگذاشتند و دیگر مسجد وسدیگر همچنان. عاجز آمدم و سرما بر تن من قوت گرفت. با تون گرمابه اندر آمدم و دامن خود بدان آتش اندر کشیدم دود آن به زیر من برآمد. جامه و رویم سیاه شد. آن شب به مراد خود رسیده بودم.»
انتخابشده - 16
و مرا که علی بن عثمان الجلابی ام وفقنی الله وقتی واقعه ای افتاد و بسیار مجاهدت کردم امید آن را که واقعه حل شود، نشد. و وقتی پیش از آن مرا از آن جنس واقعه ای افتاده بود، به گور شیخ بایزید رحمه الله علیه مجاور نشسته بودم تا حل شد. این بار نیز قصد آن جا کردم و سه ماه بر سر تربت وی مجاور بودم هر روز سه غسل می کردم و سی طهارت، مر امید کشف آن واقعه را، البته حل نشد. برخاستم و قصد خراسان کردم. اندر ولایت کمش، به دیهی رسیدم که آن جا خانقاهی بود و جماعتی از متصوفه و من مرقعه ای خشن داشتم بسنت و از آلت اهل رسم با من هیچ نبود به جز عصا و رکوه ای. به چشم آن جماعت سخت حقیر نمودم و کس مرا ندانست. ایشان به حکم رسم می گفتند با یک دیگر که: «این از ما نیست.» و راست چنان بود که از ایشان نبودم؛ اما لابد بود آن شب اندر آن جا بودن.
# - 17
آن شب مرا بر بامی بنشاندند و خود بر بامی بلندتر رفتند، و مرا بر زمینی خشک بنشاندند و نانی سبز گشته پیش من نهادند و به من بوی اباهایی که ایشان می خوردند می رسید؛ و با من به طنز سخن می گفتند از بام بالا. چون از طعام فارغ شدند، خربزه می خوردند و پوست بر سر من می انداخت بر وجه طیبت. حال خود و استخفاف ایشان به دل فرو می خوردم و می گفتم: «بار خدایا، اگر نه آنستی که جامۀ دوستان تو دارند والا من از ایشان نکشمی.» هرچند که آن طعن ایشان بر من زیادت می شد دل من اندر آن خوشتر همی گشت، تا به کشیدن آن بار، واقعۀ من حل شد. و اندر وقت بدانستم که مشایخ رحمهم الله جهال را از برای چه اندر میان خود راه داده اند و بار ایشان از برای چه می کشند.
# - 18
این است احکام ملامت به تمامی با تحقیق آن که پیدا کردم. و بالله التوفیق.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 15 از «فصل» است.