کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 3

و وی استاد بسیار کس بود از مشایخ، چون ابراهیم ادهم فضیل بن عیاض و داود طایی و بشر حافی و به جز از ایشان. رضوان الله علیهم اجمعین.

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 1

    ومنهم: امام جهان، و مقتدای خلقان شرف فقها، و عز علما ابوحنیفه نعمان بن ثابت الخزاز، رضی الله عنه

    #
  2. 2

    وی را اندر عبادت و مجاهدت قدمی درست بوده است و اندر اصول این طریقت شانی عظیم داشت. و اندر ابتدای احوال قصد عزلت کرد و از جملۀ خلق تبرا کرد و خواست که از میان خلق بیرون شود؛ که دل از ریاست و جاه خلق پاکیزه کرده بود و مهذب مر حق را استاده. تا شبی در خواب دید که استخوانهای پیغمبر علیه السلام از لحد او گرد کرد و بعضی را از بعضی اختیار می کند. از نهیب آن از خواب درآمد. از یکی از اصحاب محمدبن سیرین بپرسید، او گفت: «تو اندر علم پیغمبر علیه السلام و حفظ سنت وی به درجتی بزرگ رسی؛ چنان که اندر آن متصرف شوی و صحیح از سقیم جدا کنی.» و دیگر بار پیغمبر را علیه السلام به خواب دید که وی را گفت: «یا باحنیفه، تو را سبب زنده گردانیدن سنت من کرده اند. قصد عزلت مکن.»

    #
  3. 3

    و وی استاد بسیار کس بود از مشایخ، چون ابراهیم ادهم فضیل بن عیاض و داود طایی و بشر حافی و به جز از ایشان. رضوان الله علیهم اجمعین.

    انتخاب‌شده
  4. 4

    و اندر میان علما رحمهم الله مسطور است که به وقت ابوجعفر المنصور تدبیر کردند که از چهارکس یکی را قاضی گردانند: یکی امام اعظم ابوحنیفه، و دیگر سفیان و سدیگر مسعر بن کدام، و چهارم شریک، رحمه الله علیهم و این هر چهار از فحول علمای دهر بودند. کس فرستادند تا جمله را آن جا حاضر گردانند. اندر راه که می رفتند ابوحنیفه رضی الله عنه گفت: «من اندر هر یک از ما فراستی بگویم، اندر این رفتن ما؟» گفتند: «صواب آید.» گفت: «من به حیلتی این قضا از خود دفع کنم، و سفیان بگریزد، و مسعر دیوانه سازد خود را و شریک قاضی شود.»

    #
  5. 5

    سفیان از راه بگریخت و به کشتی اندر شد و گفت: «مرا پنهان کنید که سرم بخواهند برید.» به تاویل این خبر که پیغمبر، علیه السلام، فرمود: «من جعل قاضیا فقد ذبح بغیر سکین» ملاح وی را پنهان کرد.

    #
  6. 6

    و این هر سه را به نزدیک منصور بردند. نخست ابوحنیفه را رحمه الله علیه گفت: «تو را قضا باید کرد.» گفت: «ای امیر، من مردی ام نه از عرب،از موالی ایشان و سادات عرب به حکم من راضی نباشند.» ابوجعفر گفت: «این کار به نسب تعلق ندارد، این عمل را علم باید و تو مقدم علمای زمانه ای.» گفت: «من این کار را نشایم، و اندر این قول که گفتم که نشایم از دو بیرون نباشد: اگر راست گویم، خود گفتم که نشایم، و اگر دروغ گویم، تو روا مدار که دروغ گویی را بیاری و خلیفت خود کنی و اعتماد دماء و فروج مسلمانان بر وی کنی و تو خلیفت خدای باشی.» این بگفت و نجات یافت.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 3 از «۶- ابوحنیف نعمان بن ثابت الخزاز، رضی الله عنه» است.